گم شده در فکرش!(2)

میلاد آدم

ادامه مبحث…

شرح شعر«میلاد انسان» اثر اقبال لاهوری به قلم آقای پرویز شهبازی

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حس لرزید که صاحب نظری پیدا شد

…..

 

در نتیجه انسان تعریف خود بعنوان آفریدگار را ازدست داده است. هرچند ما فکر تولید میکنیم ولی آنها همان افکار قبلی می باشند. 99/99 درصد افکار ما تکراری هستند. از قبل آنها را می شناسیم و فکرجدیدی نیستند ولی اقبال لاهوری میگوید: «خودگری».مثل کوزه گر که کوزه می سازد، خودگر هم خود درست میکند یعنی فرمی می سازد و به آن نگاه میکند و دو باره می شکند. چه زمانی می شکند؟

همان لحظه ای که می سازد. آن چیزی که بوجود می آید، همان لحظه از بین می رود و چیزی برای آینده نمی ماند. این بیانگر آن است که اگر ما این تمرین را از اول می دانستیم، هر اتفاقی می افتاد، آنرا تمام میکردیم و هیچ غصه ، خشم و کینه ای نداشتیم.

اتفاقی که اکنون ما را ناراحت میکند قبلا تمام شده است ولی هنوز آنها را با خودمان حمل می نماییم. می گوید: «خودگری» درست مثل کوزه گر، ما خود می سازیم. شرط اینکه شخصی کوزه گر بماند آن است که کوزه یعنی مخلوق خودش نشود ولی ما فکرمی سازیم و با آن هم هویت و هم جنس می گردیم، در حالی که باید خودمان را از فکرمان منفصل نماییم. اگر این کار را انجام دهیم چیزی را حس خواهیم کرد که دیگر از جنس فکر نیست.

همان حضور ماست که فکر از آن تراوش میکند. در این صورت می  توانیم فکر را بشکنیم و آن را جدی نگیریم. حرفی را که می زنیم نباید جدی بگیریم زیرا این حرفی است که تولید شده و خود اصلی ما، چیز دیگری می باشد.

#{ما باید از خود خدا بیاموزیم که هرلحظه مشغول خلق و ایجاد مخلوقی در جهان هستی است. در حالیکه همه موجودات ثمره فکرخداست، ولی خداوند نه فقط مثل هیچ کدام از آنها نیست(خداوند از جنس بی فرمی و بی شکلی است، ولی مخلوقات او همه از شکل فرمدارند) بلکه هرگز به هیچ یک از مخلوقات ذره ای پیوستگی یا تعلقی ندارد. عشق خداوند به همه موجودات، در قالب قضای او صادر شده و آنها را از هیچ بوجود آورده است.

لذا بودن یا نبودن همه یا هرکدام از آنها ذره ای در امر خداوندی او موثر واقع نمی شود، چنانچه وجود مادی همه موجودات، خلق و سپس نابود می شوند ازجمله انسانها. در اینجا انسان که نخفت فیه می باشد و برترین مخلوق خداوند نان گرفته نیز مستثنی از قاعده نیست و جسم مادی او مثل کوزه دست کوزه گر روزی تخریب خواهد شد، مگر ذات اصلی یا روح او که ازجنس خداست و تا ابد باقیست. انا لله و انا الیه راجعون}

وقتی خودمان را از این خودهای فکری، جدا و منفک سازیم، اتفاق عجیبی رخ میدهد. هوشیاری، هوش و مایه را از فکرمی گیریم و آن زمان، ما می شویم.البته آن جسم و حجم ندارد و یکدفعه از گذشته و آینده جمع میگردد و این لحظه زنده می شود. ما این لحظه ارتعاش زندگی را در وجودمان حس میکنیم.

اکنون تمرینی انجام دهیم.

شما از ذهنتان که در سراست نزول کنید و تمام جسمتان را اشغال نمایید یعنی از نقطه ای که در ذهنتان متمرکز شده اید، به تمام جسمتان نزول نمایید؛ این بدن زنده است و زندگی را در آن احساس کنید. از نوک پاهایتان آغاز نمایید. اکنون حس میکنید که نوک پاهایتان زنده است. سپس بیایید روی دست ها، شکم و همین طور تمام بدن و در یک لحظه تمام جسمتان را با هوشیاری خود، آبیاری نمایید. مداوم از سر به نوک انگشتان و از نوک انگشتان به سر بروید. بگذارید این تمرکز هوش و توجه در تمام بدن باشد.

این کار سبب می شود تمام بدن خود را اشغال نمایید. ما در تمام جسم خود زندگی نمی کنیم بلکه همیشه حواسمان در یک نقطه یعنی ذهن و سر است. همواره آنجا جمع می گردیم اما باید پخش شویم و تمام بدن خود را اشغال نماییم. این اشغال کل بدن و ریشه داشتن در تمام بدن جسمانی و همین حس زندگی درتمام بدن، سبب خواهد شد که ریشه خود را حس کنیم. این تمرین باعث می گردد حتی اگر بخواهیم بخاطر چیزهای کوچک واکنش نشان دهیم، دیگر همه وجودمان جذب آن موضوع نشود و تمام آن اتفاق، ما را نبلعد.

وتقی اتفاقی بیفتد، شما را به خود می کشد و ازخود بیخود میکند و تمام هوشیاری شما را میگیرد. اگر تصمیم بگیرید همیشه مقداری از توجه را درون خودتان نگه دارید، دیگر نمی شود شما را بیرون کشید. ضمن اینکه اگر به بیرون و پیرامونتان هم توجه کنید، در بدنتان هم گسترده اید و حس زنده بودن را همین لحظه در بدن دارید.

اقبال لاهوری میگوید وقتی نخستین انسان بوجود آمد میتوانست خودِفکری بسازد، خودفکریش را بشکند و به آن نگاه کند. ما هم میخواهیم همین کار را انجام دهیم. میخواهیم ببینیم آیا می توانیم به خدای خودها و بت های فکری فکر خود نگاه کنیم؟ میتوانیم این فکرها را نپرستیم؟ میتوانیم اینها را بشکنیم؟

 

میلاد آدم، آیه 59، سوره آل عمران

 

حضرت مولانا می فرمایند؛

صورتگر نقاشم هرلحظه بتی سازم

وانگه همه بتها را در پیش توبگدازم

صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

 

آیا شما به این نقش هایی که می سازید، نمی چسبید؟ آیا آنان را میگدازید؟ میگوید نقش ها را من برمی انگیزم و به آن ها روح می بخشم و لی وقتی نقش تو را می بینم، همه را در آتش می اندازم. حال شما همه نقش هایی که در این لحظه تولید میکنید، میگدازید یا به آن ها چسبیده اید؟ ما به نقش هایمان چسبیده ایم و اشکال کار نیز در همین است.

اگر ما  می توانستیم نقش ها را خلق کنیم ولی رهایشان سازیم و از آن ها «من» {خود} درست نکنیم، دیگر دچار غصه،خشم، ترس و نگرانی نمی شدیم.

تو ساقیِ خمّاری یا دشمنِ هوشیاری

یاآنکه کنی ویران هرخانه که می سازم

خانه ای که ما ساخته ایم، خانه فکر است. به هستی و خدا میگوید تو دشمنِ هوشیار هستی این حضور،حضور خدایی است که ما نمی توانیم بشناسیم ولی می توانیم حسش نماییم. همه افکار و نقش ها از آن می آید.

وقتی خودمان آفریدگار نقش هستیم، حیف نیست که نقش یا صورتِ خشم، ترس و استرس باشیم؟

 

درخانه آب و گلِ بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

 

پس این خانه آب و گِلی که ساخته ایم، همان خانه فکریِ ماست. واضح است که بدون او خراب و ویران می باشد. فقط زمانی این هوشِ آفریدگاری در ما کار میکند و ما می توانیم به زندگی خودمان سامان بدهیم که نقش ها را رها سازیم.در غیر اینصورت وضعیت امروز بشر را در یک جمله کوتاه میتوان اینچنین تعریف کرد:

 

 «گمشده درفکرش»

# این مطلب از استاد شهبازی نیست

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!