نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد(۱)

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

شرح شعر«میلاد انسان» اثر اقبال لاهوری


نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حس لرزید که صاحب نظری پیدا شد

 

عشق از فرط شادی به نعره درآمد که باشنده ای بوجود آمده که می تواند عشق را تجربه کند و بوسیله او به این جهان بیاید. عشق چیست؟ حس زندگانی است که در تمام موجودات عالم وجود دارد. فقط یک زندگی هست که در همه عالم می تپد. آن زندگی که در من ارتعاش میکند، همان زندگی ای است که درحیوان، نبات، سنگ و در شما هم می باشد.

عشق یعنی حس آن زندگی و تبدیل شدن به آن بدین ترتیب انسان با تمام موجودات عالم، احساس یکی بودن میکند و حالتی است که انسان فقط به یک چیز علاقمند نیست.اینگونه عشق که در واقع یکی شدن با تمام موجودات عالم و حس یکی بودن است با عشقی که درذهن وجود دارد(یعنی تماسی که ذهن ما میخواهد با موجود یا انسانی دیگر برقرار سازد که از طریق این پرده ذهنی، یکسری قضاوت ها و باورهای ذهنی است)بسیار فرق دارد.

اقبال در تعریف انسان می گوید: انسان موجودی بود و هست که میتواند یکی بودن با تمام عالم را حس نماید و یک زندگی بشود. آیا ما چنین حسی داریم؟

زیبایی(حُسن) از فرط شادی می لرزد که باشنده ای پیدا شده و میتواند زیبایی را درک و تجربه کند. تا جایی که میدانیم انسان تنها باشنده ایست که میتواند بطور مستقیم زیبایی را درک نماید. درک زیبایی از طریق ذهن، باورها و عقاید ذهنی امکانپذیر نیست. گاهی به گلی زیبا نگاه میکنیم و خیلی سطحی در باره گل صحبت میکنیم و می گوییم آن را قبلا دیده ایم. مثلا اینقدر گلبرگ دارد یا در فلان جا می روید. بیشتر در باره گل اطلاعات میدهیم تا زیبایی آن. با این اطلاعات نمی توانیم بطور مستقیم زیبایی گل را بوسیله ذهنمان درک نماییم که همان پرده پندار است و ما را به گذشته و آینده می برد و حس زندگی را در این لحظه از ما میگیرد.

 

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور***خودگری خود شکنی  خودنگری پیدا شد

 

فطرت که ذات انسان است، تغییرکرد وآشفته شد و چیز جدیدی بوجود آمد.بسیاری از این معانی و عقاید را نمی دانیم چیست، فقط در باره آن ها می اندیشیم. مثلا نمیدانیم فطرت، عشق، خلاقیت یا زندگی چیست ولی می توانیم در مورد آنها خیلی از چیزها را بگوییم زیرا حس این معانی بزرگ باید بصورت ارتعاش زندگی در این لحظه تجربه شوند.

این معانی را یا این لحظه تجربه میکنیم یا هیچ زمانی نمی کنیم.

این معانی درگذشته و آینده تجربه نمی شوند بلکه فقط با زنده بودن حس ارتعاش زندگی، آرامش، شادی و وحدت در تمام وجودمان امکانپذیر میگردد.

*{با توجه به توضیحات آقای شهبازی اگر فطرت را به معنای آفریدن یا آفرینش فرض بگیریم که در قرآن کریم اشاره دارد؛ «اَفیِ اللّهِ شکٌ فاطرِ السّموات والأرض»[سوره ۱۴: إبراهیم – جزء ۱۳] در واقع به‌معنای «آفریدن» است، در اینصورت منظور اقبال این است که در جهان خلقت با آفرینش موجودی به نام انسان(با این خصوصیاتی که بدنبالش می آورد) انقلاب و تحولی عظیم واقع شد}

عالم خلقت، موجودی را از جهان مجبور(جهان ماده) بوجود آورد که برای اولین بار می توانست خودش را ببیند، خودش را بسازد و خودش را بشکند. بنابراین فقط انسان است که میتواند خودش را دوباره دوباره بسازد. مثلا آهن یا مس نمیتواند غیر ازخودش باشد ولی از بهم پیوستن انواع خاک، یکدفعه موجودی به نام انسان پدید می آید که میتواند فکر کند، انتخاب نماید و با انتخاب هایش خود را تغییردهد.

اکنون ببینیم این خودی که اقبال لاهوری بدان اشاره میکند و مدام میگوید خودت را باید بشکنی و بسازی، چیست؟

اگر بتوانید افکارتان را تماشا کنید، خواهید دید که خالق آن ها هستید. اکنون شما فکر ایجاد میکنید و از فکرتان، خود می سازید.

{ذکر این نکته ضروریست که ما خالق افکارمان نیستیم، افکار برمان هجوم می آورند. فکرها خیلی از مواقع بی اختیار خودشان را برما تحمیل میکنند. این موضوع زمانی بهتر قابل درک خواهد بود که شما بخواهید بصورت هوشیارانه تماشاگر ذهن تان باشید و بخواهید برای دقایقی به «هیچ چیز» فکر نکنید. فورا متوجه خواهید شد که قادر نیستید جلوی بارش فکر به درون ذهن فعال را بگیرید و ذهن شما دائما بدنبال افکار متفاوت این سو و آنسو می رود. با این آزمایش ساده می فهمیم که بیشتر مردم در اکثریت مواقع خالق افکار خود نیستند، بلکه مصرف کننده مجبور و مقید افکار می باشند مگر افرادی خاص. اما انسان قابلیت ذاتی تولید افکارش را دارد، میتواند خالق افکار باشد چنانچه بسیاری متفکرین و اولیای خود خالق اندیشه های مهم در زندگی بشری محسوب می شوند}

متاسفانه بجای اینکه خودتان را بشکنید، به آن می چسبید؛ کاری که ممکن است اغلب ما انجام داده و در آن اسیر شده باشیم.آنها را با خودمان در حافظه داریم که ما را آزار میدهند. با تماشای افکارمان خواهیم دید که هرلحظه فکری تولید میکنیم و اگر خودمان را از آنان منفصل نماییم این افکار خودبخود ازبین می روند و نمیتوانند ما را به خودشان بکشند و با خود ببرند.دراینصورت خالق فکرمان باقی خواهیم ماند.

پس انسان اولین باشنده ای بود که می توانست آفریدگاری را درخودش حس کند و بمنصه ظهور برساند یعنی میتوانست خالق و آفریدگار باشد ولی اشتباها-این اشتباه در تکامل بشر رخ داده- فکر تولید کرده و و مدام به افکارش چسبیده است.

{پذیرش کلمه اشتباها برای من اندکی سخت است، چرا که بعید بنظر می رسد چنین مخلوق شگفتی انگیزی بصورت اشتباه به افکاری که تولیدات ذهنش باشند، چبسیده و با آنها  هم ذات پنداری کرده و از آنها هویت بگیرد، بلکه برعکس میتوان ادعا کرد اولا، یک حکمت متعالی یا اراده الهی  در این کار دخیل بوده که چنین بشود و شده(کن فیکن) و چون حیات بشر در روی زمین به مثابه همه موجودات ازجمله حیوانات اقتضا میکند که انسان با جذب  و درونی ساختن الگوهای ذهنی به حیات خودش ادامه بدهد، لذا ضرورت داشته که انسان به سوی افکارش رانده شود، اما بدیهی است که این موضوع سرنوشت محتوم بشرنیست. ثانیا، مقام انسانی و مرتبت شان او بعنوان انسان مختار که بدلیل دمیدن روح خداوند در او حاصل آمده  ایجاب میکند، برای بازگشت به اصل خود و وحدت با خالق خویش، بصورت کاملا ارادی و مختار، خودش از جاذبه های مادی در همه صور آن (که افکار و باورها نیز یکی از آنهاست) جدا شود و سرشت خود را پالیش بدهد و از هرچه غیر هست، تخلیه کند تا خداوند پس از زدوده شدن اغیار، از انسان متجلی شود و ظهور و بروز نماید. این موضوعیست که در داستان خلقت آدم نیز مطرح است }

منبع: کتاب گنج حضور، تالیف پرویز شهبازی

  • {مطالب داخل گیومه از نویسنده کتاب نیست}

ادامه دارد….

 

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!