گم شده در فکرش(3)

در ادامه مبحث مربوط به تفسیر غزلیات اقبال لاهوری شرح شعر«میلاد انسان» به قلم پرویز شهبازی

گمشده درفکر با تعریف اقبال لاهوری از بشر مغایرت دارد که میگوید:

خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد.

اگر بشر بتواند فکرش را ببیند و خود را از افکارش منفصل کند و به قول مولانا به نقش ها و بت هایش نچسبد و اجازه دهد بت هایش گداخته شوند وآنها را در پای معشوق ذوب نماید، دیگر در فکرش گم نمی شود. شرط درست اندیشیدن آنست که حضور را درخودمان حس کنیم. درغیراینصورت، درفکرمان سردرگم هستیم و خودمان را گم میکنیم و ترس و خشم داریم. ترس سبب«اعوجاج» دردید ما می شود و نمی توانیم دنیا را آن گونه که هست ببینیم.

 

پیش بینی  دقیق و درست آینده  با نور زندگی ممکن می شود

 

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نورِیارم پیش و پس

من چطور میتوانم آینده را درست پیش بینی کنم؟ چگونه می توانم از تجربه های گذشته درس بگیرم؟ می گوید اگر نور یارم اکنون به من مدد نرساند، پیش و پس خودم را چطور می توانم درست ببینم؟ این نور همین الان و همین لحظه زنده است.

نورِ یار درگذشته و آینده نیست. شرط اینکه ما آینده درست و هدف سازنده ای داشته باشیم آنست که در این لحظه هوشیار و پیوسته باشیم. به آن منبع خِرَد لایزال توجه نماییم که اکنون در اختیارماست ولی به علت گم شدن در افکارمان، درگذشته و آینده زندگی میکنیم و همه چیز برای ما مبهم است.

 

انسان بر خلاف همه موجودات، قدرت انتخاب برای خود سازی و خود شکنی دارد

اقبال لاهوری می گوید:

خبری رفت زگردون به شبستانِ ازل

 حذرای پردگیان پرده دری پیدا شد

موجودی بوجود آمد که حق انتخاب داشت و مجبور نبود کاری را بدون انتخاب انجام دهد. البته این گزینش زمانی است که شما واقعا حضور داشته باشید و درفکرگم نشوید.

اگرقرارباشد من هویتم را از چیزهایی بگیرم که یادگرفته ام و هرکاری که میکنم براساس گذشته باشد( گذشته ای که به من یاد داده اند، حق انتخابی ندارم) دیگر انتخاب چه معنایی میتواند داشته باشد؟

برتوانایی انسان بسیار تاکید می شود و تفاوت انسان و حیوان نیز در آنست که انسان برخلاف حیوان توانایی انتخاب دارد. اگر قرار باشد من هم مجبور شوم و این توانایی و قدرت انتخاب را از دست بدهم یعنی مثل مس یا آهن نتوانم خودم را نگاه کنم، بشکنم و دوباره بسازم، دیگر قدرت انتخابی باقی نمی ماند. پس من هم مجبورم آن باورها و عقاید را داشته باشم.

اگرمجبور باشیم، بلافاصله از تعریف انسان بیرون انداخته می شویم. باید بتوانیم آن اراده آزاد که به انسان مربوط است را درخودمان بیابیم. اراده آزاد را داریم اما در اثر گم شدن در فکر واز دست دادن گنج حضور و سرگردانی درگذشته و آینده، آن را گم کرده ایم.

از طریق تمرین نظارت برافکارمان، عاملی در ما خودبخود ایجاد میگردد که میتواند فکرمان را تماشا کند. آن عامل، دیگر از نوع فکر و فرم نیست. وقتی آن را بیابید یکدفعه می بینید که آرامشی در وجودتان دمیده می شود و زندگی در شما شروع به حرکت میکند.

ما با مقاومت در این لحظه، جلوی زندگی را گرفته ایم، باید این لحظه را همان طور که هست، بپذیریم. همیشه منتظر زندگی درآینده هستیم. منتظریم تا یک نفر به زندگی ما معنا بخشد یا اتفاقی در آینده رخ بدهد و زندگی از آن زمان شروع شود. درست است که به انتظار عادت کرده ایم ولی اکنون میخواهیم به این معنا پی ببریم که زندگی فقط در این لحظه است. انتظار ما را به جایی نمی رساند.

کسی نمی آید تا به زندگی ما معنا بدهد. فقط خودمان هستیم که میتوانیم به زندگی خویش معنا دهیم. هر فردی مسئول زندگی خود و مسئول پاک نگهداشتن درون خویش از آلودگی های فکری و هیجانی است. دیگران نمیتوانند به زندگی شما معنا دهند. خودتان مسئول هستید  که گنج زندگی،حضور،آرامش، شادی و عشق را در درونتان بیابید و بیرون بکشید. هیچ کس نمیتواند بر شما تاثیر بگذارد.

اگر روزی تصمیم بگیرید که با اراده خود، خودتان را عوض کنید، در تعریف اقبال لاهوری می گنجید یعنی خودتان را تماشا کنید و دوباره بسازید.

 

خبری رفت زگردون به شبستانِ ازل

 حذرای پردگیان پرده دری پیدا شد

خبری به نهانگاه اسرار ازلی فرستاده شد که مواظب باشید اکنون باشنده ای بوجودآمده که اسرار را کشف میکند یعنی آفریدگار و خلاق و کاشف اسرار است.

هرچیزی که هم اکنون برای شما نمایان می باشد، کشف بشر است و قبل از اینکه کشف شود، از اسرار بود. این همه فرمولهای فیزیک، ریاضی، ارتباطات و رایانه که درواقع نتیجه هزاران سال تحقیق بشر است، توسط انسان کشف گردید. خبری به نهانگاه اسرار ازلی فرستاده شد که مواظب باشید، دیر یا زود این موجود، اسرار را کشف خواهد کرد.

انسان گشاینده  اسرار هستی  و عشق  است

 

زندگی گفت که درخاک تپیدم همه عمر

تا در این گنبدِ دیرینه دری پیدا شد

زندگی شروع به صحبت کرد و گفت من سال ها در خاک تپیدم. البته این مطلب بازمیگردد به آن معنا که همه چیز زنده است. یعنی تمام چیزهایی که می بینیم در واقع از مواد شیمیایی در خاک هستند. می گوید سال ها درخاک تپیدم و منتظر ماندم تا اینکه از این گنبد دیرینه، روزنه ای برایم پیدا شد.

این روزنه همین انسان است. موجودی بوجود آمد  که میتوانست روزنه ای به هستی داشته باشد. ما می توانیم در این لحظه این روزنه را بگشاییم، به محض اینکه این روزنه گشوده شود، عشق توسط ما به این جهان می آید. عشق یعنی حس این زندگی که اکنون در همه چیز می تپد.

ناگهان این خاک ها بهم پیوستند و موجودی ساختند که می توانست درِ هستی را بگشاید و از این در، علاوه براسرار، عشق نیز به این جهان بیاید.

فکر، این دریچه را می پوشاند.ما فکر می سازیم، با فکرمان هم جنس و هم هویت می شویم و به همین دلیل دریچه پوشیده میگردد. ما باید بتوانیم این دریچه را در خودمان بگشاییم تا عشق از طریق ما به جهان بیاید.

منبع: پرویز شهبازی،گنج حضور، انتشارات نقطه طلایی

 

گم شده در فکرش!(2)

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!