تفسیر دیوان شمس و مثنوی معنوی حضرت مولانا(گنج حضور)-برنامه ۵۵۰

hozor18920200139480245

شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۹

شراب داد خدا مر مرا تو را سِرکا

چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را؟

شراب آن گل است و خمار حصه خار

شناسد او همه را و سزا دهد به سزا

شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد

که هست جا و مقام شکر دل حلوا

تو را چو نوحه گری داد، نوحه‌ای می‌کن

مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا

شکر شکر چو بخندد به روی من دلدار

به روی او نگرم وارهم ز روى و ریا

اگر بُدست ترش شکری تو از من نیز

طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا

وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز

بگریم و بکنم نوحه‌ای چو آن گلها

حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی

ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا

بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن

که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۱

که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش

خویشتن را گم مکن یاوه مکوش

دانک هر شهوت چو خَمرست و چو بَنگ

پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ

خمر تنها نیست سرمستی هوش

هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۷۴

چون خیالی در دلت آمد نشست

هر کجا که میگریزی با تو است

جز خیالی عارضیی باطلی

کو بود چون صبح کاذب آفلی

photo_2016-03-03_16-14-01

عقده را بگشاده گیر ای مُنتهی عقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهی

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۹

بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی

زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۲

چون که تو یَنْظُر بِنارِالله بُدی

نیکوی را وا ندیدی از بدی

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۳

اندک اندک آب بر آتش بزن

تا شود نار تو نور ای بُوالْحَزَن

تو بزن یا رَبَّنا آب طَهور

تا شود این نار عالم جمله نور

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۸۰

چشم او یَنْظُر بِنورِالله شده

پرده‌های جهل را خارق بُده

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۰۱

هست هشیاری، ز یاد ما مَضی

ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا

آتش اندر زن به هر دو تا به کی

پر گره باشی ازین هر دو چو نی

تا گره با نی بود همراز نیست

همنشین آن لب و آواز نیست

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۱

در گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر

عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر

عقده‌ای که آن بر گلوی ماست سخت

که بدانی که خسی یا نیک‌بخت؟

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰

عقده را بگشاده گیر ای مُنتهی

عقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهی

 شاه نعمت‌الله ولی، دوبیتی شمارهٔ ۱۰۳

ماضی و مستقبلت گر حال شد

دی و فردا سر به سر پامال شد

عمر صد ساله به نزد ما دمی است

ای که گوئی عمر تو صد سال شد

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷

هرچه اندیشی پذیرای فناست

آنک در اندیشه ناید آن خداست

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳

هر چه صورت می وسیلت سازدش

زان وسیلت بحر، دور اندازدش

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۱۴

گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز

باز گردد سوی او آن سایه باز

مولوی، مثنوی، دفتر سوم ، بیت ۴۶۶۰

سایه هایی که بود جویای نور

نیست گردد چون کند نورش ظهور

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۹

دانه هر میوه آمد در زمین

بعد از آن سرها بر آورد از دفین

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۱

ماهیان را بحر نگذارد برون

خاکیان را بحر نگذارد درون

photo_2016-03-03_16-23-07

هرچه اندیشی پذیرای فناست آنک در اندیشه ناید آن خداست

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰

خویش را صافی کن از اوصاف خود

تا ببینی ذات پاک صاف خود

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۹

گفت حق: «نَی، بَل که لا اَنْساب شد

زهد و تقوی فضل را مِحراب شد»

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۵۵

صبح کاذب را ز صادق وا شناس

رنگ می را باز دان از رنگ کاس

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷

چونک سرکه سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی بود

قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین

کین دو باشد رُکن هر ِاسکَنجبین

انگبین گر پای کم آرد ز خَل

آید آن ِاسکَنجبین اندر خَلَل

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲

فعل توست این غصه‌های دم به دم

این بود معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَم

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲

پس قلم بنوشت که هر کار را

لایق آن هست تاثیر و جزا

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۱

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می‌کشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹

مادح خورشید مداح خود است

که دو چشمم روشن و نامُرمَد است

ذَمِّ خورشید جهان ذَمِّ خود است

که دو چشمم کور و تاریک بد است

تو ببخشا بر کسی کاندر جهان

شد حسود آفتاب کامران

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۴

پاک سبحانی که سیبستان کند

در غمام حرفشان پنهان کنند

زین غَمام بانگ و حرف و گفت و گوی

پرده‌ای کز سیب نآید غیر بوی

باری افزون کش تو این بو را به هوش

تا سوی اصلت برد بگرفته گوش

بو نگه‌دار و بپرهیز از زُکام

تن بپوش از باد و بود سرد عام

hozor18920200139480246

قافیه‌ اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۲۷

قافیه‌ اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من

قافیهٔ دولت توی در پیش من

حرف چه بْوَد؟ تا تو اندیشی از آن

حرف چه بْوَد؟ خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

آن دمی کز آدمش کردم نهان

با تو گویم ای تو اسرار جهان

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!