برنامه شماره ۶۲۹گنج حضورتفسیر اشعار مولانا

?چو نامت پارسی گویم، کند تازی مرا لابه

 

?چو تازی وصف تو گویم، برآرد پارسی زاری

 

?بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردی

 

?زهی طوق و زهی منصب، که هست آن سلسله داری

 

?چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه همه شیران

 

 

IMG_20160207_191559

برنامه شماره ۶۲۹ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۱۷ اکتبر ۲۰۱۶ ـ ۲۷ مهر   

 
 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳۲

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1138, Divan e Shams

که افسون(۱) خواند در گوشَت که ابرو پر گره داری(۲)؟

نگفتم: با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟

یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو

ز صحن سینه پرغم دهد پیغام بیماری

چو دیدی آن تُرُش رو(۳) را، مُخَلَّل(۴) کرده ابرو را

از او بگریز و بشناسش، چرا موقوفِ(۵) گفتاری؟

چه حاجت آب دریا را چشش(۶)، چون رنگ او دیدی؟

که پرزهرت کند آبش، اگر چه نوش منقاری(۷)

لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم

رمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری

گر استفراغ می‌خواهی از آن طُزغوی(۸) گندیده

مُفَرِّح(۹) بِدْهَمَت، لیکن مکن دیگر وحل خواری(۱۰)

ِاَلا یا صاحِبَ اَلْدّارِ، اَدِرْ کَأساً مِنَ الْنّار

فَدَفِّینی وَ صَفِّینی وَ صَفْوُ عَیْنِکَ الْجارِی

ای صاحب خانه، جامی از آتش به گردش درآور، مرا کاملاً مست و 

خراب کن و آن اشک پالوده خود را هم جاری کن.

فَطَفِّینا وَ عَزِّینا، فَاِنْ عُدْنا فَجَازِینا

فَأِنّا مَسَّنا ضُرٌّ، فَلا تَرْضی’ بِأِضْرارِی

حال ما را نیکو کن، گرامیمان دار، چون خواستیم بازگردیم، مجازاتمان کن، ما 

با زیان مواجه شدیم، به ضرر ما راضی مباش.

اَدِرْ کَأساً عَهِدْنَاهُ، فَاِنّا ما’ جَحَدْناهُ

فَعِنْدِی مِنْهُ آثارٌ، وَ اِنِّی مُدْرِکُ ثارِی

جامی را که می شناسیم به گردش در آور، ما آن را انکار نمی کنیم، نزد 

من هنوز نشانه های آن موجود است، من کوتاهی خود را جبران خواهم کرد. (من انتقامم را می گیرم.)

اَدِرْ کَأساً بِأَجْفانِی فَدا رَوحِی وَ رَیْحَانِی

ِوَ اَنْتَ الْمَحْشَرُ الْثّانِی فَاَحْیَیْنا بِمِدْرار

جام را بر پلک چشمانم به گردش در آور، جانم و تن من فدا باد، تو 

رستاخیز ثانی هستی، پس با ابر کرم خویش زنده مان کن.

فَأَوقِدْ لِی مَصابِیحی وَ ناوِلْنِی مَفاتِیحی

وَ غَیِّرْنی وَ سَیِّرْنی بِجُودِ کَفِّکَ الْسّارِی

چراغهای مرا برافروز، کلیدها را به من ده، دیگرگونم 

کن، با دست بخشنده ات به سیرم ببر.

 

IMG_20160207_191354

 

چو نامت پارسی گویم، کند تازی(۱۱) مرا لابه

چو تازی وصف تو گویم، برآرد پارسی زاری

بگه امروز زنجیری دگر در گردنم کردی

زهی طوق و زهی منصب، که هست آن سلسله داری

چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه همه شیران

چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری(۱۲)

اَلا یَا صاحِبَ الْکَاسِ وَ یَا مَنْ قَلْبُهُ قَاسی

اَتُبْلِینی بِأِفْلاسِی وَ تُعْلِینی بِأِکْثَاری؟

ای صاحب جام، ای کسی که دل سخت داری، آیا مرا به تنگدستی خواهی 

کشید و یا با بخشش های زیاد شهره عالمم خواهی کرد؟

لِسانُ الْعُرْبِ وَ الْتُّرکِ هُما فِی کَاسِکَ الْمُزکِ

فَناوِلْ قَهْوَهً تُغْنِی عَنْ اِعْساری وَ اِیسارِی

زبان عربی و ترکی، هر دو در پیاله پاک کننده توست، شرابی 

بنوشان که از تنگی و آسانی بی نیاز کند.

مگر شاه عرب را من بدیدم دوش خواب اندر

چه جای خواب؟ می‌بینم جمالش را به بیداری

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۲۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۲۲۰

IMG_20160207_190947

بخش ۱۵۲ – آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم

هم از آن ده، یک زنی از کافران

سوی پیغمبر دوان شد ز امتحان

پیش پیغامبر در آمد با خِمار(۱۳)

کودکی دو ماه زن را بر کنار

گفت کودک: سَلَّمَ اللهُ عَلَیْک

یا رسولَ الله قَدْ جِئْنا اِلَیْک

” کودک دو ماهه گفت: درود خدا بر تو 

باد. ای رسول خدا ما نزد تو آمده ایم”

مادرش از خشم گفتش: هی خموش

کی ات افکند این شهادت را به گوش؟

این کی ات آموخت ای طفل صغیر

که زبانت گشت در طفلی جَریر(۱۴)؟

گفت: حق آموخت، آنگه جبرئیل

در بیان با جبرئیلم من رَسیل(۱۵)

گفت: کو؟ گفتا که: بالای سرت

می‌نبینی؟ کن به بالا مَنظَرت

ایستاده بر سر تو جبرئیل

مر مرا گشته به صد گونه دلیل(۱۶)

گفت: می‌بینی تو؟ گفتا که بلی

بر سرت تابان چو بدری(۱۷) کاملی

می‌بیاموزد مرا وصف رسول

زان عُلُوَّم(۱۸) می‌رهاند زین سُفول(۱۹)

پس رسولش گفت: ای طفل رَضیع(۲۰)

چیست نامت؟ باز گو و، شو مُطیع

گفت: نامم پیش حق، عبدالعزیز

عبد عُزّی(۲۱) پیش این یک مشت حیز(۲۲)

من ز عُزّی پاک و بیزار و بَری

حق آن که دادت این پیغمبری

کودک دو ماهه همچون ماه بدر

درس بالغ گفته چون اصحاب صدر

 

IMG_20160207_190733

 

پس حَنوط(۲۳) آن دم ز جنت در رسید

تا دماغ طفل و، مادر بو کشید

هر دو می‌گفتند کز خوف سقوط

جان سپردن به، بر این بوی حَنوط

آن کسی را کِش مُعرِّف(۲۴) حق بود

جامد و نامیش(۲۵) صد صَدَّق(۲۶) زند

آن کسی را کِش خدا حافظ بود

مرغ و ماهی مر ورا حارس شود

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۳۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۲۳۸

بخش ۱۵۳ – ربودن عقاب، موزهٔ مصطفی علیه السّلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه، مار سیاه فرو افتادن

اندرین بودند کآواز صَلا(۲۷)

مصطفی بشنید از سوی عُلا

خواست آبی و، وضو را تازه کرد

دست و رو را شست او زان آب سرد

هر دو پا شست و، به موزه(۲۸) کرد رای

موزه را بربود یک موزه‌رُبای

دست، سوی موزه برد آن خوش‌خطاب(۲۹)

موزه را بِربود از دستش عقاب

موزه را اندر هوا برد او چو باد

پس نگون کرد و، از آن ماری فتاد

در فتاد از موزه یک مار سیاه

ز آن عنایت شد عقابش نیکخواه

پس عقاب، آن موزه را آورد باز

گفت: هین بستان و، رو سوی نماز

از ضرورت، کردم این گستاخی ای

من ز ادب دارم شکسته ‌شاخی ای(۳۰)

وای کو گستاخ پایی می‌نهد

بی ضرورت، کش هوا فتوی دهد

IMG_20160330_124843

پس رسولش شکر کرد و گفت: ما

این جفا دیدیم و، بد خود این وفا

موزه بربودیّ و، من درهم شدم

تو غمم بردیّ و، من در غم شدم

گرچه هر غیبی خدا ما را نمود

دل در آن لحظه به خود مشغول بود

گفت: دور از تو که غفلت در تو رُست

دیدنم آن غیب را، هم عکس توست

مار در موزه ببینم بر هوا

نیست از من، عکس توست ای مصطفی

عکس(۳۱) نورانی، همه روشن بود

عکس ظلمانی، همه گُلخَن(۳۲) بود

عکس عبدالله همه نوری بود

عکس بیگانه همه کوری بود

عکس هر کس را بدان ای جان ببین

پهلوی جنسی که خواهی، می‌نشین

(۱) افسون: دمدمه، فریب، وسوسه من ذهنی

(۲) ابرو پر گره داشتن: اخم کردن، ترشروی بودن

(۳) تُرُش رو: بداخم، بدخو

(۴) مُخَلَّل: ترش شده چون سرکه، در سرکه خوابانده شده

(۵) موقوف: وابسته، منوط

(۶) چشش: چشیدن، لذت بردن

(۷) نوش منقار: شیرین دهن

(۸) طُزغو: خوراک، طعام

(۹) مُفَرِّح: دوایی که مزاج را تعدیل می کند و کسالت را زایل سازد

(۱۰) وحل خواری: گِل خوردن، خاک خوردن

(۱۱) تازی: عرب، عربی

(۱۲) روم آری: به روم آورنده، به فضای یکتایی برنده

(۱۳) خِمار: در اصل به معنی هر چیزی است که چیز دیگری را می پوشاند، ولی در عرف معمول، اختصاص یافته است به روسری و مقنعه زنان. جمع آن: خُمُر

(۱۴) جَریر: تند زبان، گویا

(۱۵) رَسیل: همراه، هم آواز

(۱۶) دلیل: راهنما

(۱۷) بدر: ماه کامل، ماه شب چهارده

(۱۸) عُلُوّ: بلند شدن، بالا رفتن، بلندی، بزرگی قدر و مرتبه

(۱۹) سُفول: پستی، حقارت، فرومایگی‌ 

(۲۰) رَضیع: طفل شیرخوار

(۲۱) عُزّی(تلفظ: عُززا) لفظاً مونث اَعَزّ(عزیزتر) و آن درختی بوده است که دسته ای اعراب (غَطَفان) آن را، به عنوان بت، می پرستیدند.

(۲۲) حیز:  نامرد

(۲۳) حَنوط: ماده‌ای خوش‌بو و مانند کافور که پس از غسل دادن مرده به‌ جسد او می‌زنند

(۲۴) مُعرِّف: تعریف کننده

(۲۵) نامی: گیاه، نبات

(۲۶) صَدَّق: مخفف صَدَّقَ یعنی به راستی گواهی داد

(۲۷) صَلا: مخفّف صلاه (نماز)

(۲۸) موزه: کفش، چکمه

(۲۹) خوش‌خطاب:‌ شیرین گفتار

(۳۰) شکسته ‌شاخ: مطیع، منقاد، زیرا شاخ شکستن به معنی ادب کردن و از خونسردی باز آوردن است.

(۳۱) عکس: در اینجا به معنی انعکاس است

(۳۲) گُلخَن: آتش‌خانۀ حمام

 

 

تفسیر اشعار دیوان غزلیات شمس و مثنوی معنوی مولوی(گنج حضور)-برنامه شماره ۶۲۸

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!