منشاء درد و ناراحتی روانی انسان چیست؟

درد

 

#{«درد» پیامی است که از یک محرومیت عنقریب یا فوری نیاز بیولوژیکی در موجود زنده خبرمیدهد. پیام عصبی می باشد که می گوید؛ بخشی از بدن در یک سیستم زنده، برای تامین نیازبیولوژیکی اش یا کاکرد صحیح اش دچار محرومیت یا مشکل و مانع گشته است.

بنابراین درد را نباید تقبیح کنیم و از آن بگریزیم. چون درست مانند این است که بخواهیم از صدای آژیر سیستم اطفاع حریق درخانه مان فرار کنیم. یا از شنیدن صدای دزدگیر اتومبیلمان گریزان باشیم و متنفر!

صدای آژیر به ما میگوید که جایی از ساختمان آتش گرفته، یا سارقی قصد دزدیدن اتومبیل  شما را دارد. پس این صداها باید برای ما خوشحال کننده باشد.

بنابراین درد، خواه جسمی یا روانی ، فقط یک آژیر خطر است. که بهتر است در گام نخست ظرفیت تحمل خود را بالا ببریم، ثانیا برای شناسایی و برطرف کردن «علت درد»، تلاش کنیم، نه سرپوش گذاشتن بر درد یا خاموش کردن آن!

درد در ما انسان ها مکانیسم فوق العاده مهم و ارزشمندی است. و هر لحظه دردی را در بدن مان، و ذهن مان و روح و روان مان تجربه کردیم، باید هرچه سریعتر به شناسایی مشکل  و برطرف کردن آن مشغول شویم.

در نظر اکثرما درد فقط بعنوان درد جسمی شناخته می شود، در حالیکه درد یک مفهوم گسترده تری دارد و همانطور که اشاره کردم حوزه روان و روح انسان را شامل می شود. و البته درد هایی که ما در این حیطه تجربه میکنیم، بسیار اساسی، عمیق و تعیین کننده است.

نکته جالب و مهم در خصوص دردهای روانی این است که اینها  نتیجه نا اصل کاری یا کارکرد ناصحیح فرایندهای ذهنی می باشد و امریست کاملا ارادی. یعنی ما انسان ها با پیروی از الگوی فکری خاصی چنین دردهایی را بوجود می آوریم.

ازجمله مهمترین الگوی ناصحیح تفکر که بشریت گرفتار آن شده، مقاومت ذهنی در مقابل واقعیت این لحظه می باشد. یعنی عدم پذیرش و ستبزه با آنچه که هم اکنون «هست». در واقع هستی ستیزی سرمنشاء همه دردهاست.

}

زندگی هیچ کس به طور کلی فارغ از غم و درد نیست. آیا مسله، فراگیری زیستن با درد است یا تلاش برای دوری از آن؟

بخش بزرگی از درد بشر غیر ضروریست. تا زمانی که ذهن مشاهده نشده زندگی شما را میگرداند، این درد، خود ساخته است.

دردی که اکنون ایجاد میکنید، همیشه نوعی عدم پذیرش است؛ نوعی مقاومت ناآگاهانه نسبت به آنچه که هست. مقاومت در سطح تفکر، نوعی داوری و در سطح احساس، نوعی پس زدن انرژیست.

 شدت درد به میزان مقاومت در برابر زمان حال بستگی دارد و به نوبه خود به این موضوع وابسته است که تا چه اندازه خویش را با ذهنتان یکی میدانید.

ذهن همیشه به دنبال انکار «لحظه حال» و فرار از آن است. به سخنی دیگر، هرچه بیشتر هویت خویش را با ذهن یکی بدانید، رنج بیشتری می برید. یا میتوان اینگونه گفت: هرچه بیشتر بتوانید لحظه حال را بپذیرید و محترم بشمارید، از رنج و درد و نیز از ذهن برخاسته از من ذهنی رهاتر می شوید.

چرا ذهن از روی عادت، لحظه «حال» را انکار میکند یا در برابر آن مقاومت  نشان میدهد؟

زیرا ذهن، بدون زمان(گذشته و آینده) نمیتواند کارکند و چیرگی خود را حفظ کند، به همین دلیل بی زمانی لحظه حال را به منزله تهدید می بیند. درحقیقت، ذهن وزمان جدایی ناپذیر هستند.

#{ زمان، یک مصنوع یا مخلوق ذهنی است. وجود عینی وحقیقی ندارد. ذهن به منظور طبقه بندی و ایجاد رابطه منطقی  بین  اتفاقات جهان بیرون و انجام صحیح کارکردهایش، به تولید «زمان» مبادرت  ورزیده است. این در حالیست که جهان هستی، برمنطق خودش استوار است و همیشه تغییراتش در لحظه اکنون واقع می شود.  جهان نو به نو خلق می شود. ذهن انسان برای ایجاد رابطه قابل فهم با این تغییرات نو به نو، محتاج زمانبندی کردن است. با ثبت و ضبط تغییرات در ذهن، حافظه تشگیل می شود. چیزی که به حافظه سپرده شده، به عنوان «گذشته» شناخته میشود.  و چون این تغییرات بطور مستمر و دائما ادامه دارد، ذهن به«انتظارتغییربعدی» نام«آینده» میدهد.

به این ترتیب گذشته و آینده به عنوان زمان، مهمترین مقولات مورد علاقه ذهن می باشد و اساسا حیات ذهن را تشگیل میدهند.

پس یک پیوستار ثابتی در ذهن وجود دارد که دو قطب دارد: قطب گذشته و قطب آینده

ذهن علاقمند به گردش در مدار قطب گذشته و آینده می باشد. درست مثل ذرات اتم که به دور هسته می چرخند.

از اینرو ذهن چیزی بنام زمان حال را نمی شناسد ومعتبر نمیداند.}

تجسم کنید که کره زمین از حیات بشر بی بهره باشد، یعنی فقط گیاهان و جانوران روی آن زندگی کنند. در اینصورت آیا زمین هنوز دارای گذشته و آینده است؟ آیا میتوان به هیچ شکل معناداری از زمان حرف زد؟ اگر در آنجا کسی قرار بود بپرسد: ساعت چند است؟ یا امروز چه روزی ست؟ آیا بی معنی نبود؟ آیا درخت بلوط یا عقاب، از این پرسش تفریح نمی کردند؟ آنها می پرسیدند: چه ساعتی؟ خوب معلوم است، الان است، زمان اکنون است. جز این چه چیزی وجود دارد؟

بله، ما برای عملکردمان در این جهان به زمان و ذهن نیاز داریم، اما هنگامی فرا می رسد که آنها برزندگی ما چیره می شوند و این وقتی است که اختلال، درد و اندوه به وجود می آید.

ذهن برای آن که مطمئن شود همچنان در جایگاه قدرت قرار دارد، پیوسته توسط گذشته و آینده، به دنبال سرپوش گذاشتن برلحظه حال است.

بنابراین در حالی که زمان، نیروی حیات و امکان خلاق و نامتناهی بودن را که از لحظه حال جدایی ناپذیر است می پوشاند، سرشت راستین شما توسط ذهن پنهان میگردد. بار زمان که هر لحظه سنگین تر می شود، در ذهن بشر انباشته شده است. همه زیر بار زمان در رنج هستند و هرگاه ارزش لحظه را نادیده بگیرند یا انکارش کنند یا آن را تا حد وسیله ای برای رسیدن به لحظه ی در آینده (که فقط در ذهن وجود دارد و هرگز واقعیت ندارد) کاهش دهند، بر سنگینی این بار می افزایند. تراکم زمان، در ذهن جمعی و فردی بشر، میزان وسیعی از رسوب درد گذشته را نیز نگه میدارد.

اگر دیگر مایل نباشید که برای خود و دیگران درد ایجاد کنید، چنانچه دیگر نخواهید به این رسوب درد گذشته که همچنان در شما وجود دارد بیفزایید، پس دیگر زمان بیشتری نیافرینید، یا دست کم بیشتر از آنچه که برای جنبه های عملی زندگی تان لازم است، زمان به وجود نیاورید.

چگونه می شود روند ایجاد زمان را متوقف کرد؟

با پی بردن عمیق به این نکته مهم که لحظه حال تنها چیزیست که دارید. لحظه حال را کانون اصلی زندگی تان قرار دهید. با آن که پیش از این در زمان به سر می بردید و فقط برای لحظاتی کوتاه به اکنون می پرداختید، لحظه حال را اقامتگاهتان قرار دهید و هرگاه لازم است به جنبه های عملی زندگی تان بپردزاید، سری به گذشته و آینده بزنید. همیشه به لحظه حال آری بگویید.

آیا تلاشی بی فایده تر و جنون آمیزتر از ایجاد مقاومت درونی در برابر آنچه که هم اکنون هست، میتواند وجودداشته باشد؟ چه کاری احمقانه تر از رو در رویی با خود هستی(که لحظه حال و همیشه لحظه حال است) وجود دارد؟ در برابر آنچه که هست تسلیم شوید. به هستی آری بگویید، آنگاه ببینید چگونه به جای آن که هستی برضد شما باشد، ناگهان برای شما شروع به کار میکند.

برگرفته از کتاب نیروی حال اکهارت تول

# از نویسنده کتاب نیست

 

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!