قصه سه مرد چاق(۱)

 قصه سه مرد چاق

نویسنده :یوری اُلیشا

ترجمه : بهمن ابراهیمی

بخش اول: تیبول  بند باز

این کتاب قصه مخصوص کودکان و نوجوانان می باشد

 

قصه سه مرد چاق(۱)

فصل اول:دکتر کاسپار روز پردرد سری دارد

عصرجادوگران سپری شده بود. واحتمالاً هم از این پس هرگز شاهد برگشت آن نخواهیم بود. شاید بنظر کودکان آنها آدم های بسیارابلهی بوده اند، ولی این حقیقت ندارد، درست برعکس، جادوگران افرادخیلی زبردست و باهوش بودند که، میتوانستند با مکر وحیله مردم را دور خود جمع کنند. وجود جادوگران و رمالها بخاطرباورها واعتقادات مردم بود.

روزی روزگاری، دکتری بود بنام دکترکاسپار آرنری. هر فرد ساده لوح، یا بدور از شهروتمدنی، یا دانش آموز خام وبی تجربه ای، ممکن بود فکر کند که اوهم جادوگر است. به این خاطر که دکتر میتوانست کارهای شگفت آور و خارق العاده ای  انجام دهد، کارهایی که شبیه اعمال جادوگران بود. اما دکترکاسپارابداً‌ شبیه جادوگران حقه بازوشیادنبودکه مردم ساده دل را بخاطراعتمادشان، دست بیاندازد یا فریب بدهد.

دکتر کاسپار آرنری به تمام معنا دانشمند بود. راجع به یکصد نوع دانش تحقیق و مطالعه کرده بود، و میتوان ادعا نمود که درکل کره زمین کسی پیدا نمی شد به اندازه او خردمند و اهل علم باشد. همه مردم ؛ آسیابان ها، سربازان، بانوان، حتی وزرای دربار، میدانستند که او یک فردخردمند است؛

این آواز جمعی بچه مدرسه ای ها بود که در باره دکترکاسپار می خواندند:

 

دکتر کاسپار آرنری

اون کیه، ازهمه باهوشتره!

میتونه زبل ترین روباه را شکست بدهد، ‌

سخت ترین صخره ها را  بشکافد،

  از اینجا تا ستاره ها پروازکند،

به بالاترین ستاره ها دست بزند!

یکی از روزهای زیبا و دلنشین ماه ژوئن، دکتر کاسپار آرنری میخواست عازم راهپیمایی طولانی شود تا برای کلکسیون آزمایشگاهی اش نمونه هایی از گیاهان و حشرات را گردآوری کند.

دکتر کاسپار مسن بود ودوره جوانی را پشت سرگذاشته بود ازاینرو نسبت به  باد وباران  حساس بود و می ترسید. هرموقع خانه را به قصد راهپیمایی ترک میکرد، شال گردن ابریشمی گرمی دورگردنش می بست، عینکش را برای جلوگیری از نفوذگرد وغبار به چشم میزد، و عصای بلندش را برمیداشت تا با تکیه برآن از سُرخوردن و زمین افتادن جلوگیری کند. درواقع وقتی او میخواست به سفرهای علمی برود، حسابی به دردسر می افتاد تا همه چیز آنطور که دلش میخواست، جفت وجور شود.

واقعاً‌ دکترکاسپار روز قشنگی را برای راهپیمایی انتخاب کرده بود. خورشید مشغول درخشیدن بود وگویی جزاین هم کاری نداشت، علوفه ها چنان سرسبز بودند که نگاه برآنها دهن را آب میانداخت، وقاصدکهای کرکدار هم  با وزش باد شمالی درآسمان اینسو وآنسو رقص کنان پرواز میکردند.

دکتر کاسپار که تحت تاثیر این روز بهشتی قرار گرفته بود،‌گفت:” آه، ‌چقدردوست داشتنی! اما بهتره که من مواظب خودم باشم، چون هیچ اعتمادی به هوای بهاری نیست، ممکنه همین حالا باران شروع بشه.”

وقتی که مطمئن شد همه چیز همانطور که برنامه ریزی شده پیش می رود، با پارچه ای عینک خود را پاک کردوگذاشت روی چشم، کیف چرمی سبز رنگش را هم انداخت روی دوش اش، ورهسپارشد.

بهترین نمونه های گیاهان و حشرات در ییلاقی بیرون شهر،نزدیکی قصر سه مرد چاق قرار داشت. این محل هماجایی بود که دکتر غالباً‌ برای جمع آوری نمونه ها به آنجا می رفت.دورتا دور پارک بوسیله خندق هایی عمیق محافظت میشد. نرده های آهنی سیاه رنگ سرتاسر آنجا کشیده بودند. وپلها بوسیله نگهبانانی با کلاه های برزنتی سیاه وپرهای زرد رنگ برروی آن، محافظت می شد. دور تادورپارک، تا جایی که چشم کارمیکرد، چمنزارهای مملو از گل های رنگارنگ، بیشه های کوچک درختان، و تالاب ها قرارداشت. جای شگفت انگیزی برای قدم زدن بود. مهمترین انواع گیاهان در این جا می رویید، زیباترین حشرات در اینجا سروصدا میکردند و پرندگان نیز مثل همیشه با آوازهای گوش نواز خود هرشنونده ای را مسحور می ساختند.

دکترفکر کرد ” برای قدم زدن راه خیلی طولانی است، تاانتهای ییلاق را میتوانم پیاده بروم ولی ازآنجا به بعد تاپارک سلطنتی را  کالسکه اجاره میکنم.”

وقتی آنجا رسید، جمعیت زیادی در میدان نزدیک نرده های شهر جمع شده بودند.

دکتربا تعجب گفت، ” امروز یکشنبه است؟، نه فکر نمی کنم، امروز سه شنبه است.”

اندکی نزدیکتر رفت.

میدان مملو از جمعیت بود. کارگرانی با ژاکت های خاکستری وآستین های سبز، دریانوردانی با صورت های آفتاب سوخته، بازرگانان ثروتمند با جلیقه های رنگی همراه با همسرانشان که دامن های صورتی رنگ بزرگ به تن داشتند،درآنجا جمع بودند؛ بازرگانانی با کوزه های سفالی، سینی ها، ظرف های بستنی خوری و منقل های آتش؛ کارگران لاغراندام خیابان ها با لباس های ژنده وپاره وچهل تکه ازرنگ های سبز، زرد و انواع رنگ های روشن؛‌ پسران کوچولوبا سگ های پشمالوی قهوه ای رنگ که بدنبال خود می کشیدند، درمیدان جمع بودند.

همه درحال فشار آوردن به دروازه آهنی بودند که از دیوارخانه ها هم بلندتربود. درها را محکم بسته بودند.

دکتر جویا شد،” چرا درها را بسته اند؟”

همه جا همهمه و سروصدا بود، مردم فریادمی زدندوباهم گفتگو میکردند، اما سردرآوردن از حرفشان دشوار بود. دکتر رفت نزدیک خانمی که گربه خاکستری بزرگی را بغل کرده بود، وازاو پرسید:

“خانم ببخشید اگر امکان دارد به من بگویید، اینجا چه خبر شده ؟ چرا اینهمه آدم این جا جمع شده؟ چرا اینقدر عصبانی اند؟و چرا دروازه های شهر بسته شده ؟”

” نگهبانان اجازه خروج ازشهر را به کسی نمی دهند.”

“چرااجازه نمی دهند؟”

“بخاطراینکه نتوانند به کسانی که قبلاً‌ گریخته اند و حالا در راه قصر سه مرد چاق هستند، کمک کنند.”

” متاسفم، خانم، منظورت را نفهمیدم.”

” من چه میدانم آقا، دست از سرم بردار! یعنی تو نمی دانی که  پروس پرو تفنگ ساز و تیبول بند باز مردم را علیه سه مرد چاق رهبری میکنند؟”

“پروس پرو تفنگ ساز؟”

“بله. آنطرف نرده های آهنی نگهبانان ایستاده اند. هیچ کس نمی تواند شهر را ترک کند. ونگهبانان قصرهرکسی را که با پروس پرو باشد، می کُشند.”

درهمین لحظه صدای بمب بگوش رسید.

گربه چاق خانم جوان روی زمین افتاد. گربه مثل یک تکه خمیر نپخته تلپ روی زمین پهن شد. جمعیت داد وفریاد می کردند.

دکتر پیش خود فکرکرد” بنظر می رسد از رخداد بسیار مهمی غافل بوده ام،  بخاطر اینکه در طول یک ماه گذشته، شبانه روز کار کردم و درخانه ام دربسته بود.  واقعاً‌ ازاتفاقات بیرون بی خبرمانده ام.”

درفاصله ای دورتر چندین بار توپ ها غرش کردند. صدا ، صدای شلیک توپ بود وباد صدای آنرا پخش میکرد. دکتر کاسپار تنها فردی نبود که وحشت کرده بود و عقب عقب می رفت. جمعیت پراکنده شدند. بچه ها کریه میکردند و کبوتر ها پروازکنان به ارتفاع بلندتری اوج میکرفتند، و سگ ها واق واق میکردند. توپ ها چندین باردیگر نیزشلیک کردند. جمعیت همچنان به دروازه ها فشار می آوردند، ودرهمان حال فریاد می زدند:

“پروس پرو! پروس پرو!”

“مرگ برسه مرد چاق!”

دکتر کاسپار نمی دانست چه کار کند، او معروف بود، و بسیاری از آدم های آنجا او را شناختند. برخی به طرف او آمدند، تا دکترازآنها حمایت کند. اما خود دکتر درترس و وحشت بود.

درآنجا چه اتفاقی در شرف وقوع بود؟ وچطوری میتوانستیم ازآن سردرآوریم؟ شاید مردم پیروز می شدند، ولی اگرهمه کشته می شدند، چی؟

ده – دوازده نفری به سوی خانه قدیمی با برج بلنددرگوشه میدان هجوم بردند که محل تقاطع سه خیابان باریک بود. دکتر تصمیم گرفت به این گروه ملحق شود. طبقه همکف خانه قدیمی با رخت ولباسهای کثیف برای  شستن انباشته بود. داخل آنجا مثل سرداب تاریک بود. چشم چشم را نمی دید. پلکانی مارپیچ به سمت برج راه داشت. اندکی نور از داخل دریچه های کوچولو به آنجا نفوذ میکرد، با اینحال بسختی می شد بااین نور جایی را دید. هرکس خود را به آرامی و بسختی بالا می کشید، چونکه پله ها سست و لق بودند و نرده ای هم برای تکیه دادن وگرفتن وجود نداشت. حالا فکرش را بکنید که دکتر کاسپار با چه مشقتی بالامیرفت! وقتی بیست تا پله را بالا رفت، مردم شنیدند که در تاریکی فریاد میزند: کمک! کمک کنید! قلبم منفجر شد! من پاشنه کفشم را گم کردم!”

گویا دکتر مهربان، شنل اش را هم قبلاً در میدان گم کرده بود، پس از اینکه توپ ها برای دهمین بار شلیک کردند.

بالای برج سکویی وجود داشت که دورتادور آن نرده های سنگی کشیده بودند. ازاینجا براحتی حداقل سی مایل دورتر را می شد دید. اما زمان زمان مناسبی برای تحسین ولذت بردن ازاین چشم انداز نبود، با اینحال واقعاً‌ چشم انداززیبا و تماشایی داشت . کسانی که بالای برج بودند میتوانستند میدان نبرد را بخوبی ببینند.

دکتر کاسپار گفت: ” من دوربین دوچشمی دارم. همیشه  همراه با هشت لنز آنرا توی کیف دارم.اینجاست،”، او بند کیف چرمی را باز کرد، ودوربین را برداشت، نگاهی به دور واطراف انداخت.

دکتر در مزارع اطراف مردم زیادی را مشاهده کرد. آنها درحال فرار به سمت شهر بودند. ازاین دور دست آنها شبیه پرچم های رنگی بودند. نگهبانان قصرسواربراسب درحال تعقیب مردم درحال فرار بودند.

دکتر فکر کرد همه چیز شبیه عکسهای توی  فانوس جاویی بنظرمیرسد. خورشید با روشنایی کامل می درخشید، چمن ها برق می زدند، گلوله های توپ همانند بسته های پنبه ای منفجر می شدند. شعله های باروت درهوا پخش می شد، درست مثل بازتاب پرتوهای منور خورشید، خیلی جذاب بود. اسب ها روی دوپای جلو می ایستادند وبسرعت دورخود می چرخیدند. دود غلیظی پارک قصر سه مرد چاق را پوشانده بود.

“آنها فرار میکنند!”

آنها فرار میکنند! مردم شکست خورده اند!”

افراد فراری هرلحظه نزدیک ونزدیکتر می شدند. بسیاری ازآنها دربین راه ازپا می آمدند. ازبالای برج  مانند پارچه های رنگی پهن شده برروی چمنزار، بنظر میرسیدند.

گلوله های توپ در بالای میدان غرش می کرد.

با انفجارگلوله توپ، کسانی که در سکوی بالای برج ایستاده بودند، به پله کان هجوم بردند.

قفل سازپیش بند چرمی اش را گرفت و انداخت روی قفل، به طرفین چراخاند، چیز وحشت ناکی دید و فریاد کشید:

“جان تانرا نجات دهید! آنها پروس پرو تفنگ ساز راگرفتند! آنها چند دقیقه دیگرداخل دروازه می شوند!”

درمیدان جنب وجوش جنون آمیزی در جریان بود.

جمعیت از دروازه ها پراکنده می شدند و به طرف کوچه خیابان های منتهی به میدان فرار می کردند. داد وفریاد ها کر کننده بود.

دکترکاسپار و دومرد دیگردر سومین طبقه ایستادند. آنها از میان پنجره باریک درداخل دیوارهای ضخیم، بیرون را نگاه می کردند. درآنجا فقط برای یک نفرشان جای خوب نگاه کردن وجود داشت، دونفردیگر میتوانستند ازپشت سرآن یک نفر،سرک بکشند.

دکتر کاسپار یکی از آن دونفری بود که بایستی سرک می کشید. اما همان یک ذره سوراخ هم برای مشاهد رخدادهای وحشت ناک درحال وقوع کافی بود.

دروازه های آهنی بزرگ گشوده شدند. حدود سیصد نفرازمیان آن یورش آوردند. آنها کارگرانی با ژاکت های خاکستری و یقه های  سبز بودند، که غرق در خون ، نقش زمین می شدند.

نگهبانان با اسب به آنها می تاختند، با چوب و شلاق برسروکله آنها می کوبیدند و با تفنگ به طرف شان شلیک میکردند. پرهای زرد رنگ داخل کلاه های برزنت سیاه سربازان، درجهت وزش باد تکان می خوردند. اسب ها با دهن های کف کرده و چشمان ازحدقه دررفته، به مردم هجوم می بردند.

دکتر فریاد زد:” نگاه کنید! نگاه کنید! پروس پرو آنجاست!”

نگهبان های اسب سوار با طناب دست وپای های او را بسته بودند و می کشیدند. او به این سوآنسو تلولو می خورد. ‌می افتاد ودوباره بلند میشد. موهایش با رنگ خونش سرخ شده بود. و دو بند بزرگ دور کمر وگردن او بسته بودند.

دکتر دوباره فریاد زد” پروس پرو را گرفتند!”

لحظاتی بعد گلوله توپی در رختشوخانه فرود آمد. برج بلند کج شد، اینسو وآنسو تکانی خورد، وبرای لحظاتی ایستاد، و سپس فرو ریخت.

دکترازپله ها به پایین پرت شد. آن یکی پاشنه کفشش را هم ازدست داد، بعلاوه کیف و عینک دوچشمی اش هم درزیرآوار ماند.

ادامه دارد…

 

دانلود بخش نخست

 

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!

پربازدیدترین ها
  • سالمندی و کیفیت معیشت سالمندان ایرانی
  • بیوگرافی محمد خاکپور فوتبالیست ملی پوش کشورمان
  • فواید شاهی
  • میراث خورهای ثروتمندترین مردان و زنان جهان
  • بنظر شما مردان دروغگوترند یا زنان؟
  • آش سماق سفره افطار ماه رمضان
  • خوردن بال و گردن مرغ بدون عارضه نیست
  • دانه های مغذی که هر روز باید بخورید
  • هیپنوتیزم یا خوابگری شاخه‌ای از علم روانشناسی است
  • درمان کمالگرایی با آزمایش رفتار!(15)
  • حرکات شکمی را با بهترین و موثرترین نتیجه
  • مقایسه هزینه تحصیل در ایران و 10 کشور جهان
  • تزریق واکسن آنفولانزا در صبح موثرتر است
  • رشته گرافیک و تعداد واحد های درسی دوره کارشناسی
  • درس هایی برای زندگی:از افراد منفی نگر دوری کنید(۱۳)
  • طرز تهیه ته چین کباب کوبیده
  • افسردگی بعد از طلاق و شیوه های عبور از این بحران
  • قبل از بارداری باید واکسن هپاتیت B بزنید
  • تصاویر آموزشی بستن شال و روسری مخصوص بانوان امروزی
  • تفسیر مثنوی معنوی و غزلیات دیوان شمس مولانا(گنج حضور)-برنامه ۶۱۵
  • اس ام اس های فیلسوفانه!
  • سلامت روانی کودکان چقدر برای والدین اهمیت دارد؟
  • اختلاف طبقاتی،باعث ریزش بنای زندگی مشترک است
  • شیوه های کنترل اشتها
  • خوردنی های مضر برای سندروم روده تحریک پذیر
  • طرز تهیه پیش غذای لذیذ بورانی اسفناج
  • روغن بادام تلخ برای رفع لکه‌ها،چین و چروک و ترک دست و پا و صورت
  • زهر زنبور عسل درمان کننده ایدز
  • قانون همه یا هیچ و نگرانی های دوران بارداری
  • مهارتی برای بزرگ تر نشان دادن خانه های کوچک
  • محبوبترین ها
  • افسردگی و چند شیوه رهایی از آن
  • با اسرار رژیم ایتالیایی آشنا شوید
  • اگر برای ورزش انگیزه ندارید، حتماً بخوانید!
  • بیوگرافی فرشته کریمی، فوتسالیست ایرانی
  • ترکیب مواد غذایی با همدیگر و تولید خواص شگفت انگیز جدید
  • زیبایی پوست خود را با این کارها تکمیل سازید
  • برنامه شماره ۶۶۶ گنج حضور
  • رژیم غذایی مخصوصا کسانی که دچار کم کاری تیروئید هستند
  • سردرد ناشی از کمبود میزان آب بدن
  • با قاشق چایخوری به جنگ احساسات منفی بروید!
  • ۵ نکته مهم برای ترکیب رنگ دکور اتاقتان
  • انسداد خروجی معده
  • با برنامه غذایی یک روزه مادران باردار آشنا شوید
  • لباسی های بافتنی مخصوص آقایان برای فصل زمستان
  • جامعه ما مغلوب رسانه ای به نام اینترنت شده است
  • روش تغذیه ای کنترل ناپذیر یا بینج-بخش چهارم
  • ساکورایتیس،قدیمی ترین نیاکان شناخته شده ی ما انسان
  • به زندگی بله بگو: بررسی دستاوردها!(۲)
  • غذاهای تسکین دهنده درد
  • کباب کردن سوسیس و ‌هات‌داگ احتمال بروز سرطان روده را افزایش می‌دهد
  • ناهار خوردن فواید شگفت انگیزی دارد که بی خبریم!
  • وزیر بهداشت چاق کشور بلژیک سوژه رسانه هاشد
  • شناسایی باور های غلط در انتخاب همسر
  • اهمیت انتخاب سفره یکبار مصرف مناسب
  • تشخیص و درمان کم کاری تیروئید یا هیپوتیروئیدیسم
  • قوانین لباس پوشیدن شیک و جداب برای مردان
  • آیا خوردن قرص‌های تیروئید باعث پوکی استخوان می‌شود؟
  • طرز تهیه ی مربای کیوی
  • علت عزیمت شاهچراغ به شیراز
  • برنج طلایی با دستکاری ژنتیکی برای تجارت است یا سلامت؟
  • تــمامی حقوق محفوظ و مربوط به پـرتال “ زیباخو ” میباشد کپی برداری از مطالب تنها با ذکر مـــنبع مــــجاز مــیباشد.

    طراحی سایت و سئو : پاناب