تنظیم موتور روح و روان!(۲)

شناخت به چیزی که کافی وبسنده است

حرص وطعم یا وسواس به پیشرفت ودستاورد که با چک کردن ایمیلها، فعالیت های کامپیوتری و فضای مجازی،کارهای منزل، فعالیت های اجتماعی وغیره صورت میگیرد، همگی اینها تعهدات اضافه و سنگینی بردوش آرامش و سلامتی انسان هستند.

مطمئناً این چیزها ما را به خوشبختی نمی رسانند، بلکه برعکس اساس خوشبختی که در تجربه لحظه اکنون نهفته است را نیز از ما میگیرند.

کاری که معمولاً من انجام میدهم تا وسواس به استفاده از لوازم الکترونیک کمتر شود، خواندن کتاب بعنوان جایگزین است

جابه جا کردن این لوازم با همدیگر یعنی تغییر نقش، و البته باعث می شود که  از حالت جبری  و  وسواس گونه ای که تولید میکنند، کاسته شود.

 

از خود بپرس که: قلب من و دل من به کدام سو در حرکت است؟

بزرگترین مشکل ما انسان ها این است که فقط در مغزمان زندگی میکنیم.

سرزمین پهناور وجودمان و بدن مان را رها کرده ایم و مغز را بعنوان پایتخت مملکت خویش برگزیده ایم.

البته این کار آنقدر بدیهی شده که خیلی ازمردم از شنیدن این حرف بهت زده می شوند.

و می پرسند اگر در مغزمان زندگی نکنیم بعنوان یک انسان، پس کجا باید زندگی کنیم؟

یعنی زندگی را مساوی با «فعالیت ذهنی» گرفته ایم.

این موضوع آنقدر حساس و دقیق است که خیلی از اوقات من ازخودم هم انتظار فهم کامل آنرا ندارم،

فقط تلاش میکنم در این زمینه بیشتر عملگرا باشم.

فیلسوف نام آوری چون دکارت  وقتی به راحتی فریب این قضیه را خورد وقتی که با این جمله مشهورش: «من فکر میکنم پس هستم»، دیگر جای گلایه از بقیه مردم وجود ندارد که چرا دائماً در درون چرخش بی امان ذهن تان در میان آینده و گذشته، گرفتار آمده اید، و نمی توانید حتی برای چند ثانیه مرخصی بگیرید، و در لحظه حال سپری کنید.

این حقیقت واقعا نشان میدهد که ما چقدر بوسیله ذهن و افکار مان درمعرض یورش و تجاوز وتعرض لحظه به لحظه قرار داریم!

ببخشید که از کلمه تجاوز استفاده کردم، چون عملکرد اتوماتیک ذهن ما آنقدر مخرب است که بجز این تعبیری بهتری وجود ندارد.

بگذارید نظر عارف بزرگ مولوی رومی را در این خصوص بدانیم:

 

روی نفس مطمئنه در جسد،

زخم ناخن های فکرت می کشد

فکرت بد ناخن پر زهر دان،

می خراشد در تعمق روی جان

تا گشاید عقده اشکال را

درحدث کرده است زرین بیل را

 

یعنی بطور خلاصه اینکه غرق شدن شما در درون افکار و مخصوصا افکار منفی، همانند ناخن های زهرآگین می باشد که روی جان(هوشیاری) و اصل وجودی انسان، کشیده می شود و آنرا نابود میکند.

وقتی تلاش دارید بوسیله غرق شدن در فکر، به مشکلات خود فائق آئید، در واقع شما نیروی هوشیاری که گرانبهاترین سرمایه بشر بوده و هدیه زندگی و خداوند می باشد را، درست مثل این است که با بیلی از جنس طلا، مشغول کار کردن در لجن زار و کثافات هستید!

 

به این ترتیب  ما انسان ها با غرق شدن در درون افکار خویش، انرژی زندگی خود را که خداوند برای زیستن در آرامش و شادمانی ابدی به ما هدیه کرده است، برای رفتن به درون توهمان ذهنی در گذشته و آینده و فعال ساختن دردهای متعفن و کهنه  به هدر می دهیم.

حاصل چنین اقدامی، نیز بیماریها روحی و روانی مختلف و بدتر ازهمه آسیب پذیری بدن مان و گرفتاری در بیماری متعدد می باشد.

 

بیادآوردن همه داستانها و شناسایی داستانهای غیرحقیقی خودم و دیگران!

من پذیرفته ام که خودم، همه چیز، همه کس بدون ذره ای تردید دریک وضعیت کاملاً ثابت تغییر و دگرگونی تمام وقت قرار داریم.

زندگی هیچ چیزثابت، قطعی وتغییرناپذیر ندارد، همه چیزدرسیلان و حرکت است و دگرگونی ست.

به گفته این بزگواری تنها چیز ثابت، تغییر است.

این واقعیت مسلم  را شاید شما بصورت ذهنی تایید، اما در پذیرش عملی آن مثل بقیه مردم دچار مشکل شوید.

درحالیکه زندگی طبق قانون زیبا و شکوهمند و قابل ستایش خودش هرلحظه وضعیت ها را دگرگون میکند و نو به نو خلق میکند،

تمنای قلبی و گرایش باطنی ما به حفظ وضع موجود و ثبات بخشیدن به کهنگی و مردگی می باشد!

ما به هرچیزی که بوی مردگی و کهنگی میدهد، عادت میکنیم و دلبسته و دلسپرده می شویم!

یکی از چیزهایی که دائماً دگرگونی می پذیرد احساس خوشبختی و بدبختی در ماست.

درست مثل طلوع و غروب خورشید می ماند.

چون ما در ذهن زندگی میکنیم و خاصیت ذهن هم همین است.

با طلوع خورشید چشم کار میکند و می بینید و باعث روشنایی دل ما می شود و با غروب خورشید افق دید ما کور می شود، دچار بحران روحی می شویم!

سئوال اصلی اینجاست که آیا اصل و سرشت ما اینگونه است؟

خیر، ابداً.

اصل وجود ما بر شادی بی قید و شرط ابدی استوار است.

ما آدم ها بخاطر زندگی کردن در ذهن و سوار شدن بربال افکار پراکنده و خیالی، هیچ وقت در سرزمین شادی بی قید و شرط حضور نداریم.

همیشه غایب هستیم. سرزمین همیشه شادی، لحظه اکنون است.

هرچقدر بیشتر از این  لحظه دور شویم، به همان میزان عذاب الیم بیشتری نصیب مان می شود.

شاید بپرسید مگر همین حالات مختلف را خدا خلق نکرده است؟ چرا خدا اینقدر دنبال آزار و اذیت انسان است؟

اینها حالات به تعبیر مولانا مقضی هستند، یعنی قضایی هستند که ما با دخالت خودمان برخویشتن مقدر کرده ایم.

یعنی قضای خدا بر این نبوده است، ولی ما با افکار و دانش خویش جهت و مسیر طبیعی قضا و قدر خدا را تغییر داده ایم!

و نهایتا اینکه، وقتی ما بوسیله اعمال و اندیشه محدود خود، در جریان زندگی اختلال ایجاد میکنیم، قطعا با دردهای مختلف رو برو خواهیم شد.

 

ادامه دارد…

تنظیم موتور روح و روان

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!