صندوق افکار و پوستین عشق!(1)

صندوق افکار

مطالب این مقاله برگرفته از کتاب گنج حضور جناب آقای پرویز شهبازی می باشد. ایشان غزل شماره 1255 دیوان شمس مولوی را توضیح و تشریح می کنند.

اندک اندک راه زد سیم و زرش
مرگ و جَسک نو فتاد اندر سرش

اصل انسان هوشیاری بی فرم است
مولانا در این غزل، سرگذشت هوشیاری انسان را از لحظه ورود بشر به جهان توصیف میکند. البته نباید سرگذشت بشر را فردی و شخصی کنیم. انسان به عنوان فضای هوشیاری – هوشیاری بی فرم- در این جهان متولد می شود و سپس توسط ذهنش جذب میگردد و از طریق آن گسترش می یابد.

این به شخص من یا شما یا اهالی یک مملکت یا نژاد خاص و یا مرد، زن و کودک مربوط نیست بلکه هر انسانی از این فرایند رد می شود.

بنابراین سخنان مولانا در مورد هر انسانی صدق میکند و اثرات بیرونی این هم هویت شدگی در تمام انسان ها بروز می یابد. در نتیجه اگر شخصا در زندگی مساله ای دارید، بدین خاطر است که هوشیاری بصورت انسان ظاهر شده و وارد ذهنتان گشته و با فرم های ذهنی شما، هم هویت شده است.

فقط شما نیستید که ممکن است با همسر، فرزند یا همکارتان مساله داشته باشید.

فقط ایرانیان نیستند که در اثر استرس به بیماری های مختلف از جمله امراض قلبی و سرطان دچار می شوند بلکه آفریقایی ها، امریکایی ها، چینی ها، ژاپنی ها و… نیز دچار میگردند.

بنابراین در باره هوشیاری صحبت میکنیم اصلتان هوشیاری بی فرم است و همیشه هم باید بی فرم باقی بماند. مسایل و مشکلات بدین خاطر ایجاد می گردند که این هوشیاری بی فرم، فرم میگیرد.

چهار بُعد اصلی انسان
حال چگونه هوشیاری وارد این جهان می شود؟ ما به عنوان هوشیاری، یکدفعه خودمان را در شکم مادر می بینیم سپس در ذهن یا این جهان متولد می شویم. این هوشیاری در چهار بعد گسترش می یابد:

1- بعد فیزیکی: جسم ما به عنوان هوشیاری، رشد و گسترش پیدا میکند

2- بعد ذهنی: همان فکرماست. پنج حس در سرمان با همدیگر ترکیب می شوند و تصویر بوجود می آورند و ما فکر میکنیم. یاد گرفتیم که پس از فکر کردن قضاوت نماییم، از طریق ذهن به باورهایمان بچسبیم، آنها را بصورت جسم ببینیم و به خودمان اضافه کنیم. سپس با آنها هم هویت شده و خود را به آن ها پیوند دهیم

3- بعد هیجانی: در واقع بر اثر فکرهایمان، روی تنمان هیجان تولید می شود مثل خشم و ترس،

4- بعد معنوی: اصل ماست و باید به آن توجه کرده و آن را زنده کنیم. این بعد اکنون در بیشتر انسان ها فراموش شده است. بعد معنوی، شادی اصیل می باشد یعنی ذات ما از شادی و آرامش است .

وقتی آرامش ارتعاش می یابد، به عنوان شادی، خود را تجربه می کند. این شادی از ذات ما می آید و با خوشی ناپایدار بیرونی – هیجانات- تفاوت دارد. هر چیزی که از جنس فکر است، ناپایدار می باشد ولی ذات ما از شادی است.

 

صندوق افکار
مولانا میگوید هوشیاری اندک اندک وارد این جهان می شود. اکنون ما به عنوان انسان، از طریق ذهنمان آموختیم که جهان را بشناسیم و برایمان ابزار بسیار مهمی است. ذهن به هیچ وجه منفی نیست و ابزاری مثبت است ولی از آن سوء استفاده میکنیم.

مولانا میگوید همین که در این جهان متولد شدیم و شناسایی این جهان را آغاز نمودیم. ذهنمان را بکار می گیریم اما آن همان چیزهایی است که در ذهنمان تجسم کرده و در آن ها رفته ایم. مولانا اصطلاح «صندوق» را برای آن بکار می برد و میگوید این لحظه صندوقی از فکر می سازیم و وارد آن می شویم سپس از آن خارج شده و وارد صندوق دیگر می گردیم.

بنابراین از این فکر به فکر دیگر می رویم. مولانا این سرگذشت را توضیح میدهد و باز هم در آخر میگوید:
گر ندارد شرم و واناید از این

 

وظیفه اصلی ما، رسیدن به هوشیاری حضور است
باید به خودمان بیاییم و ببینیم ذهنمان برای چه ساخته شده است؟ ما به عنوان هوشیاری چه کاری باید انجام دهیم؟ مولانا میگوید وظیفه من و شما این است که در این جهان به هوشیاری حضور بیدار شویم- که اکنون در خواب فکر هستیم – و بیدار بمانیم.

این بزرگ ترین مسئولیت ماست و مهم ترین کاری است که میتوانیم انجام دهیم یعنی بیدار شویم و بیدار بمانیم. مسئولیت این کار با ماست و باید مهم ترین کارمان باشد. میگوید: راه زد سیم و زرش: سیم وزر یعنی طلا و نقره که سمبل چیزهای مهم برای ماست و خودش نیز مهم است.

پول و متعلقات دنیوی اندک اندک و آرام آرام راهمان را زدند؛ یعنی چه؟یعنی ما به عنوان هوشیاری آماده بودیم که هوشیار بماینم اما آن را ربودند. من و شما در این لحظه اجازه میدهیم آن فکری که اکنون در سرمان پدید می آید، تمام هوشیاری و توجه ما را بدزدد.

این توجه زنده که انرژی زنده و زندگی است، جذب فکری می شود که الان در سرمان است و چیزی به عنوان هوشیاری حضور و خالص برایمان نمی ماند و همه جذب ذهن میگردد.به همین خاطر مولانا میگوید: اندک اندک راه زد سیم و زرش. ببینید چه چیزهایی راهتان را زده و هوشیاری شما را ربوده اند؟

 

بدترین مرگ ها بی عشقی است

مرگ و جَسک نو فتاد اندر سرش
جسک یعنی ناخوشی، رنج و محنت؛ میگوید ناخوشی و مرگ در سرش افتاد که مقصود همان هوشیاری است. مرگ یعنی چه؟ بدترین مرگ ها بی عشقی است.

مرگ یعنی به فرم بی جان تبدیل شویم. این چیزی که «منِ ذهنی» می نامیم و در اثر جذب هوشیاری در ذهن پدید می آید، مرده است و جان ندارد.

میگوید این نو است و در ذاتش چنین نبود. در ذات انسان به عنوان هوشیاری، چنین ناخوشی و مرگی وجود نداشت و چیز جدیدی بود که در سرش افتاد. بنابراین چون در ذاتمان نیست، میتوانیم از شرش خلاص شویم. این کارباعث شد عشق، به گونه ای دیگرخودرا تغییر دهد و بصورتی دیگر به نظر آید.

 

عشق، صندوف افکار، هوشیاری حضور

 

پوستین عشق

عشق گردانید با او پوستین
می گریزد خواجه از شور و شرش

 

وقتی چنین اتفاقی رخ داد، عشق پوستینش را واژگونه پوشید، به گونه ای که هوشیاری دیگر از او می ترسد. عشق چیست؟

حس اتصال به کل است و اتصال به کل یعنی احساس کنیم به همه چیز و همه کس مربوط هستیم. شبکه وجود، درجهان یکی است.

بنابراین خودمان را با کل یکی میدانیم. به خدا و زندگی وصل هستیم و این در ذاتمان وجود دارد. اکنون دیگر عشق پوستینش را برگردانده و انسان را می ترساند.

جواجه یعنی آقا یا خانم، یک انسان از شور و شر و فتنه انگیزی عشق می ترسد. در ضمن معنای عشق این است که در این لحظه حاضر و زنده ایم و چون در این لحظه زنده هستیم، با زندگی یکی می باشیم.

تا زمانی که به زندگی زنده نشویم بطور کامل نمیتوانیم این مطالب را درک کنیم، مگر اینکه همان طور که اندک اندک در آن مسیر رفته ایم، آرام آرام دوباره به زندگی برگردیم و به آن زنده شویم.

آن زمان حس یکتایی در این لحظه و برخورداری از زندگی و شادی را احساس خواهیم نمود. می گوید ما از این لحظه می گریزیم و با آن ستیزه می نماییم.

این لحظه را فقط برای آینده پلکانی می دانیم و برایمان ارزشی ندارد پس می گریزیم و در وحدت کامل با آن نیستیم.

ادامه دارد….

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!