قصه سگ و خروس و روباه

قصه های شیرین با درس های آموزنده-بخش دوم

child-gese-23452345700

 

قصه خرچنگ جوان  و مادرش

مادری به خرچنگ جوان خود گفت: “پسرم، چرا روی زمین اینجوری کج راه می روی، تو بایستی با پنچه های گج خود مستقیم حرکت کنی”

خرچنگ جوان جهت حرف شنوی ازمادرش پرسید: مامان جون لطفاً به من نشان بده چطور مستقیم راه بروم، میخواهم یادبگیرم”.

خرچنگ پیر تلاش کرد و تلاش کرد تا مستقیم راه برود. اما او نیز مثل پسرش کج راه میرفت  و وقتی که خواست پنجه هایش را بچرخاند، لیز خورد و دماغش کنده شد.

 

درسی که از این قصه می آموزیم:

به دیگران نگو چطوری عمل کنند مگر اینکه خودت نمونه خوبی از آن کار باشی

 

 

child-gese-23452345701

 

قصه سگ و خروس و روباه

سگ وخروسی که بهترین دوست های همدیگر بودند، خیلی دوست داشتند دیدنیهای دنیا را ببینند. بنابراین تصمیم گرفتند مزرعه خودشانرا  ترک کنند، و درطول جاده ای که به جنگل منتهی می شد، عازم شدند. دو رفیق مسافر بدون اینکه با دردسری روبرو شوند به راه خود ادامه دادند.

شب هنگام  به رسم عادت  خروس درجستجوی منزلگاهی بود، در آن نزدیکی حفره درختی را یافت و فکر کرد منزلگاه شبانه ی آرامبخشی را یافته است. سگ توانست داخل  بخزد و خروس بر روی یکی از شاخه ها نشست. وهردو با خیال آسوده خوابیدند.

با سوسوی اولیه روشنایی خروس بیدار گشت. برای لحظه ای فراموش کرد که کجاهست. او فکر میکرد که هنوز درمزرعه خودشان قرار دارد جاییکه هر روز وظیفه اش بیدار کردن اعضای خانواده در سپیده دم بود. بر روی پنجه هایش ایستاد و بالها را گشود و جنون آمیز بانک قوقولی قوقو سرداد. اما بجای بیدار کردن مزرعه دار، روباه را بیدار کرد که در همان نزدیکی در جنگل بود. روباه با شنیدن صدای خروس فوراً چشمانش را برای صبحانه خوشمزه ای که در انتظارش بود، گشود. با شتاب خودش را به درختی رساندکه محل استراحت خروس بود، روباه رو کرد به خروس و مودبانه گفت:

“جناب آقای خروس، بنده با کمال احترام و صمیم قلب تشریف فرمایی شما به جنگل خودمان را تبریک عرض میکنم. بنده نمیتوانم مکنونات قلبی ام را برای شما ابراز کنم، مطمئناً  درآینده ما دوستان صمیمی برای همدیگر خواهیم بود.”

خروس هوشمندانه پاسخ داد: “آقای محترم و بامحبت، من به شما فوق العاده احساس تعلق خاطر می کنم، لطفاً چنانچه مایل باشید به نزدیک درخت خانه من تشریف بیاورید، در پایین درخت،  بنده مقداری غذا برای جنابعالی فراهم دیده ام، آنرا تناول فرمایید.”

روباه گرسنه اما غافل ازهمه جا، همانطور که آقا خروسه گفته بود،رفت پای درخت، درهمین لحظه سگ دریک چشم بهم زدن پرید و روباه را زیر پنجه های خودگرفت.

 

درسی که از این قصه می آموزیم:

کسانی که به فکر نیرنگ و فریب دیگران هستند ممکن است دستمزد خودشان با همان سکّه های تقلبی خودشان داده شود.

 

child-gese-23452345702

 

قورباغه ها و گاونر

گاو نری داخل یک برگه نیزاری شد تا آب بخورد. در داخل آب گاونر با زور وزحمت مشغول چلپ چلوپ کردن با آب بود که، یک قورباغه جوان را زیر گل ولای برکه مچاله کرد. قورباغه پیر متوجه شد که یکی از قورباغه کوچولوها گم شده و از بردار وخواهراش پرسید که او چی شده است.

یکی از برداراش گفت : “یک هیولای غول پیکر، دادش کوچولو را با آن پاهای گنده اش له کرد!”

قورباغه پیرگفت، “بزرگ بود؟”،ودر حالیکه خودش را پف میکرد گفت، “جثه اش به همین اندازه بود ؟”

قورباغه کوچولوها درحالی می گریستند، جواب دادند، ” اوه نه، بزرگتر بود!”

درحالیکه قورباغه پیر خودش را همچنان پف میکرد، گفت: “اون نمی تواند بزرگتر از این باشد.”  اما همه قورباغه کوچولوها اعلام کردند غول خیلی، خیلی بزرگتر از اینها بود و قورباغه پیر  که همچنان درحال پف کردن بیشتر وبیشتر خود بود تا اندازه غول را به بچه نشان دهد که ، یکباره ترکید و….

 

درسی که از این قصه می آموزیم:

تلاش نکنیم کار غیرممکن را انجام بدهیم

 

نویسنده : نویسنده میلو وینتر

مترحم: بهمن ابراهیمی

 

قصه های شیرین با درس های آموزنده – بخش اول

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!