زندگی نامه جلاالدین محمد مولوی یا مشهور به مولانا

جلال الدین محمد که با القاب خداوندگار مولانا مولوی در میان پارسی گویان و به نام رومی در میان اهالی مغرب زمین شهرت یافته، یکی از بزرگترین متفکران جهان و یکی از شگفتیهای تبار انسانی است. این آتش افروخته در بیشه اندیشها در دو محور تفکر و احساس که بیش و کم با هم سر سازگاری ندارند به مرحله از تعالی و گستردگی شخصیت رسیده که به دشواری میتوان دیگر بزرگان تاریخ ادب و فرهنگ بشری را در کنار او و با او سنجید هم ایجاست تقطه معمایی و نقیضی حیات و هستی او که در دو جهت متناقض در اوج است.

او از یک سوی متفکری بزرگ است و از سوی دیگر دیوانه‌ای عظیم و شیدا. از یک سوی پیچیده ترین قوانین هستی را به ساده ترین بیانی تصویر می کند از سوی دیگر هیچ قانون و نظمی را در زندگی لایتغیر و ثابت نمی شمارد و برای هیچ سنتی ابدیت قایل نیست. آنچه در ستایش دریا برای کسی که در دریا ندیده باشد بنویسیم و بگوییم.

 

جز محدود کردن آن بیکران و جز اعتراف به قصور تعبیرات خودکاری نکرده‌ایم. بهتر همان است که به جای سخن گفتن از او هم، از او یاری بخواهیم و دست خواننده یا شنونده را بگیریم و به ساحل آبی آرام ناپیدا کران برسانیم تا از رهگذر دیدار و شهود بنگرد و دریا را با همه خیزابها و نهنگها و کف بر لب آوردنها و جوش و خروشها مشاهده کند.
اگرچه دریای وجود او از آن‌گونه دریاها نیست که از ساحلش بتوان قیاس ژرفاوپهنا گرفت چشم باید گوش شودوگوش باید چشم گردد تا مشاهده حالات و لحظات هستی بیکران او به حاصل آید.

 

نام و نسبت و خاندان او
نام او را بیشتر کسانی که زندگینامه وی را نوشته اند محمد یاد کرده اند و در این باب جای تردیدی باقی نیست. لقب جلال الدین نیز درباره او امری مسلم است. عناوین “خداوندگار” و “مولانا” از تعبیراتی است که در قرنهای بعد و شاید نخستین بار در قرن هشتم یا نهم در مورد او بکار رفته است.
او در شهر بلخ در ششم ربیع‌الاول سال ۶۰۴ ه.ق متولد شد و نیاکان او همه از مردم خراسان بودند. با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد میکرد و خراسانیان آن سامان را با عنوان همشهری خطاب میکردند. بعضی نسبش را به ابوبکر صدیق، صحابی معروف پیامبر و نخستین خلیفه حضر‌رسول رسانده‌اند ولی اعتباری ندارد.
پدرش بهاءالدین ولد نیز محمد نام داشته و “سلطان العلما” خوانده‌میشده است. در بلخ زندگانی بی زحمت داشته و بی‌مکتنی نبوده است و در میان مردم بلخ عنوان “ولد” شهرت او بوده‌است.
محمد بن حسین خطیبی، ملقب به سلطان العلما که پدر مولاناست؛ خود دانشمندی بزرگ و سخنوری استاد و عارفی نواندیش بوده است. از خلال تنها اثر باز مانده از او که معارف بهاء ولد نام دارد، امروز بدین گونه قابل توصیف است: در قلمرو اعتقادات کلامی به ماتُریدیه و اشاعره نزدیک است. ولی در قالب های متعارف عصر نمی گنجد. کتاب معارف او مجموعه ایست از مسائل کلام و فقه و تصوف که بخش عرفانی آن غلبه دارد و همین جانبِ شخصیت اوست که بسیار بدیع و تازه می نماید، تصویر لحظه های شخصی اوست و تاملاتی که در آفاق وجود دارد با زبانی بسیار شاعرانه و لطیف.

 

 

 

دوران کودکی در سایه پدر
بر طبقِ بعضی اسناد، بها ولد به قصد حج از بلخ بیرون آمد و در نیشابور، با فرزند خردسالش، جلال الدین محمد به دیدار شیخ فرید الدین عطار شتافت. ملاقات این سه تن که داستان آن را بعضی تذکره نویسان یادآور شده اند از نظر تاریخی امری طبیعی است و بر اساس اقوال همه تذکره نویسان، شیخ عطار مثنوی معروف به اسرار نامه به جلال الدین محمد، که نوجوانی بود، هدیه کرد.

 

در باب سبب این دیدار، گذشته از شهرت و تشخص عطار در آن روزگار، علاوه بر سنت رایج صوفیه، که به هر شهر وارد می شده‌‌اند و به دیدار مشایخ آن شهر می شتافتند،
مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر، در تحقیق جامعی که در باب مولانا و زندگانی او کرده، عامل دیگری را یاد می‌کند و آن اتصال و پیوندی است که از نظر سلسه طریقت میان بها ولد وشیخ عطار وجود داشته و آن پیوستگی آنان به سلسله کبراویه(منسوب به نجم الدین کبری متوفی ۶۱۸) است اگر چه آن استاد فقید بعد ها در جای دیگر انتساب این دو مرد را به سلسله کبراویه مورد تردید قرار داده است با این همه تردید در این امور، دیدار این سه تن را از طبیعی بودن و معقول بودن هرگز به دور نمی کند.

 
این سفر که از بلخ آغاز شد، باید در حدود سالهای ۶۱۸ یا ۶۱۷و ۶۱۶ اتفاق افتاده باشد و بنابراین، جلال الدین محمد در این سالها نوجوانی در سنین سیزده سالگی یا چهارده سالگی بوده است . بهاولد بر سر راه مکه به بغداد رفت و در این شهر روزی چند اقامت کرد. سپس به حج رفت و پس از آنجا به آسیای صغیر رفت وچون آتش فتنه تاتار روزبه روز، شعله ورتر میشد و زادگاه و وطن مالوف او، از آشفته ترین نواحی قلمرو اسلامی آن روزگار شده بود.
جلال الدین محمد، بر طبق بعضی روایات در شهر لارنده، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ،دختر خواجه ی لالای سمرقندی،که از مردم معتبر برجسته بود، ازدواج کرد و این ازدواج در سن هجده سالگی او، در حدود سال ۶۲۲، روی داد.

 

 

حرکت خاندان مولانا از خراسان
پدر مولانا، یعنی بها الدین که به لقب سلطان العلماء شهرت داشته است در ناحیه وخش میزیسته در نزدیکی بلخ در افغانستان کنونی که بخشی از خراسان آن روز را تشکیل می داده است. سلطان العلماء در شهر خویش عالمی بر جسته و واعظی خوش سخن و ممتاز بوده است.

 

بعضی اسناد وجود دارد که مادر بها الدین ولد از خاندان خوارزمشاهیان بوده است. دلیل چندانی برای رد این موضوع وجود ندارد نفی و اثبانش چیزی از بنیادهای شناخت مولانا و خاندان او را کم و زیاد نمیکند. اینکه به دلیل مسایل ایدئولو‍‍ژیک وکشمکش های دینی و مذهبی سلطان العلماء ناچار شده است که بلخ را ترک گوید جای تردید است.

 

اسنادی که مخالفت او را با خوارزمشاه و نیز فخر الدین رازی سبب این کوچ میداند قابل قبول نیست. اینکه دلیل تعارض او با فخرالدین رازی، مخالفت فخر رازی با صوفیه بوده است قدری جای تردید است.

 

درست است که مولانا در آثار خویش فخر رازی را همواره می‌نکوهد. او را به عنوان نماینده عقلانیت فلسفی به استهزا میگیرد ولی فخر رازی خود در آثارش کلیات مسایل تصوف را منکر نیست و به عنوان یکی از برجسته‌ترین چهره های کلام اشعری همسایه دیوار به دیوار جهان بینی مولانا است مگر اینکه بتوانیم ساحت فلسفی وجود فخر رازی را به عنوان شارح اشارت از جانب کلامی شخصیت او که بیش و کم متفکری اشعری است.از هم جدا کنیم و این کاری است نا ممکن.
باید به جستجو دلایل قاطع تری بود و ریشه های این مسائل را در امور اجتماعی و سیاسی دیگری یافت. بهاء ولد به دلایلی که مهمترین انان خوف تتاران بوده است شهر خود را ترک کرده و به سوی نیشابور و ری و سپس به سوی بغداد و حجاز حرکت کرده است. در این سفر، مولانا نوجوانی در حدود چهارده ساله بوده است.

 

 

 

مولانا و عطار
بسیار طبیعی است که حدود سال ۶۱۸ که خانواده مولانا از بلخ به سوی مرکز ایران و از آنجا به سوی بغداد و حجاز در حرکت بوده اند در نیشابور توفقی داشته باشند، یعنی ناگزیر ازین کار بوده اند، پس هیچ دلیلی برای ردّ داستانی که بعضی تذکره نویسان در باب دیدار سلطان العلماء و عطار در نیشابور نوشته‌اند، نداریم.
بر طبق این روایت وقتی که بهاء الولد در نیشابور به دیدار عطار شتافت پسر چهارده ساله اش، مولانا جلال الدین محمد نیز همراه او بوده است و عطار کتاب اسرارنامه خود را به این نوجوان هدیه کرد. از همان زمان شیفتگی مولانا نسبت به شعر و ادب و سخن عطار آغاز شد و این را در مطاوی مثنوی و دیوان شمس و دیگر آثارش به کرات نشان داده است می گویند عطار خطاب به پدر مولانا گفت:

(زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند)•دوران جوانی و آموختن ها بیست چهار ساله بود که پدرش درگذشت و او به خواهش مریدان و یا بنا بر وصیت پدر، دنباله کار پدرش را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت و در همین روزگار بود که تحت تاثیر تعالیم ارشاد سید برهان الدین محقق ترمذی که از مریدان بهاءالولد بود قرار گرفت. مجموعه زمانی که او در حلب و دمشق بود از هفت سال تجاوز نمی‌کند. پس از این مدت به قونیه بازگردید و هم به اشارت سید برهان الدین محقق به ریاضت پرداخت تا در کنار علوم ظاهری از معرفت حقیقی و شهود نیز بهره مند گردد.
مولانا پس از مرگ محقق نزدیک به ۵ سال از حدود ۶۳۸تا۶۴۳ به تدریس علوم دینی و فقه پرداخت.

 

در حوزه علمی دمشق
مولانا بدانچه از محضر پدر و دیگران آموخته بود قانع نبود و پیوسته در جستجوی استادانی بودکه معارف عصر را از ایشان به کمال بیاموزد و این کار وقتی برای او حاصل شد که پدرش درگذشت و برهان الدین محقق که مراد مولانا بود او را به سفر در راه علم اشارت کرد و مولانا راهی ناحیه شام شد که در آن روزگار پر رونق ترین مراکز آموزش در اسلام بود زیرا دیگر دارالعلم های اسلامی از قبیل بخارا و مرو و نیشابور و ری و بغداد در هجوم تاتار یا به کلی ویران شده بودند یا به شدت آسیب دیده بودند.
در غزل شماره ۱۴۹۳ دیوان کبیر به مطلع “ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقم” که آن را در اشتیاق شمس تبریز سروده است، از محله های این شهر به گونه ای سخن می گوید که نشان میدهد سالها و سالها در آن شهر زیسته و با آن محلات انس و الفت داشته است.

 

 

 

تولدی دیگر
پیش از آن که زندگانی جدید مولانا و دوران آفرینش و خلاقیت او آغاز شود یعنی پیش از روزگار شور و شیدایی وی مردی از قیاس دیگر مردمان روزگار بوده و شاید اگر این صاعقه به خرمن جان او نمی افتاد امروز روز، در کنار دانشمندان و فقیهان درجه اول یا دوم تاریخ فرهنگ اسلامی آن روزگار نامی از او به یادگار مانده بود و شاید هم نه.
چرا که بسیاری از همطرازان و همروزگاران او را به اعتبار فقاهت و وعظ روزگار به دست فراموشی سپرده است و اینک حتی نامی از آنها باقی نمانده است اما از لحظه ای که تولد دیگر او آغاز میشود ، یعنی لحظه آشنایی با شمس تبریزی ،وی مردی است از طراز بلتدترین قله های معنویت بشری و ستونهای استوار معارف انسانی که دست کم در عرصه تمدن وسیع اسلانی و در قلمرو معارف این فرهنگ کسی به عظمت او نیامده است و در یک چشم انداز وسیع تر میتوان او را در شمار چند متفکر بزرگ تاریخ بشر به حساب‌آورد.

 

شمس تبریزی
شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد، از مردم تبریز، شوریده‌ای از شوریدگان عالم و از رندان عالم سوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند و در هر هزاره ی یا سده ای یکی از ایشان ممکن است در گوشه ای از گوشه های زمین ظهور کند. معمای وجود او قابل حس شدن نیست، اما انعکاس این خورشید در آیینه شعر مولوی آن چنان تابناک و روشن است که نیازی به افسانه و روایت ارباب تذکره و مریدان قصه باره و افسانه دوست ندارد.

 

 

 

همچنان که زندگی مولانا پیش از برخورد با شمس یک زندگی عادی و معمولی بود. درباره طرز برخورد این دو با یکدیگر افسانه ها ساخته اند، آنچه مسلم است این است که شمس در تاریخ بیست و هفت جمادی‌الاخر سال۶۴۲ به قونیه وارد شد اما تاریخ برخورد این دو و کیفیت این واقعه امری روشن نیست و از سوی دیگر میدانیم که شمس در تاریخ ۲۱ شوال ۶۴۳ از قونیه بار سفر بسته است.

 

بدین گونه مدت دیدار این دو در مرحله نخست از ۱۶ماه تجاوز نمیکند. علت رفتن شمس از قونیه،به درستی دانسته نیست. اما پیداست که تغییر حالت و روش مولانا، خود یکی از عوامل اصلی بوده است. زیرا شمس نتوانسته‌است تشنیع مریدان و ملامت اهل زمانه را تحمل کند و در آن غوغای عوام که او را جادوگر و ساحره می‌دانستند جانش در خطر بوده است بدین سبب از قونیه به دمشق پناه برده است.
نامه ها و پیام های بسیار برای شمس روانه کرد در این مدت ملال خاطر مولانا چندان بود که روح مریدان و یاران را نیز در عذاب میداد و ایشان را به این واداشت تا از رفتار خویش پشیمان شوند و از آستان مولانا درباره رفتار خود نسبت به مقام شمس عذر خواهی‌کنند.

 

و در اثر همین اوضاع بوده است که مولانا فرزند خود، سلطان الولد، را برای جستجو شمس به دمشق فرستاد. شمس حدود ۱۵ ماه در آنجا بود و در ۶۴۴ بر اثر خواستاری و شوق بی‌حد مولانا و نامه‌های فراوان وپیغامهای عاشقانه او، دعوت سطان الولد را پذیرفت و عازم قونیه شد. اما این بار نیز همان عوامل قبلی را به گونه ای دیگر تکرار کردند و شورش عوام و اهل عصیبت را برانگیختند و شمس ناگزیر از قونیه غایب شد و دانسته نیست که به کجا رفت و سرانجامش چه‌شد.
در باب شمس جز آنچه از غزلیات مولانا و بعضی اشعار او دانسته میشود سخن قاطع و مسلم کمتر میتوان گفت. حتی تعیین حدی برای شخصیت او نمیتوان کرد اگر توفانی به وجود آورده است یا آتشی این چنین عظیم برافرخته آیا از نیروی وزش و قدرت ویرانگری او بوده‌است یا این دریا چندان پهناور و عظیم بوده است که کوچکترین تموجی او را توفانی کرده‌است.

 

 


با این همه نباید فراموش کرد که دیوان کبیر از جرقه همان دیدارها حاصل شده است و اگر تمام مدارک موجود هم بخواهند شمس را شخصیتی عادی و متوسط جلوه دهند تصویری که مولانا از او میدهد تصویری است غیر عادی و شگفت‌آور.
هیچ دانسته‌نیست که اگر شمس نبود و یا دیداری میان او و مولانا حاصل نشده بود آیا باز هم این همه شعرهای درخشان از طبع مولانا بر میجوشید و به ظهور می‌پیوست.
پاسخ دادن به چنین پرسشی دشوار است قدر مسلم این است که بخش اعظم دیوان شمس در صورت موجود مرهون این دیدار و شیفتگی است.
میگویند شمس در تبریز مرید یکی از عارفان گمنام عصر بنام شیخ ابوبکر زنبیل باف بوده است که هیچ اطلاع دیگری از هویت تاریخی او در دست نداریم. در مطاوی مقالات شمس تبریزی اشاراتی به یک نفر گاه، دیده میشود مثلا ((آن شیخ ابوبکر را خود رسم خرقه دادن نیست))
یا جای دیگر ((آن شیخ ابوبکر را مستی از خدا هست و لیکن آن هوشیاری که بعد از آن است نیست. این از روی علم معلوم شد این بنده را))

 

مقالات شمس
در فاصله کوتاهی که شمس و مولانا در سالهای ۶۴۲-۶۴۵ حدود سه سال با هم دیدارها داشته‌اند و شمس در جمع یاران مولانا در حضور او سخن میگفته‌است، بعضی یاران مولانا پاره‌ای از سخنان او را گاه به عین و گاه با تغییری در جهت فهم خود بدان میداده اند، حفظ کرده ند و نوشته اند ،که امروز به نام مقالات شمس تبریزی باقی است.

 

این خصلت ذاتی او بوده‌است که در همه احوال آمادگی برای سخنوری و گفتارهای منظم نداشته‌است با این همه آنچه باقی مانده‌است از گرانبهاترین بخشهای میراث اندیشه و ذوق بشری در فرهنگ ایرانی است. شمس وقتی این یادداشتهای مریدان را از حرفهای خودش میدیده است بدانها “ورق پاره” اطلاق میکرده‌است، از سر طنز و نیشخند.

 

 

 

سرانجام شمس
بار دوم که شمس در تاریخ ۶۴۵ از قونیه غایب شد دیگر کوچکترین نشانی از او در دست نداریم
بعضی سخن از کشته شدن او گفته‌اند و بعضی از غیاب او. سر انجام او یکی از رازهای تاریخ فرهنگ ایران است. با این همه احتمال این که شمس قونیه را به قصد وطن خویش تبریز ترک گفته باشد و در گمنامی در خوی در گذشته باشد و همان جا به نام مزار او مشهور است دفن شده باشد چندان دور از حقیقت نمی‌تواند باشد به خصوص که اسناد قابل ملاحظه‌ای در این باره موجود‌است.
از تصریحات او در خلال مقالات دانسته میشود که از علوم رایج عصر از قبیل فقه و ادبیات عرب بهره وافی داشته‌است.

 

 

خوی خصلت‌های شمس
شمس مردی دیر جوش، تنگ حوصله و بی اعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادتهای زمانه بوده است خود غریبی در جهان چون شمس کو؟ از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی بر نمی‌گیرند. نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف نگاهی است بی‌رحم و تند و بی‌پروا.
بسیاری از بزرگان عصر را به هیچ نمی‌گرفته است و گاه مردمانی گمنام را می ستوده و با ایشان انس میگرفته‌است .
شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال «عشق» و از دیدگاه مولانا این دومفهوم رابطه ای اجتناب ناپذیر دارند که هرچه «انسانیت» کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الاهی است که تنها به انسان سپرده شده است .
شمس از میان شاعران بزرگ،‌ سنایی، عطار و خاقانی و نظامی را سخت می‌پسندیده است و عجبا که هر ۴تن مورد توجه مولانا بوده اند شمس در میان گفتارهایش استشهاد به شعر سنایی می‌کرده است و مولانا در مجالس خود پیوسته شعرهای سنایی را می‌خوانده‌است.
آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه با یک مذکر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاضل می آورد او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید.

 

مولانا را از زندان عادات و عرف ها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد . شاید تا آن روزگار، مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته است اما در عمل نمیخواست تن به آنها دردهد. ممکن است تا آن زمان مولانا از دیدار مردانی چون صدرالدین قونوی یا نجم الدین دایه و امثال ایشان که مردمان ساده و زلالی همچون صلاح الدین زرکوب ارزشی بسی والاتر داشتند حتی اگر امی محض بودند و از خواندن و نوشتن بی‌بهره. از نظر مولانا پیر کسی است که متصف به صفات حق باشد:
بدان که پیر سراسر صفات حق باشد / وگرچه پیر نماید به صورت یشری

 

حسام الدین چلبی
حسام الدین حسن بن محمد بن حسن ارموری از خاندانی همه اهل فتوت و جوانمردان بود و در روزگار صلاح الدین زرکوب از ارادتمندان و فداکاران و پس از مرگ صلاح الدین مورد توجه بیش از حد و عنایت خاص مولانا قرار‌گرفت تا به حدی که محرک اصلی طبع مولانا در سرودن مثنوی شد ویکی از آثار اندیشه و تفکر بشری از این بابت مدیون خواهش ها و کشش های او بوده‌است. مولانا مدت ۱۵ سال با
حسام‌الدین صحبت ودیدار و گفتگو داشت و مثنوی معنوی حاصل لحظه‌هایی از همین دیدارها و گفتارها بوده است.
حسام‌الدین که یکی از بزرگترین خدمات را به فرهنگ بشری انجام‌داده و انگیزه سرایش مثنوی شریف بوده است، اگر از خود سطری نوشته به جای نگذاشته سبب شده است که در همه آفاق گیتی همه جا نامش در کنار نام مولانا برده شود.
معلوم نیست که اگر کشش و جذبه طلب و خواستاری او نبوده مثنوی آیا آغاز می‌شد و تا به این مرحله از کمال می‌رسید یا نه.
یک چیز را نباید فراموش کرد که شمس تبریزی و صلاح الدین و حسام الدین «مخاطب»های در همان مفهومی که باختین به عنوان «من دیگر» گویند ازان سخن می‌گوید و بنیاد دیالگیسم خود را بر آن استوار کرده است.
بعد از وفات صلاح الدین ،مولانا، حسام الدین را به جانشینی و شیخی خانقاه برگزید و پس از وفات مولانا نیز ریاست معنوی و جانشینی مولانا با او بود. وقتی از بهاء الولد پسر ارشد مولانا خواستند که بر جای پدرش مولانا بنشیند او با کمال ادب و از روی فروتنی جانشینی را تنها در خور حسام الدین دید.
درباره نقش حسام الدین در سرودن مثنوی جای دیگر از همین یادداشتها سخن گفته ایم و درین مجال اندک نیازی به تفصیل دیگر نیست.
ای شه حسام الدین ما، ای فخر جمله اولیا /  ای از تو جانها آشنا مستان سلامت می‌کنند

 

پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی‌الاخر سال۶۷۲ هنگام غروب آفتاب مولانا زندگی را بدرود گفت.
مرگش دنباله بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاج آن درماندند. خرد و کلان اهل قونیه بر جنازه او حاضر شدند. پیروان ادیان دیگر از قبیل مسیحیان و یهود نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.

 

بعد از وفات او چندتن از ارباب مکنت و ارادتمندان وی بنایی بر سر تربت او ساخته اند که به «قبه خضرا» شهرت دارد و همیشه تا همین روزگار ما جمعی مثنوی خوان قاری بر سر قبر او بوده اند. خاکجای مولانا مزار خانوادگی اوست که جمع بسیاری از افراد خاندان مولانا از جمله پدرش، سلطان العلماء در این محل مدفون‌اند.

 

مولانا ۴ فرزند به نامهای
۱٫ سلطان الولد
۲٫علاءالدین محمد
۳٫مظفر الدین امیر عالم
۴٫ملکه خاتون
داشته که از چند چون زندگی و سرانجام و اولاد و احفادشان اطلاع بسیاری در دست نیست مگر سلطان الولد که ادامه حکومت معنوی مولانا در طول تاریخ تا روزگار ما در خانواده او بوده است اینان پاسداران فرهنگ ایرانی و فارسی در قلمرو فرمانروایی پادشاهان آسیای صغیر و پادشاهان عثمانی بوده‌اند.

 

 

وفات مولانا
مولانا هنگام غروب آفتاب در ماه دی و روز پنجم جمادی‌الاخر سال ۶۷۲ زندگی را بدرود گفت. در آخرین لحضه های زندگیش پسرش بهاءالدین ولد سخت بیتابی می‌کرد و از فرط خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد.
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن / ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
…در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
مولانا در لحضه غروب خورشید جهان را بدرود گفته است، و این با پیوستگی روحی او با شمس تبریز می‌تواند نوعی ارتباط رمزی داشته باشد.
پس از درگذشت مولانا شهر قونیه به حالت تعطیل درآمد. تمام مردم از مسلمان و مسیحی و یهودی و رومی و ترک تا چهل روز به عزاداری پرداختند.
بر جنازه او صدرالدین قونوی نماز گزارد و او در کنار خاک‌جای پدرش دفن کردند، همان جایی که امروز به نام آرامگاه مولانا زیارتگاه خداوندان تجربه های روحانی و اهالی اقلیم ذوق و معنی است.
منبع: سروش مولانا

برنامه شماره ۶۲۲ گنج حضور، تفسیر اشعار مولانا!

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!