شور و شر عشق چیست؟!(2)

عشق لاابالی

عشق میخواهد این فرم بوجود آمده را حل کند و ما را به شادی و زندگی برگرداند اما می گریزیم. یک نمونه اش گریز از مشکلات است که با آن ها روبرو نمی شویم. اگر در مسایلی برویم که از آن می گریزیم و فکر میکنیم آتش سوزاننده است، می بینیم که گلستان می شود پس نباید از شور و شر عشق بگریزیم.

 

عشق گردانید با او پوستین
می گریزد خواجه از شور و شرش

 

عشق ازما چه میخواهد؟
می خواهد به ما ذوق بدهد پس باید دراین لحظه زنده شویم و با کل یکی گردیم.کل به عنوان ذوق است و درست مثل موج دریا خودش را بیان میکند.

بنابراین سوار موج هستیم و انرژی زنده و خرد زندگی بصورت موجی از درونمان می آید. ما سوار این موج هستیم و زحمتی هم نمیکشیم، زندگی خودش کارها را انجام میدهد. وقتی موج خرد، شادی و برخورداری، روی ذوق آمد، ما از طریق تسلیم و پذیرش، دوباره به این لحظه برمی گردیم. باز هم موج بعدی می آید و موج بعدتر، درست مثل غزل های مولانا که یک غزل می آید، سوار ذوق این غزل می شود و وقتی بیان شد و موج فرونشست، نمی گوید من این غزل را گفتم، عجب غزلی بود! چرا؟

برای اینکه میداند خودش آن را نگفته و ذوق درونش گفته است. بنابراین ما از طریق ذوق، خودمان را بیان میکنیم یعنی در واقع زندگی از طریق ما بیان می نماید.

ازطریق تسلیم بر می گردیم وتسلیم یا پذیرش وذوق دوباره کارما نیست،کارزندگی است اما اولین وآخرین مسئولیت ( که هوشیاری در این لحظه می باشد ) برعهده خود انسان است.

 

تفاوت گریه شوق و گریه ترس!
سپس میگوید:

اندک اندک روی سُرخش زرد شد
اندک اندک خشک شد چشم تَرش

آرام آرام روی سرخش که نور زندگی از آن می تابید، زرد و بیمار شد.
جسم ما بیمار و ضعیف گردید زیرا اندک اندک ازآن انرژی و خرد، قطع شدیم.

میگوید:

اندک اندک خشک شد چشم ترش: درقدیم معتقد بودند این اشکی که از چشم خارج می شود در واقع از دل ما می آید و وقتی هم قرمز می شد، می گفتند خون در چشم و پلک منجمد می شود و آبش بیرون می آید؛ یعنی چه؟ یعنی اگر از دل ما، این نیروی زندگی نمی آید و این لطافت و انعطاف و نرمش را نداریم پس از آن انرژی قطع شده ایم.

اندک اندک خشک شد چشم ترش یعنی دیگر نمیتواند گریه کند. منظور از گریه ترس نیست. بعضی از افراد گریه میکنند ولی از ترس جهنم و بهشت است که آن گریه من ذهنی می باشد اما وقتی شما نمونه جوانمردی و وفاداری را در فیلم یا کتاب می بینید یا می خوانید، یکدفعه اشک از چشمانتان جاری می شود که این گریه شوق است برای اینکه دلتان زنده است.

 

تفاوت «فکر اختیاری» و «فکر اجباری»

وسوسه و اندیشه بر وی درگشاد
راند عشق لاابالی از درش

وسوسه و اندیشه یعنی میل شدید و اعتیاد گونه و اجباری ما به ایجاد فکر. شما هر لحظه تمایل دارید فکری ایجاد کنید و به صندوق آن فروبروید برای اینکه آموختید اگر به صندوق فکر نروید مثل این است که مرده اید. بنابراین عجل دارید مداوم فکر ایجاد نمایید و در آن بروید.

این فکر، با آن «فکر خلاق و موجی» که گفتیم، تفاوت دارد. مثلا از مولانا موج و انرژی خلاق زندگی می آید و این غزل را می آفریند. این هم فکر است ولی تازه به تازه از زندگی تولید می شود و با فکر هایی تکراری که در سرمان ایجاد می شود، متفاوت است.

اگر فکر نویی خلق نمی کنید، بدین خاطر است که آموختید اگر فکر نکنید، می میرید. نه اینکه فکر، بد باشد ولی مولانا مکانیسم تبدیل ما به فرم یعنی بافت ذهنی را توضیح میدهد.

 

بازیگوشی کودکان
زندگی بازیگوشی کودکانه است
وقتی حس یکتایی را در این لحظه از دست دهیم، به ذهن می رویم و هر لحظه میل شدید به این کار داریم که اسمش وسوسه و اندیشه است. می گوید درِ آن گشوده شد و عشق بازیگوش و لااُبالی و پرشور و پُر از زندگی، ما را از دَرَش راند.

اندیشه و وسوسه معنایش آنست که خود و باورهایمان را جدی می گیریم. مثلا بازی بچه پنج یا شش ساله را مسخره می کنیم و می گوییم بچه است دیگر! اما خودمان به کارهای بسیار جدی می پردازیم و در فکر دریافت پولمان از کسی هستیم یا می اندیشیم چکار کنیم که سودمان بیشتر شود، در حالی که عشق ، لاابالی و زندگی بازی است.

اگر زندگی را بازی نمی بینید یعنی به عنوان هوشیاری، با فرم بازی میکنید که امروز پولمان هزار دلار زیاد شده و فردا دو هزار دلار کم میگردد و پس فردا دوباره کم یا زیاد می شود یعنی این هوشیاری که شما هستید، با فرم ها بازی میکند.

می گوید عشق لاابالی است. لاابالی در اینجا معنای مثبت میدهد.

چرا عشق لاابالی است؟
برای اینکه ذاتمان از جنس شادی و آرامش می باشد. ما استرس و تحت فشار قرار گرفتن را خیلی مثبت می دانیم و می گوییم حتماً داریم کاری انجام میدهیم. اگر شوهر یک زن خانه دار، خندان از بیرون بیاید، او ناراحت می شود! چرا؟

برای اینکه فکر میکند اگر کار جدی و مهمی داشت، این قدر نمی خندید، لابدکارنکرده وبه بازیگوشی پرداخته،الان هم با قیافه خندان به خانه آمده است، حتماباید بیاید و بگوید دعوا کردم، پولم را گرفتند یا پولم را نمیدهند و مسئله دارم تا برای انسان هایی که من ذهنی دارند، اینگونه معلوم شود که او کارمیکند و خیالشان راحت باشد و از آن حس امنیت بگیرند. اگر در خانواده ای شادی باشد و زن و شوهر و فرزندان شاد باشند و هر روز بگویند و بخندند، این به نظرتان عجیب و غریب نیست؟

لاابالی می شود ولی اگر اوقات تلخی و دعوا باشد معنایش آنست که کارهای جدی و خوبی میکنیم، در حالی که اصلا این گونه نیست. مولانا توضیح میدهد وسوسه و اندیشه، درش را به روی ما گشوده است چنانکه هر لحظه عادت داریم فکر کنیم و فکرمان را جدی بگیریم برای اینکه با آنها هم هویت گشته ایم و اگردیگران به فکرمان بخندند، ناراحت می شویم.

مثلا می گوییم این فکر آن قدر بزرگ است که مرا تحت فشار و استرس قرار داده است اما تو می خندی؟ راند عشق لاابالی از درش.

اگر شما جدی هستید و فکرهایتان را جدی میگیرید، باید فکری به حال خود بکنید.

 

برای مشاهده تصویر بزرگتر روی آن کلیک کنید

 

ادامه دارد…

 

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!