تفسیر اشعار مولانا و حافظ (گنج حضور)-بخش ۱۰

hozor423895273820154251210021

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

 

 

برنامه شماره ۵۹۱ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۴ تاریخ اجرا: ۱۸ ژانویه ۲۰۱۶ ـ ۲۹ دی  

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن

بر مرده زن چو عیسی افسون مُعتَمَد(۱) را

ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه

تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم

با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی

کز چهره می‌نمودی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَد* را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم

بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده

تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن

تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا

تا روح اله بیند ویران کند جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش

چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۶

پس قیامت شو قیامت را ببین

دیدن هر چیز را شرط است این

تا نگردی او ندانی‌اش تمام

خواه آن انوار باشد یا ظَلام(۲)

عقل گردی عقل را دانی کمال

عشق گردی عشق را دانی ذُبال(۳)

hozor423895273820154251215408

تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست

مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۲۶۲

تا در دل من صورت آن رشک پریست

دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست

والله که بجز شاد نمیدانم زیست

غم میشنوم ولی نمیدانم چیست

مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۲۳۵

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست

بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست

گفتا که ز شکری بریدند مرا

بی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۴

ساقی تو شراب لامکان را

آن نام و نشان بی‌نشان را

بفزا که فزایش(۴) روانی

سرمست و روانه کن روان را

یک بار دگر بیا درآموز

ساقی گشتن تو ساقیان را

چون چشمه بجوش از دل سنگ

بشکن تو سبوی جسم و جان را

عشرت(۵) ده عاشقان می را

حسرت ده طالبان نان را

نان معماریست حبس تن را

می بارانیست باغ جان را

بستم سر سفره زمین را

بگشا سر خم آسمان را

بربند دو چشم عیب بین را

بگشای دو چشم غیب دان را

تا مسجد و بتکده نماند

تا نشناسیم این و آن را

خاموش که آن جهان خاموش

در بانگ درآرد این جهان را

* قرآن کریم، سوره اسراء (۱۷) ، آیه ۱۱۱

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ 

وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ ۖ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا

ترجمه فارسی

و بگو: «سپاس و ستایش خدایى راست که نه فرزندى برگرفته 

و نه در جهاندارى شریکى دارد و نه از روی خواری و ناتوانی سرپرستی دارد. 

و او را به بزرگی بستای به تمام.

ترجمه انگلیسی

Say: “Praise be to Allah, who begets no son, and has no 

partner in (His) dominion Nor (needs) He any to protect Him 

from humiliation: yea, magnify Him for

His greatness and glory!”

Pine Warbler (Dendroica pinus) adult, perched on stem beside flowering dogwood, U.S.A.

بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۲۶

عذر گفتن فقیر به شیخ

پس فقیر آن شیخ را احوال گفت

عذر را با آن غرامت کرد جفت

مر سؤال شیخ را داد او جواب

چون جوابات خَضِر(۶) خوب و صَواب(۷)

آن جوابات سؤالات کلیم(۸)

کش خَضِر بنمود از رب علیم

گشت مشکلهاش حل و افزون ز یاد

از پی هر مشکلش مِفتاح(۹) داد

از خَضِر درویش هم میراث داشت

در جواب شیخ، همت بر گماشت

گفت: راه اَوسَط ارچه حکمت است

لیک اَوسَط نیز هم با نسبت است

آبِ جو نسبت به اشتر هست کم

لیک باشد موش را آن همچو یَم(۱۰)

هر که را بود اشتهای چار نان

دو خورد یا سه خورد هست اَوسَط آن

ور خورد هر چار دور از اَوسَط است

او اسیر حرص مانند بَط(۱۱) است

هر که او را اشتها ده نان بود

شش خورد می‌دان که اَوسَط آن بود

چون مرا پنجاه نان هست اشتهی

مر ترا شش گرده هم‌دستیم؟ نی

تو به ده رکعت نماز آیی ملول

من به پانصد در نیایم در نُحول(۱۲)

آن یکی تا کعبه حافی(۱۳) می‌رود

وآن یکی تا مسجد از خود می‌شود

آن یکی در پاک‌بازی جان بداد

وآن یکی جان کند تا یک نان بداد

این وسط در با نهایت می‌رود

که مر آن را اول و آخر بود

اول و آخر بباید تا در آن

در تصور گنجد اَوسَط یا میان

بی‌نهایت چون ندارد دو طرف

کی بود او را میانه مُنصَرَف؟

اول و آخر نشانش کس نداد

گفت: لَوْ کانَ لَهُ الْبَحْرُ مَداد**

« هیچکس نتوانسته اول و آخری برای بی نهایت تعیین کند. 

حق تعالی فرمود: اگرچه آب دریا به مرکّب تبدیل شود. »

هفت دریا گر شود کلی مداد

نیست مر پایان شدن را هیچ امید***

« اگر هفت دریا جملگی به مرکب تبدیل شود، 

هیچ امیدی به پایان یافتن کلمات الهی نیست. »

باغ و بیشه گر بود یکسر قلم

زین سخن هرگز نگردد هیچ کم

آن همه حِبر(۱۴) و قلم فانی شود

وین حدیث بی‌عدد باقی بود

حالت من خواب را ماند گهی

خواب پندارد مر آن را گمرهی

چشم من خفته دلم بیدار دان

شکل بی‌کار مرا بر کار دان

گفت پیغمبر که عَینای تَنام

لا یَنامُ قَلبی عَن رَبِّ الاَنام****

« پیامبر فرمود: چشمانم بخواب رود، ولی قلبم از توجه به پروردگار 

آفریدگان به خواب نرود. »

چشم تو بیدار و دل خفته بخواب

چشم من خفته دلم در فتح باب(۱۵)

** قرآن کریم، سوره کهف (١٨) ، آیه ۱۰۹

قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ 

کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا

ترجمه فارسی

بگو: اگر دریا جملگی مرکّب شود تا کلمات مرا نویسند، تمام شود

پیش از آن که کلمات من تمام شود، هر چند دریاى دیگرى نیز به کمک آید.

ترجمه انگلیسی

(Say: “If the ocean were ink (wherewith to write out

the words of my Lord sooner would the ocean be exhausted 

than would the words of my Lord even if we added another 

ocean like it, for its aid.”

*** قرآن کریم، سوره لقمان (۳۱) ، آیه ۲۷

وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ

أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ

ترجمه فارسی

و اگر همه درختان روی زمین قلم میگردید و دریا مرکب می شد، 

و هفت دریای دیگر بدان افزوده می گشت تا کلمات خدا را نویسند،

کلمات خدا به پایان نمی رسید. همانا خداوند ارجمند فرزانه است.

ترجمه انگلیسی

And if all the trees on earth were pens and the ocean

 were ink with seven oceans behind it to add to its

 supply yet would not the words of Allah be exhausted

in the writing for Allah is Exalted in Power, full of Wisdom.

**** حدیث

تَنامُ عَینای وَلایَنامُ قَلبی

چشمانم می خوابد ولی قلبم نمی خوابد.

hozor4238952738201542512154124

آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴

آن درختی کو شود با یار جفت

از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

در خزان چون دید او یار خلاف

در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفت: یار بد بلا آشفتن است

چونکه او آمد طریقم خفتن است

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف

به ز دقیانوس آن محبوس لَهف(۱۶)

یَقظَه‌شان(۱۷) مصروف دقیانوس بود

خوابشان سرمایهٔ ناموس بود

خواب بیداری است چون با دانش است

وای بیداری که با نادان نشست

چونک زاغان خیمه بر بهمن(۱۸) زدند

بلبلان پنهان شدند و تن زدند

زانک بی گلزار بلبل خامش است

غیبت خورشید بیداری‌کُش است

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵

گر بدیدی حسّ حیوان شاه را

پس بدیدی گاو و خر الله را

گر نبودی حسّ دیگر مر ترا

جز حس حیوان ز بیرون هوا

پس بنی‌آدم مُکَرَّم(۱۹) کی بدی؟

کی به حسّ مشترک مَحرَم شدی؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۱

مر دلم را پنج حسّ دیگرست

حسّ دل را هر دو عالم منظرست

تو ز ضعف خود مکن در من نگاه

بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه(۲۰)

بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ

عین مشغولی مرا گشته فراغ*****

پای تو در گِل مرا گِل گشته گُل

مر ترا ماتم مرا سور(۲۱) و دهل

***** قرآن کریم، سوره نور (۲۴) ، آیه ۳۷

رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ…

ترجمه فارسی

« پاک مردانی که هیچ داد و ستدی آنان را از یاد خدا مشغول نمی دارد…. »

ترجمه انگلیسی

By men whom neither traffic nor merchandise 

can divert from the Remembrance of Allah…

(۱) مُعتَمَد:‌ مورد اعتماد

(۲) ظَلام: تاریکی

(۳) ذُبال: فتیله ها، شعله ها، جمع ذُباله

(۴) فزایش: افزایش

(۵) عشرت: خوشی، شادی

(۶) خَضِر:‌ حضرت خِضر

(۷) صَواب: راست و درست

(۸) کلیم:‌ حضرت موسی

(۹) مِفتاح: کلید

(۱۰) یَم: دریا

(۱۱) بَط: مرغابی

(۱۲) نُحول: لاغری، در اینجا به معنی ضعف و خستگی آمده است.

(۱۳) حافی: پابرهنه

(۱۴) حِبر: مرکّب، جوهر

(۱۵) فتح باب: گشودن در، در اینجا گشودن درهای معرفت.

(۱۶) لَهف: دریغ، اندوهگین شدن، حسرت خوردن

(۱۷) یَقظَه: بیداری

(۱۸) بهمن: ماه یازدهم سال شمسی، منظور زمستان

(۱۹) مُکَرَّم: گرامی و ارجمند

(۲۰) چاشتگاه: روز

(۲۱) سور: جشن

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!