قصه های شیرین با درس های آموزنده – بخش اول

chi3048976945987986001

برای انجام دادن هرکاری میشود بی حساب وکتاب هرچیزی را گفت یا وراجی کرد، اما بطور قطع ویقین سخن گفتن بی حساب و کتاب کاملاً متفاوت از انجام دادن خود آن کار می باشد.

قصه گربه زنگوله دار

موش ها به نشستی دعوت شدند تا برای رهایی شان از دست دشمن، گربه، نقشه ای بریزند.آنها میخواستند حداقل از هنگام آمدن گربه مطلع شوند، تا بموقع بتوانند ازدست آن بگریزند. درواقع، کاری می بایست انجام می شد، برای اینکه آنها در ترس دائمی از پنجه های تیز گربه زندگی میکردند که بسختی جرات میکردند در شبانه روز از مخفیگاهشان  تکان بخورند.
نقشه های بسیاری مورد بررسی قرارگرفت، اما روی هیچ یک ازنقشه ها بقدر کافی فکر نشده بود. بالاخره یک موش جوان بلند شد و گفت:

“من نقشه ای دارم که بنظر ساده می رسد، اما میدانم که موفقیت آمیز خواهد بود.
همه ما میتوانیم این کار را بکنیم ، یک زنگوله دور گردن گربه بیاندازیم. وقتی که ما صدای زنگوله را بشنویم بلافاصه متوجه خواهیم شد که دشمن نزدیک می شود.”

درحالیکه همه گربه ها غافلگیر شده بودند که چرا چنین ایده ای به فکر آنها نرسید، ودر میان شادی و مسرت امید بخش که پیش روی شان بود، یک موش پیر به پاخاست و گفت:
“میخواهیم بگویم که نقشه موش جوان بسیار خوب است.اما یک سئوالی دارم وآن اینکه چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد انداخت؟”

 

درس بزرگ این قصه

برای انجام دادن  هرکاری میشود  بی حساب وکتاب  هرچیزی را گفت یا وراجی کرد، اما بطور قطع ویقین  سخن گفتن بی حساب و کتاب کاملاً  متفاوت از انجام دادن خود آن کار می باشد.

tarh23423

 

 

 

chi3048976945987986002

با خود سری و خود بینی قدرت خودتان را بیش از اندازه تصورنکنید.

 

قصه عقاب وکلاغ

عقابی با بالهای قدرتمندش بسرعت فرود آمد، و یک بره را در پنچه هایش گرفت وآنرا بسوی آشیانه اش در آسمان به پرواز درآورد. کلاغی که درآن حوالی شاهد عینی ماجرا بود، ومغز کودن این پرنده مملو ازیکسر افکاربود ازجمله اینکه وی پرنده ای بزرگ وتوانمند میباشد همانطور که عقاب است، پروبالی بهم زد ، نفسی عمیق کشید وبا سرعت از آسمان فرود آمد وبرپشت یک قوچ بزرگ نشست. ولی هنگامیکه تلاش کرد دوباره بلند شود متوجه گردید که نمی تواند بلند شود، برای اینکه پنجه هایش در پشم قوچ گیر کرده بود. در پشت قوچ آنقدر دست وپا زد که بالاخره آقا قوچه بسختی متوجه شد که کلاغی در پشت او قرار دارد.

چوپان که پروبال زدن و آشفته حالی کلاغ را میدید حدس زد که چه اتفاقی افتاده است. دوید وآمد کنار قوچ و کلاغ را گرفت و پرهایش را کند و همانروز بعد از ظهر که به خانه برمیگشت کلاغ را به بچه هاش داد تا بازی کنند.

بچه ها با خنده گفتند: “چه پرنده ای خنده داری، پدر، آنرا چی صدا کنیم؟”
پدر گفت: “بچه های من این یک کلاغ است، اما اگراز خود او بپرسید، به شما خواهد گفت که یک عقاب است.”

 

درس بزرگ این قصه

با خود سری و خود بینی قدرت خودتان را بیش از اندازه تصورنکنید.

منبع: اختصاصی سایت زیباخو می باشد.کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز است

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!