تفسیر اشعار دیوان شمس و مثنوی معنوی مولوی(گنج حضور)-برنامه ۶۲۷

IMG_20160207_191113

برنامه شماره ۶۲۷ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۳ اکتبر ۲۰۱۶ ـ ۱۳ مهر   

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۴۰

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1740, Divan e Shams

خوشی، خوشی تو، ولی من هزار چندانم

به خواب دوش که را دیده‌ام، نمی‌دانم

ز خوشدلی و طرب در جهان نمی‌گنجم

ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم

درخت اگر نبدی پا به گِل مرا جستی

کز این شکوفه و گُل حسرت گلستانم

همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش

کشد کنون کف شادی به خویش دامانم

ز بامداد کسی غِلمِلیج(۱) می کندم

گزاف نیست که من ناشتاب(۲) خندانم

ترانه‌ها ز من آموزد این نفس زهره

هزار زهره غلام دِماغ(۳) سَکرانم(۴)

شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد

که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم

صَلا(۵) که قامت چون سرو او صلا درداد

که من نماز شما را لطیف اَرکانم(۶)

صَلا که فاتحه(۷) قفل‌های بسته منم

بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم

به دارمُلک(۸) مَلاحت(۹) لبش چو غَماز(۱۰)است

که بنگرید نصیب مرا که دربانم

چنانک پیش جنونم عقول حیرانند

من از فسردگی این عقول حیرانم

فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود

ندید شَعشَعه(۱۱) آفتاب رخشانم

تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید

سِبال(۱۲) مالد و گوید که آب حیوانم

بیار ناطق کلی، بگو تو باقی را

ز گفتنم برهان من خموش برهانم

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۱۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۵۱۱

IMG_20160207_190926

روزی بی‌رنج می‌دانی که چیست؟

قوت(۱۳) ارواح ست و اَرزاق(۱۴) نبی ست

لیک موقوف(۱۵) ست بر قربان گاو

گنج اندر گاو دان ای کُنجکاو

دوش چیزی خورده‌ام، ور نی تمام

دادمی در دست فهم تو زمام

دوش چیزی خورده‌ام، افسانه است

هرچه می‌آید، ز پنهانخانه است

چشم بر اسباب از چه دوختیم؟

گر ز خوش‌ چشمان، کَرَشم(۱۶) آموختیم

هست بر اسباب، اسبابی دگر

در سبب منگر، در آن افگن نظر

انبیا در قطع اسباب آمدند

معجزات خویش بر کیوان زدند(۱۷)

بی‌سبب مر بحر را بشکافتند

بی زراعت، چاش(۱۸) گندم یافتند

ریگها هم آرد شد از سعی شان

پشم بُز، ابریشم آمد کَش‌کَشان

جمله قرآن هست در قطع سبب

عِزِّ(۱۹) درویش و هلاک بولهب

مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند

لشکر زَفْتِ(۲۰) حَبَش را بشکند

پیل را سوراخ سوراخ افکند

سنگ مرغی کو به بالا پر زند

دُمِّ گاو کشته بر مقتول زن

تا شود زنده همان دم در کفن

حلق‌ْ بُبْریده جَهَد از جای خویش

خون خود جوید ز خون‌ پالای(۲۱) خویش

همچنین ز آغاز قرآن تا تمام

رَفضِ(۲۲) اسباب است و علت، والسلام

کشف این نه از عقل کارافزا(۲۳) بود

بندگی کن تا تو را پیدا شود

بند معقولات آمد، فلسفی

شهسوار عقل عقل، آمد صَفی(۲۴)

عقل عقلت مغز و عقل توست پوست

معدهٔ حیوان همیشه پوست‌جوست

مغزجوی، از پوست دارد صد ملال

مغز، نَغزان(۲۵) را حلال آمد حلال

چونکه قشر عقل صد بُرهان دهد

عقل کل کی گام بی ایقان(۲۶)نهد؟

عقل، دفترها کند یکسر سیاه

عقل عقل، آفاق دارد پر ز ماه

از سیاهی و سپیدی فارغ است

نور ماهش بر دل و جان بازِغ(۲۷) است

این سیاه و این سپید ار قدر یافت

زان شب قدرست کاختروار تافت

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٧٢١

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۷۲۱

IMG_20160207_191257

روز روشن، هر که او جوید چراغ

عین جستن، کوریش دارد بَلاغ(۲۸)

ور نمی‌بینی گمانی برده‌ای

که صَباح(۲۹) ست و تو اندر پرده‌ای

کوری خود را مکن زین گفت، فاش

خامش و در انتظار فضل باش

در میان روز گفتن: روز کو؟

خویش رسوا کردن است ای روزجو؟

صبر و خاموشی جَذوبِ(۳۰) رحمت است

وین نشان جستن، نشان علت است

اَنْصِتُوا(۳۱) بپذیر، تا بر جان تو

آید از جانان، جزای اَنْصِتُوا

گر نخواهی نُکس(۳۲)، پیش این طبیب

بر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۳۳)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۳۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۱۳۰

قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را که از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق، زبان بیرون انداخته

اندر آن وادی گروهی از عرب

خشک شد از قحط بارانشان قِرَب(۳۴)

در میان آن بیابان مانده

کاروانی مرگ خود بر خوانده

ناگهانی آن مُغیثِ(۳۵) هر دو کون

مصطفی، پیدا شد از ره بهر عَوْن(۳۶)

دید آنجا کاروانی بس بزرگ

بر تَفِ(۳۷) ریگ و، ره صَعب(۳۸) و سِتُرگ(۳۹)

اشترانشان را زبان آویخته

خلق اندر ریگ، هر سو ریخته

رحمش آمد، گفت: هین زوتر روید

چند یاری سوی آن کُثبان(۴۰) دوید

گر سیاهی بر شتر، مشک آورد

سوی میر خود به زودی می‌برد

آن شتربان سیه را با شتر

سوی من آرید با فرمان مُر(۴۱)

سوی کُثبان آمدند آن طالبان

بعد یک ساعت بدیدند آنچنان

بنده‌ای می‌شد، سیه با اشتری

راویه(۴۲) پر آب، چون هدیه‌بری

پس بدو گفتند: می‌خواند تو را

این طرف، فَخْرُ الْبَشَر، خَیْرُ الْوَری

جویندگان آب به آن غلام گفتند: در آن طرف این تپه ها، مایه افتخار 

انسان ها و بهترین آفریدگان، تو را به حضور می طلبد.

گفت: من نشناسم او را، کیست او؟

گفت: او آن ماه‌روی قندخو

نوع ها تعریف کردندش که هست

گفت: مانا(۴۳) او مگر آن شاعر است

که گروهی را زبون کرد او به سحر

من نیایم جانب او نیم شِبْر(۴۴)

کش‌کشانش آوریدند آن طرف

او فغان برداشت در تَشنیع(۴۵) و تف

چون کشیدندش به پیش آن عزیز

گفت: نوشید آب و، بردارید نیز

جمله را زان مشک، او سیراب کرد

اشتران و هر کسی زان آب خورد

راویه پر کرد و مشک، از مشک او

ابر گردون، خیره ماند از رشک او

این کسی دیده ست کز یک راویه

سرد گردد سوز چندان هاویه(۴۶)؟

این کسی دیده ست کز یک مشک آب

گشت چندین مشک پر بی اضطراب؟

مشک، خود روپوش بود و موج فضل

IMG_20160207_190712

می‌رسید از امر او از بحر اصل

آب از جوشش همی‌گردد هوا

و آن هوا، گردد ز سردی آب ها

بلکه بی علت و بیرون زین حِکَم

آب رویانید تکوین از عدم

تو ز طفلی چون سبب ها دیده‌ یی

در سبب، از جهل بر چفسیده‌ یی(۴۷)

با سبب ها از مُسبّب غافلی

سوی این روپوش ها زان مایلی

چون سبب ها رفت، بر سر می‌زنی

ربَّنا و ربَّناها می‌کنی

رب می‌گوید: برو سوی سبب

چون ز صُنعم(۴۸) یاد کردی، ای عجب!

گفت: زین پس من تو را بینم همه

ننگرم سوی سبب و آن دَمدَمه(۴۹)

گویدش: رُدُّوا لَعادُوا*، کار توست

ای تو اندر توبه و میثاق، سست

حضرت پروردگار که به سست ایمانی چنین بنده ای واقف است می فرماید: هرگاه تو را به عالم اسباب باز گردانم، دوباره مفتون همان اسباب و علل ظاهری می شوی و مرا از یاد می بری. کار تو همین است ای بنده توبه شکن و سست عهد.

لیک من آن ننگرم، رحمت** کنم

رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم

ننگرم عهد بدت، بدهم عطا

از کرم، این دم چو می‌خوانی مرا

قافله، حیران شد اندر کار او

یا محمد چیست این؟ ای بحر خو

کرده‌ یی روپوش، مشک خُرد را

غرقه کردی هم عرب، هم کُرد را

* قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ٢٨

Quran, Sooreh Anaam(#6), Ayeh #28

بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا کَانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ.

ترجمه فارسی

Farsi Translation

بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده می داشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند، دوباره بدانچه از آن نهی شده اند بازگردند. و البته ایشان اند دروغ زنان.

img-2874587264385628345

ترجمه انگلیسی

English Translation

Yea, in their own (eyes) will become manifest 

what before they concealed. But if they were 

returned, they would certainly relapse to the 

things they were forbidden, for they are indeed liars.

** قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۵۶

Quran, Sooreh Araaf(#7), Ayeh #156

…وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ…

ترجمه فارسی

Farsi Translation

… و رحمت من (حق تعالی) همه اشیاء را فرا گرفته است …

ترجمه انگلیسی

English Translation

…but My mercy extendeth to all things…

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۱۶۳

مَشک آن غلام ازغیب پر آب کردن به معجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذنِ اللهِ تَعالی

ای غلام اکنون تو پر بین مشک خَود

تا نگویی درشکایت نیک و بد

آن سیه، حیران شد از برهان او

می‌دمید از لامکان، ایمان او

چشمه یی دید از هوا ریزان شده

مشک او روپوش فیض آن شده

زان نظر، روپوش ها هم بر درید

تا معیّن چشمهٔ غیبی بدید

چشم ها پر آب کرد آن دم غلام

شد فراموشش ز خواجه وز مقام

دست و پایش ماند از رفتن به راه

زلزله افکند در جانش اله

باز بهر مصلحت، بازش کشید

که: به خویش آ، باز رو ای مُستَفید(۵۰)

وقت حیرت نیست، حیرت پیش توست(۵۱)

این زمان در ره در آ، چالاک و چست

دست های مصطفی بر رو نهاد

بوسه‌های عاشقانه بس بداد

مصطفی دست مبارک بر رخش

آن زمان مالید و، کرد او فرّخش

شد سپید آن زنگی و زادهٔ حبش

همچو بدر و روز روشن شد شبش

یوسفی شد در جمال و در دَلال(۵۲)

گفتش: اکنون رو به ده، وا گوی حال

او همی‌شد بی سر و بی پای، مست

پای می‌نشناخت در رفتن ز دست

پس بیامد با دو مَشکِ پُر، روان

سوی خواجه از نواحی کاروان

IMG_20160330_124836

(۱) غِلمِلیج: قلقلک دادن

(۲) ناشتاب: ناشتا

(۳) دِماغ: مغز سر، مادۀ نرم و خاکستری‌رنگ که در میان جمجمه قرار دارد

(۴) سَکران: مست، جمع: سَکاری و سُکاری

(۵) صَلا: خواندن و دعوت کردن به ‌چیزی یا امری، آواز دادن؛ صدا زدن، دعوت گروهی از مردم برای غذا خوردن

(۶) اَرکان: جمع رکن، اصول، مبانی

(۷) فاتحه: آغاز کار، اول چیزی، کلید، گشایش

(۸) دارمُلک: مرکز، پایتخت

(۹) مِلاحت: زیبا و خوب‌روی بودن، نمکین بودن

(۱۰) غَماز: بسیار سخن‌چین‌، نمام، فاش‌کنندۀ راز، اشاره‌کننده با چشم و ابرو‌، غمزه‌کننده

(۱۱) شَعشَعه: تابندگی، تابناکی

(۱۲) سِبال: سبیل

(۱۳) قوت: روزی، خوراک، خوردنی

(۱۴) اَرزاق: جمع رِزق ، روزیها

(۱۵) موقوف: وابسته، منوط

(۱۶) کَرَشم: مخفف کرشمه: ناز و غمزه و اشاره به چشم و ابرو و در اصطلاح صوفیان عبارت است از تجلی جلالی حضرت حق تعالی

(۱۷) بر کیوان زدن: به عالیترین مرتبه آسمان رساندن

(۱۸) چاش: غلّه از کاه جدا شده و پاک شده

(۱۹) عِزّ: عزیز شدن، ارجمند شدن، ارجمندی

(۲۰) زَفْت: درشت، فربه، ستبر

(۲۱) خون‌ پالا: قاتل

(۲۲) رَفض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن

(۲۳) کارافزا: مجازاً مشغله آور، گرفتار کننده، دست و پا گیر

(۲۴) صَفی: صاف شده، به درجه خلوص رسیده

(۲۵) نَغزان: نغزها، نغز به معنی خوب و نیکو است

(۲۶) ایقان: یقین کردن، باور کردن، بی‌گمان دانستن

(۲۷) بازِغ: درخشان، فروزان

(۲۸) بَلاغ: مصدر باب تفعیل به معنی رسانیدن، دلالت کامل.

(۲۹) صَباح: صبح

(۳۰) جَذوبِ: بسیار کِشنده، بسیار جذب کننده

(۳۱) اَنْصِتُوا: فرمان الهی « خاموش باشید » اقتباس از آیه ۲۰۳ سوره اعراف

(۳۲) نُکس: عود کردن بیماری

(۳۳) لَبیب: خردمند، عاقل

(۳۴) قِرَب: جمع قِرْبَه به معنی مَشک آب، خیک

(۳۵) مُغیث: فریادرس

(۳۶) عَوْن: یاری، مساعدت

(۳۷) تَف: گرمی، حرارت

(۳۸) صَعب: دشوار، سخت

(۳۹) سِتُرگ: عظیم، بزرگ

(۴۰) کُثبان: جمع کَثیب به معنی تپه شنی، تَلّ

(۴۱) فرمان مُر: حکم تلخ، منظور حکم قاطع است

(۴۲) راویه: مَشک آب بزرگ، توشه دان که به جای سه مشک آب دارد

(۴۳) مانا: ادات تشبیه و تردید، گویی، پنداری

(۴۴) شِبْر: وَجَب

(۴۵) تَشنیع: بدگویی کردن، ناسزا گویی

(۴۶) هاویه: دوزخ، جهنم

(۴۷) چفسیده‌ یی: چسبیده ای

(۴۸) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان

(۴۹) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب

(۵۰) مُستَفید: طلب کننده فایده

(۵۱) پیش توست: در پیش روی داری، در آینده دچار آن خواهی شد

(۵۲) دَلال: ناز و کرشمه

تفسیر اشعار دیوان غزلیات شمس و مثنوی معنوی مولوی(گنج حضور)-برنامه شماره-۶۲۸

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!