قصه کلاغ شکارچی و گربه زنگوله دار!

گربه زنگوله دار

رهبر موش ها، آنها را  به نشستی دعوت کرد تا برای رهایی شان از دست دشمن دیرینه آنها یعنی گربه، طرح و نقشه ای بریزند.
آنها میخواستند حداقل از هنگام آمدن گربه پیشا پیش مطلع شوند، تا بموقع بتوانند ازدست آن بگریزند.

درواقع، بایستی یه کاری میکردند، چون زندگی در مخفیگاه آنهم با هزار ترس و لرز از پنجه های تیزگربه، واقعا ضجر آور و تلخ و تحمل ناپذیر شده بود.

ایده ها و طرح های بسیاری از جانب موش های جوان ارائه گردید، اما هیچ یک از نظرات پخته و حساب شده نبود، مگر نظر یک موش کوچولو که بلند شد و گفت:

 

“من نقشه ای دارم که بنظرم خیلی ساده است و حتماً موفق خواهیم شد. و آن اینکه یک زنگونه دور گردن گربه آویزان کنیم تا هر وقت حرکت، متوجه بشویم و بموقع فرار کنیم.»

 

درحالیکه همه گربه ها از این فکر گرفه کوچولو، غافلگیر شده بودند، و خود را سرزنش میکردند که چرا چنین فکر بکری به ذهن آنها خطور نکرده است، و در میان شادی و امیدی که پیدا شده بود، موش پیر رو کرد به موش کوچولو وگفت:

 

«میخواهیم بگویم که نقشه شما بسیار خوب است.
ولی یک عیب اساسی، دارد: آیا راهی سراغ داری که بتوانیم زنگوله را به گردن گربه بیاویزیم؟»

 

درسی که از این قصه می آموزیم:

برای انجام دادن  هرکاری میشود  بی حساب وکتاب  هر حرفی را به دهان راند، اما بطور قطع ویقین  سخن گفتن بی حساب و کتاب کاملاً  متفاوت از انجام دادن خود آن کار می باشد.

 

 

 

کلاغ شکارچی

عقابی با بالهای قدرتمندش بسرعت فرود آمد، و یک بره را در پنچه هایش گرفت وآنرا بسوی آشیانه اش در آسمان به پرواز درآورد. کلاغی که درآن حوالی شاهد عینی ماجرا بود، ومغز کودن این پرنده مملو ازیکسر افکار توهمی و خیالی ازجمله این  مورد بود:

«من هم پرنده ای بزرگ وتوانمند هستم، درست مثل عقاب»

با این تفکر خیالی در آسمان پروبالی بهم زد، نفس عمیقی کشید و با سرعت از آسمان فرود آمد وبرپشت یک قوچ بزرگ نشست.

و سپس چنگ های خود را داخل پشم قوچ فرو کرد. خواست پرواز کند و قوج را از زمین بلند کند، اما نه توان آن را نداشت و نه میتوانست پنجه هایش را از پشم پرپشت قوچ رها سازد!

در پشت قوچ آنقدر دست وپا زد که بالاخره آقا قوچه بسختی متوجه شد که کلاغی در پشت او گیر افتاده است.

 

در این بین، چوپان که از دو شاهد پروبال زدن وآشفته حالی کلاغ در پشت قوج را می دید، پیش خود حدس زد که چه اتفاقی افتاده است. دوان دوان آمد کنار قوچ و کلاغ را گرفت و پرهایش را کند و هنگام ظهر که به خانه برمیگشت، کلاغ را به بچه هاش داد تا با او بازی کنند.

 

بچه ها با دیدن کلاغ بی بل و پر و برهنه، با خنده از پدرشان سئوال کردند؛« پدر! چه پرنده ای خنده داری برای ما آوردی! راستی آنرا چی صدا بزنیم؟»

پدر هم گفت: « بچه های من اسم اصلی این پرنده،کلاغ است. اما اگر از خود او بپرسید، حتماً  به شما خواهد گفت که من عقاب هستم.»

 

درسی که از این قصه می آموزیم:

« با توهم، خیره سری، و تکبر، قدرت خودتان را بیش از اندازه تصورنکنید.»

 

 

قصه گرگ و بزغاله کوچولو

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!