شناخت و معالجه اختلال خود زشت پنداری

khod-zesht-pendari-12431234125

چو جوهر ملکی در لباس انسانی
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

حافظ

tarh987234598274

هر اندیشه که می‌پوشی درون خلوت سینه
نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا

  مولانا

 

 

چند نمونه داستان  افراد خود زشت پندار
بگذارید برای معرفی بهتر و دقیقتر «“اختلال خود زشت پنداری» » چند نمونه از داستان افراد مبتلا را خدمت شما بیان کنیم که این خود بهتر از هر توضیحی واقعیت این بیماری آشکار می سازد و نشان میدهد که آخر و عاقبت توجه و مشغولیت ذهنی بیش از حد به ظاهر بدنی ما، چه عواقبی میتواند داشته باشد و چطوری فرصت های مهم زندگی را می سوزاند:
با داشتن اندامی لاغر و پوستی زیبا، تقریبا هر دختری آرزو داشت شبیه دانیل نالتی باشد، اما او در آینه خود را زنی ترسناک و زشت می‌دید که چروک‌ها سراسر چهره‌اش را فرا گرفته‌اند.او در این‌باره می‌گوید: «من در کودکی بسیار شاد بودم، اما زمانی که به سن بلوغ رسیدم همه چیز تغییر کرد. در ۱۱ سالگی  فکر می‌کردم که دهان پهنی دارم و صورتم آنقدر زشت است که هیچ کس نمی‌تواند به آن نگاه کند.

در ۱۵ سالگی شدت این بیماری به قدری افزایش یافت که موهایم شروع به ریختن کرد به طوری که من حتی می‌ترسیدم آنها را شانه کنم. درآن زمان بود که استفاده افراطی از لوازم آرایشی آغاز شد.دانیل هر روز ساعت‌ها از وقت خود را مقابل آینه می‌گذراند و بعد از بیدار شدن از خواب اولین کاری که انجام می‌داد استفاده از لوازم آرایشی بود. با اینکه این زن مدت‌هاست تحت نظر پزشکان است، اما هنوز هم افکار منفی او را رها نمی‌کنند و بخش زیادی از درآمد ماهانه او صرف خرید لوازم آرایشی می‌شود.
……

khod-zesht-pendari-1243123490098

آنچه می خوانید، توصیفات ریچل بوگان ۲۷ ساله از کشور انگلستان است: «هر زمان مقابل آینه می‌ایستم یا یکی از عکس‌های خود را نگاه می‌کنم، نفسم بند می‌آید و از دیدن خودم متنفر می‌شوم. من شخصی را می‌بینم که با تصوراتم فرق دارد و کاملا برایم بیگانه است. بیشتر اوقات فکر می‌کنم زیر چشمانم گود افتاده یا برعکس دو کیسه سیاه و کبود در زیر آن قرار گرفته‌ است.

من از شکل بینی خودم هم متنفرم، زیرا بسیار بزرگ و گوشتی است و بخش زیادی از صورتم را گرفته. متاسفانه نیمه راست صورت من هم تفاوت زیادی با نیمه چپ دارد؛ به همین دلیل هنگامی که در کنار دوستانم راه می‌روم، مدام در طرفی قرار می‌گیرم که آنها قسمت راست صورتم را ببینند.لب‌های من هم بسیار باری کند و نیمه بالایی آن تفاوت زیادی با نیمه پایینی دارد.گردن من بسیار بلند است و هر زمان به آینه نگاه میکنم، فکر می‌کنم در حال تماشای یک اردک هستم.

از همه بدتر تمام صورتم را جوش پوشانده و لکه‌های زشتی اطراف آن را فرا گرفته‌ است. این تصورات از ۴ سالگی با من است و از همان دوران از اینکه در بین مهیمانان یا دوستانم قرار بگیرم اجتناب می‌کردم. از همان زمان دچار وسواس شدم؛ به طوری که هر روز ۳۰ بار صورت خود را می‌شستم و چند بار لباس‌هایم را عوض می‌کردم. با وجود آنکه چند کیلو کمبود وزن داشتم اما شروع به رژیم گرفتن کردم، زیرا تصور می‌کردم پاهایم بسیار چاقند و شکم بزرگی دارم. برای چند سال سعی کردم تا حد ممکن در خانه بمانم و در مقابل چشم مردم قرار نگیرم.»
……..
در بعضی بیماران مانند «حنی کمایل»، بیماری به قدری شدت پیدا کرده که او ۸ بار دست به خودکشی زده است. هر زمان این دختر به آینه نگاه می‌کرد یک فرد چاق و بد هیکل با صورت زشت را می‌دید که زنده ماندنش هیچ ارزشی برای دیگران ندارد. یکی از عادات حنی این بود که مدام سرتاپای دیگران را برانداز کرده و با خود مقایسه می‌کرد.

بیماری حنی در ۹ سالگی و زمانی که او علائم بلوغ را تجربه کرد،آغاز شد و به تدریج شدت گرفت. این وضعیت تا جایی پیش رفت که او در ۱۲ سالگی علاقه‌اش به غذا خوردن را از دست داد و شروع به استفاده از قرص‌های ضد افسردگی کرد. در ۱۵ سالگی او برای اولین‌بار تصمیم به خودکشی گرفت و سعی کرد با مصرف همزمان چند قرص ضدافسردگی به زندگی خود پایان دهد. او طی چند سال بعد، ۷ بار دیگر هم این کار را تکرار کرد تا اینکه سرانجام پزشکان متوجه ابتلای او به ناهنجاری خودزشت‌پنداری شدند و درمان‌های روانشناسی را آغاز کردند
………

مدتها بود که پس از مطالعه و تحقیق و بررسی نوشته های خود را منسجم ساخته و برای اجرا و تبدیل آن به برنامه ای صوتی معطل بودم و این دست آندست میکردم.مطالب برای آموزش و مشاوره هیچ مشکلی نداشت فقط مسئله به “اختلال خود زشت پنداری»  مربوط می شد. یعنی ترس از ضبط برنامه صوتی بخاطر نگرانی از قضاوت مردم و زشت و ناهنجر دانستن صدای خودم بود. سالیان سال این تصور را داشتم که صدای بسیار بد و ناراحت کننده ای دارم و سعی میکردم از حرف در میان جمع خود داری کنم. و حتی درهنگام فیلمبرداری های خانوادگی نیز من تلاش میکردم حرف نزنم و ساکت باشم. به همین ترس از ضبط صوتی برنامه آموزشی برای مدت طولانی متوقف بود.بدنبال کسی بودم که صدای خوبی داشته باشد تا برنامه را با صدای او ضبط کنم.

اما واقعیت این بود که حجم برنامه خیلی بیشتر از آن بود که بتوان آنرا به یک نفر دیگر سپرد. از آن مهمتر برنامه بسیار مصنوعی می شد. بالاخره با کلی کلانجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برنامه را ضبط کنم ولی با وسواس بسیار زیاد و چندین ضبط تکراری و خسته کننده. برنامه را نهایی کردم و مدتی از اجرای آن میگذشت ومن هرروز نگران بودم که کسی تماس بگیرد وازگوشخراش بودن صدایم شکایت وگله بکند و بالاخره این اتفاق افتاد وروزی آقایی تماس گرفت وضمن ابرازمحبت و لطف نسبت به برنامه و بنده گفت:

«صدای شما بسیارگرم و دلنشین است ومن هنگام گوش سپردن به آرامش می رسم».این جمله برایم غیرقابل قبول بود، و پیش خودم گفتم،«داره مسخره ام میکنه و دستم انداخته است»وبعد از چند کلمه صحبت فوراً قطع کردم. بعد از مدتی ایشان مجدداً تماس گرفت و راجع به پیشرفت برنامه اش سئوال کرد و من پس از توضیحاتی نسبت به اظهار نظر قبلی اش گلایه کردم. ایشان پاسخ دادند که نظر واقعی ام را گفتم وهیچ قصد بدی نداشتم، مشکل شما در صدایتان نیست بلکه فکرمیکنم مغزتان عیب کرده باشد! واقعاً راست میگفت مغزمن عیب کرده بود که اینقدر نسبت به صدای خودم متنفر بودم و نمی توانستم حقیقت به این مهمی را ببینم.

ادامه دارد….

ترجمه بهمن ابراهیمی

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!