قصه گرگ و بزغاله کوچولو

child-gese-23452345703
قصه گرگ و بزغاله کوچولو

روزی و روزگاری یک بزغاله کوچولو وجود داشت که شاخ هایش درحال بزرگ شدن بودند و او فکر میکرد که بقدر کافی بزرگ شده و میتواند از خودش مراقبت نماید. یک روز هنگامیکه هوا کم کم داشت غروب میکرد وگله بزها وگوسفندها از صحرا راهی خانه هایشان بودند، مادر بزغاله کوچولو هرچه او را صدا زد، توجهی نکرد و سرش را پایین انداخته بود مشغول خوردن علف ترد و خوشمزه بود. کمی که گذشت و وقتی او سرش از سرزمین برداشت، دید گله رفته است.

 

او کاملا ًتنها مانده بود.خورشید نیز درحال غروب کردن بود.سایه های بلند گوههای اطراف آرام وخزنده روی زمین کشیده می شدند و زمین را تاریک میکردند. باد سردی درحال وزیدن بود و زوزه علف ها اندکی ترسناک شده بودند. بزغاله کوچولو همینکه تنها ماند به یاد آقا گرگه افتاد و از ترس بخودش می لرزید. سپس شروع کرد دیوانه وار درصحرا به دویدن وبع بع کنان به دنبال مادرش می گشت.اما نصفی از راه را نرفته بود که، نزدیک توده ای از درختان ، چشم اش به گرگی افتاد!

بزغاله کوچول دانست که کارش تمام است، وامیدی برای نجات از دست گرگ نبود.

بزغاله با ترس و لرز گفت: “آقا گرگه، میدونم که تو آمدی منو بخوری، اما خواهش می کنم اول با آن نی خود کمی برای من بنوازی، بخاطر اینکه من دوست دارم  تا آنجا که میتوانم برای خوشحالی تو برقصم.”

آقا گرگه از فکر بزغاله کوچولو بدش نیامد و دوست داشت قبل از غذا کمی موسیقی بنوازد، به همین خاطر رفت بالای یک صخره ای و با خوشحالی شروع به نواختن کرد و بزغاله نیز با سرور وشادی جست وخیز می کرد.

 

درهمین هنگام، رمه گوسفند وبزها به آرامی درحال ورود به روستا بودند. هنوز هوا هوای غروبی بود و نی نوازی گرگ از دور به گوش میرسید. سگ های نگهبان رمه، گوش هایشان را تیز کردند. آنها آواز گرگ را می شناختند که همیشه قبل از مراسم غذا می نوازد. در این لحظه بود که به سمت صحرا رو کردند و بسرعت به سوی گرگ براه افتادند. صدای آواز گرگ ناگهان قطع شد، وشروع به فرار نمود، و سگ ها نیز پا به پای او می رفتند. آقا گرگه درحالیکه فرارمیکرد خودش برای نی نوازی بخاطر خواسته بزغاله سرزنش میکرد، دیگر دیر شده بود و او در دام تجارت خونین اش گرفتار آمده بود.

 

و از این قصه می آموزیم که :

به هیچ کس و هیچ چیز اجازه ندهید شما را از هدف اصلی تان گمراه کنند.

 

 

child-gese-23452345704

 

 

قصه لاک پشت ومرغابی

لاک پشت را که می شناسی، خانه اش را در پشت خود حمل میکند، اهمیت ندارد که به چه دشواری ومرارتی این کار را انجام میدهد، ولی خانه اش را ترک نمی کند. میگویند برجیس لاک پشت را تنبیه کرده و او به این شکل افتاده است، چونکه ازپس درخانه مانده بود، تنبل وسست عنصر شده بود.حتی به عروسی برجیس که رسماً از او برای  عروسی اش دعوت کرده بود، نیز نرفت. واو لاک پشت را به این روز انداخت.

بعد از چند سال که از عروسی برجیس گذشته بود، لاک پشت  آرزو کرد که ای کاش به عروسی رفته بود. وقتی او می دید که چگونه پرنده ها در آسمان پرواز میکنند و خرگوش و سنجاب و حیوانات دیگر با چابکی  می دوند وبازی میکنند، غصه میخوردو همیشه آرزو داشت چیزهای دیدنی دنیا را که ندیده است ببیند، واز اینکه نمیتوانست بسیار غمگین و ناخشنود بود. میخواست خیلی از جاهای دنیا را ببیند، ولی برپشت خود خانه ای داشت و باپاهای بسیارکوچکی که داشت بسختی میتوانست مسیر طولانی را طی کند.

روزی از روزها لاک پشت  بایک جفت مرغابی  ملاقات کرد و همه  آرزوها و ناراحت هایش را به آنها گفت.

مرغابی ها به او گفتند: ” اگر بخواهی مامیتوانیم به تو کمک کنیم. باید با دندانت وسط این چوب را محکم بگیری، تاما تو را در آسمان به پرواز درآوریم و تومیتوانی ییلاق ها و مناظر دورواطراف را بخوب ببینی وبه آرزویت بررسی. اما باید چوب را محکم نگهداری و به هیچ وجه آنرا رها نکنی ، درغیر اینصورت برات متاسفیم.”

لاک پشت واقعاً خوشحال ومسرورگشت. وبا دندانهایش چوب را محکم گرفت، دو مرغابی نیز دو طرف چوب را  با منقارهایشان نگهداشتند،لحظاتی بعدآنها به راه افتادند ودرمیان ابرها به پرواز درآمدند.

درمیان راه کلاغی نیز مشغول پرواز بود و بامشاهده این موجود عجیب وحیرت انگیز غارغار کنان فریاد کشید:

“این لاک پشت خوش بخت یقیناً باید پادشاه لاک پشت ها باشد!”

لاک پشت که توصیه مرغابی یادش رفته بود دهان گشود وگفت: “یقیناً همینطوره”

اما همینکه دهانش را گشود واین کلمات احمقانه را بزبان راند، از چوب رها گشت وبسرعت با زمین برخورد کرد، وتکه هایش دراطراف پخش گردید.

 

و از این قصه می آموزیم که :

کنجکاوی ابلهانه و خود بینی  اغلب موجب بدبختی می شود.

 

نویسنده : نویسنده میلو وینتر

مترحم: بهمن ابراهیمی

 

قصه سگ و خروس و روباه

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!