برنامه شماره ۶۲۱ گنج حضور،تفسیر مثنوی معنوی!

?که چه غم بود آنکه می‌خوردم به خواب؟

 

?چون فراموشم شد احوال صواب؟

 

?چون ندانستم که آن غم وَ اعتلال

 

?فعل خوابست و فریبست و خیال؟

IMG_20160330_124822

برنامه شماره ۶۲۱ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۲۲ اوت ۲۰۱۶ ـ ۲ شهریور   

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۰۶

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Qazal) #1906, Divan e Shams

تو نقدِ قلب(۱) را از زر برون کن

وگر گوید زرم، زوتر برون کن

که بیگانه چو سیلاب است دشمن

ز بامش تو بران، وز در برون کن

مگس‌ها را ز غیرت، ای برادر

از این بزمِ پر از شکر برون کن

دو چشم خاینِ نامحرمان را

از آن زیب(۲) و جمال و فر(۳) برون کن

اگر کر نشنود آواز آن چنگ

اگر تانی(۴)، کری از کر برون کن

چو مستان شیشه اندر دست دارند

دلی کو هست چون مرمر برون کن

نرانِ راهِ معنی عاشقانند

نر شهوت بود چون خر، برون کن

بِریزیدَست(۵) شهوت پرّ و بالش

از این مرغانِ نیکو پر برون کن

چو بنده شمس تبریزی نباشد

تو او را آدمی مَشمَر(۶)، برون کن

IMG_20160330_123838

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۵۰

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line # 3650

گر چو خفته گشت و شد ناسی(۷) ز پیش

کی گذارندش در آن نِسیان(۸) خویش؟

باز از آن خوابش به بیداری کشند

که کند بر حالت خود ریشخند

که چه غم بود آنکه می‌خوردم به خواب؟

چون فراموشم شد احوال صواب(۹)؟

چون ندانستم که آن غم وَ اعتلال(۱۰)

فعل خوابست و فریبست و خیال؟

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۸۸

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line # 3288

عقل تو قسمت شده بر صد مُهِمّ

بر هزاران آرزو و طِمّ و رِمّ(۱۱)

جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

جَوجَوی(۱۲)، چون جمع گردی ز اشتباه

پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۶۴

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line # 3664

خون نخسپد بعد مرگت در قصاص

تو مگو که مُردم و یابم خلاص

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۵

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line # 225

 

تا دمی از هوشیاری وارهند

ننگ خَمر(۱۳) و زَمر(۱۴) بر خود می‌نهند

جمله دانسته که این هستی فَخ(۱۵) است

فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می‌گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل ای مُهتَدی(۱۶)

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۷۴

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Qazal) #1674, Divan e Shams

 

قُل تَعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه حق تعالی می رویم

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۶۸

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line # 568

بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت(۱۷) شوید

تا خطاب اِرْجِعی(۱۸) را بشنوید

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۰۶

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line # 2006

قُل تَعالوا گفت از جذب کرم

تا ریاضتتان(۱۹) دهم من رایضم(۲۰)

نفسها را تا مروَّض(۲۱) کرده‌ام

زین ستوران بس لگدها خورده‌ام

هر کجا باشد ریاضت‌باره‌ای(۲۲)

از لگدهااش نباشد چاره‌ای

لاجرم اغلب بلا بر انبیاست

که ریاضت دادن خامان بلاست

سُکْسُکانید(۲۳) از دمم یُرغا(۲۴) روید

تا یُواش(۲۵) و مَرْکب سلطان شوید

قُلْ تَعالَوْا(۲۶) قُلْ تَعالَوْا گفت رب

ای ستوران رمیده از ادب

IMG_20160330_123829

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۵

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line # 3705

وآنکه اندر وهم او ترک ادب

بی‌ادب را سرنگونی داد رب

سرنگونی آن بُوَد کو سوی زیر

می‌رود، پندارد او کو هست چیر(۲۷)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line # 684

چون کند دعویِّ(۲۸) خیاطی خَسی(۲۹)

افکند در پیش او شه، اطلسی

که بِبُر این را بَغَلطاق(۳۰) فراخ

ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ

گر نبودی امتحان هر بدی

هر مُخَنَّث(۳۱) در وَغا(۳۲) رُستم بدی

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۲۸

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line # 3228

مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنکه پرتو وحی بر او زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت: پس من هم محلّ وحیم

پیش از عثمان یکی نَسّاخ(۳۳) بود

کو به نسخ(۳۴) وحی جدّی می‌نمود

وحی پیغمبر چو خواندی در سَبَق(۳۵)

او همان را وا نبشتی بر ورق

پرتو آن وحی، بر وی تافتی

او درون خویش، حکمت یافتی

عین آن حکمت بفرمودی رسول

زین قدر گمراه شد آن بُوالْفُضول(۳۶)

کانچه می‌گوید رسول مُسْتَنیر(۳۷)

مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه‌اش زد بر رسول

قهر حق آورد بر جانش نزول

هم ز نَسّاخی بر آمد، هم ز دین

شد عَدوِّ(۳۸) مصطفی و دین، به کین

مصطفی فرمود کای گبر عَنود(۳۹)

چون سیه گشتی؟ اگر نور از تو بود

گر تو یَنْبُوع(۴۰) الهی بودییی

این چنین آب سیه نگشودیی

تا که ناموسش به پیش این و آن

نشکند، بر بست این او را دهان

اندرون می‌شوردش هم زین سبب

او نیارد(۴۱) توبه کردن این عجب

آه می‌کرد و نبودش آه، سود

چون در آمد تیغ و سر را در ربود

کرده حق، ناموس را صد من حَدید(۴۲)

ای بسی بسته به بند ناپدید

کبر و کفر، آنسان ببست آن راه را

که نیارد کرد ظاهر، آه را

گفت: اَغلالاً فَهُمْ بِه مُقْمَحُون*

نیست آن اَغلال(۴۳) بر ما از برون

خَلْفَهُم سَدّاً فَاَغْشَیْناهُمُ**

پیش و پس سد را نمی بیند عمو

رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست

او نمی‌داند که آن سدِّ قضاست

شاهد تو، سد روی شاهد است

مرشد تو، سد گفت مرشد است

ای بسا کفار را سودای دین

بند او ناموس و کبر و آن و این

بند پنهان، لیک از آهن بتر

بند آهن را بدرّاند تبر

بند آهن را توان کردن جدا

بند غیبی را نداند کس دوا

مرد را زنبور گر نیشی زند

نیش آن زنبور از خود می کند

زخم نیش، اما چو از هستی توست

غم قوی باشد، نگردد درد سُست

شرح این، از سینه بیرون می‌جهد

لیک می‌ترسم که نومیدی دهد

نی مشو نومید، خود را شاد کن

پیش آن فریادرس، فریاد کن

کای مَُحِبّ(۴۴) عفو، از ما عفو کُن

ای طبیب رنج ناسور(۴۵) کُهُن

عکس حکمت آن شقی(۴۶) را یاوه کرد

IMG_20160330_123943

خود مبین، تا بر نیارد از تو گرد

ای برادر، بر تو حکمت، جاریه‌ است

آن ز ابدال(۴۷) است و، بر تو عاریه‌(۴۸) است

گرچه در خود خانه نوری یافته ست

آن ز همسایهٔ منوّر تافته ست

شکر کن، غرّه مشو، بینی مکن(۴۹)

گوش دار و هیچ خودبینی مکن

صد دریغ و درد کین عاریتی

اُمّتان را دور کرد از اُمّتی

من غلام آنکه اندر هر رِباط(۵۰)

خویش را واصل نداند بر سِماط(۵۱)

بس رِباطی که بباید ترک کرد

تا به مسکن در رسد یک روز مرد

گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست

پرتو عاریت آتش‌زنیست(۵۲)

گر شود پر نور روزن یا سرا

تو مدان روشن، مگر خورشید را

هر در و دیوار گوید روشنم

پرتو غیری ندارم، این منم

پس بگوید آفتاب: ای نا رشید

چونکه من غارِب(۵۳) شوم، آید پدید

سبزه‌ها گویند: ما سبز از خودیم

شاد و خندانیم و ما عالی قدیم

فصل تابستان بگوید: کای اُمَم(۵۴)

خویش را بینید چون من بگذرم

تن همی‌نازد به خوبیّ و جمال

روح پنهان کرده فرّ و پرّ و بال

گویدش کای مَزْبَله(۵۵) تو کیستی؟

یک دو روز از پرتو من زیستی

غَنج(۵۶) و نازت، می‌نگنجد در جهان

باش تا که من شوم از تو جهان

گرم‌دارانت(۵۷) تو را گوری کنند

طعمهٔ موران و مارانت کنند

بینی از گند تو گیرد آن کسی

کو به پیش تو همی‌ مردی بسی

پرتو روح است نطق و چشم و گوش

پرتو آتش بود در آب، جوش

آنچنان که پرتو جان، بر تن است

پرتو ابدال، بر جان من است

جان جان، چو واکشد پا را ز جان

جان چنان گردد که بی‌جان تن، بدان

سر از آن رو می‌نهم من بر زمین

تا گواه من بود در یَوْمِ دین(۵۸)

یَوْمِ دین که زُلْزِلَت زِلْزال ها***

این زمین باشد گواه حال ها

کو تُحَدِّث جَهْرَهً اَخْبارَها

در سخن آید زمین و خارها

فلسفی، منکر شود در فکر و ظن

گو: برو، سر را بر این دیوار زن

نطق آب و نطق خاک و نطق گِل

هست محسوس حواس اهل دل

فلسفی، کو منکر حَنّانه(۵۹) است

از حواس اولیا بیگانه است

گوید او که: پرتو سودای خلق

بس خیالات آورد در رای خلق

IMG_20160330_124246

بلکه عکس آن فساد و کفر او

این خیال منکری را زد بر او

فلسفی، مر دیو را منکر شود

در همان دم سُخرهٔ(۶۰) دیوی بود

گر ندیدی دیو را، خود را ببین

بی جنون نبود کبودی در جَبین(۶۱)

هر که را در دل شک و پیچانی(۶۲) است

در جهان، او فلسفی پنهانی است

می‌نماید اعتقاد و گاه گاه

آن رگ فَلسَف(۶۳) کند رویش سیاه

اَلْحَذَر(۶۴) ای مؤمنان کان در شماست

در شما بس عالم بی‌منتهاست

جمله هفتاد و دو ملت، در تو است

وه که روزی، آن بر آرد از تو دست

هر که او را برگ این ایمان بود

همچو برگ، از بیم این لرزان بود

بر بِلیس(۶۵) و دیو از آن خندیده‌ای

که تو خود را نیک مردم دیده‌ای

چون کند جان، بازگونه(۶۶) پوستین

چند واوَیْلی’(۶۷) بر آید ز اهل دین

بر دکان، هر زرنما خندان شده ست

زانکه سنگ امتحان، پنهان شده ست

پرده‌ ای ستّار(۶۸) از ما بر مگیر

باش اندر امتحان ما مُجیر(۶۹)

قلب(۷۰)، پهلو می‌زند با زر به شب

انتظار روز می‌دارد، ذَهَب(۷۱)

با زبان حال، زر گوید که: باش

ای مُزَوِّر(۷۲) تا بر آید روز، فاش

صد هزاران سال ابلیس لعین

بود اَبدال امیرالمؤمنین

پنجه زد با آدم از نازی که داشت

گشت رسوا، همچو سِرگین(۷۳) وقت چاشت(۷۴)

IMG_20160330_124238

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۹۷

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line # 1197

مصطفی را وعده کرد الطاف حق

گر بمیری تو، نمیرد این سَبَق(۷۵)

من کتاب و معجزت را رافعم(۷۶)

بیش و کم‌ کن(۷۷) را ز قرآن مانعم

من تو را اندر دو عالم حافظم

طاعِنان(۷۸) را از حدیثت دافعم

کس نتاند بیش و کم کردن در او

تو بِه از من حافظی دیگر مجو

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۴۷

Rumi(Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line # 3847

عاشقان را شد مُدَرِّس حُسن دوست 

دفتر و درس و سَبَقْشان روی اوست 

IMG_20160330_124303

* قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ٨

Quran, Sooreh Yasin(#36), Ayeh #8

إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِیَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ

ترجمه فارسی

Farsi Translation

مسلماً ما غل هایی بر گردنشان نهاده ایم که تا چانه هایشان قرار دارد به طوری که سرهایشان بالا مانده است.

ترجمه انگلیسی

English Translation

We have put yokes round their necks 

right up to their chins, so that their heads 

are forced up (and they cannot see).

** قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۹

Quran, Sooreh Yasin(#36), Ayeh #9

وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ

ترجمه فارسی

Farsi Translation

و از پیش رویشان حایلی و از پشت سرشان [نیز] حایلی قرار داده ایم، و به صورت فراگیر دیدگانشان را فرو پوشانده ایم، به این خاطر حقایق را نمی بینند.

ترجمه انگلیسی

English Translation

And We have put a bar in front of them and 

a bar behind them, and further, We have 

covered them up; so that they cannot see.

*** قرآن کریم، سوره زلزال (۹۹)، آیه ۱-۵

Quran, Sooreh Zelzaal(#99), Ayeh #1-5

إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا(۱)

وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا(۲)

وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا(۳)

یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا(۴)

بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَىٰ لَهَا(۵)

IMG_20160330_124656

ترجمه فارسی

Farsi Translation

هنگامی که زمین را با [شدیدترین] لرزشش بلرزانند، (۱)

و زمین بارهای گرانش را بیرون اندازد، (۲)

و انسان بگوید: زمین را چه شده است؟ (۳)

آن روز است که زمین خبرهای خود را می گوید؛ (۴)

زیرا که پروردگارت به او وحی کرده است. (۵)

ترجمه انگلیسی

English Translation

When the earth is shaken to her (utmost) convulsion. (1)

And the earth throws up her burdens (from within). (2)

And man cries (distressed): ‘What is the matter with her? (3)

On that Day will she declare her tidings: (4)

For that thy Lord will have given her inspiration. (5)

(۱) قلب: تقلبی

(۲) زیب: زیبایی و خوبی، زینت و نیکویی و آرایش

(۳) فر: شوکت و شکوه و رفعت

(۴) تانی:‌ می توانی

(۵) بِریزیدَست: ریخته است

(۶) مَشمَر: نشمار

(۷) ناسی: فراموش کننده، از مصدر نِسیان

(۸) نِسیان: فراموش کردن، فراموشی

(۹) صواب: راست و درست، نیک

(۱۰) اعتلال: علت داشتن، پریشانی، بیمار شدن

(۱۱) طِمّ و رِمّ: چیزهای کوچک و بزرگ، مثل آسمان و ستاره هایش

(۱۲) جَوجَو: یک جو یک جو و ذره ذره

(۱۳) خَمر: شراب

(۱۴) زَمر: نی زدن، فلوت زدن، در اینجا مراد موسیقی مبتذل و لهوگونه است

(۱۵) فَخ: دام، جمع: فُخوخ

(۱۶) مُهتَدی: هدایت‌شده، راه‌راست‌یافته

(۱۷) ‌فکرت: اندیشه، فکر

(۱۸) اِرْجِعی: بازگرد

(۱۹) ریاضت: تربیت کردن، رام کردن ‌اسب

(۲۰) رایض: تربیت کننده اسب و ستور، جمع: رُوّاض

(۲۱) مروَّض: اسب و ستور تربیت شده

(۲۲) ریاضت‌باره: پسوند باره به معنی دوست دارنده و علاقمند است. ریاضت باره یه معنی کسی است که عاشق تربیت مردم است.

(۲۳) سُکْسُک: ستوری که بد و ناهموار رود

(۲۴) یُرغا: ستوری که راهوار و تیزرو باشد

(۲۵) یُواش: اسب نرم رفتار و تربیت شده

(۲۶) قُلْ تَعالَوْا: بگو بیایید

(۲۷) چیر: چیره، غالب، مسلط

(۲۸) دعوی: ادعا کردن

(۲۹) خَس: انسان پست، فرومایه

(۳۰) بَغَلطاق: ‌قبا، لباس

(۳۱) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد

(۳۲) وَغا: جنگ و پیکار

(۳۳) نَسّاخ: رونوشت نویس، نویسنده، نسخه نویس، کاتب وحی

(۳۴) نَسخ: نوشتن

(۳۵) سَبَق: در اینجا قرآن کریم

(۳۶) بُوالْفُضول: نادانی که خود را دانا نماید، کنایه از یاوه گو

(۳۷) مُسْتَنیر: روشنایی جوینده، روشن و تابان

(۳۸) عَدو: دشمن

(۳۹) عَنود: ستیزه‌کار، ستیزنده

(۴۰) یَنْبُوع: چشمه، جوی پر آب، جمع یَنابیع

(۴۱) نیارد: نمی تواند

(۴۲) حَدید: آهن

(۴۳) اَغلال: جمع غُل به معنی طوق آهنی یا آنچه دست و گردن را با آن بندند

(۴۴) مَُحِبّ: دوستدار

(۴۵) ناسور: زخم سخت و چرکین، زخمی که آب کشیده و چرک و ورم کرده باشد

(۴۶) شقی: بدبخت

(۴۷) اَبْدال: مردم شریف، صالح، و نیکوکار، مردان خدا

(۴۸) عاریه‌: بدلی، مصنوعی

(۴۹) بینی کردن: تکبّر کردن، مغرور شدن

(۵۰) رِباط: خانه، سرا

(۵۱) سِماط: بساط، سفره، خوان

(۵۲) آتش‌زن: آتش زنه

(۵۳) غارِب: غروب کننده

(۵۴) اُمَم: جمع امّه، گروهها، جماعتها

(۵۵) مَزْبَله: جای ریختن خاکروبه

(۵۶) غَنْج: ناز و کرشمه

(۵۷) گرم‌داران: دوستداران، غم خواران

(۵۸) یَوْمِ دین: روز قیامت

(۵۹) حَنّانه: ستونی چوبی که در مسجد پیامبر در مدینه بود و آن حضرت به هنگام خطابه بر آن تکیه می کرد و چون منبر ساخته شد و بر منبر برآمدند و خطبه خواندند از آن ستون ناله برآمد از دوری.

(۶۰) سُخره: ذلیل و مقهور و زیردست

(۶۱) جَبین: پیشانی

(۶۲) پیچانی: اعتراض، شک و تردید

(۶۳) فَلسَف: فَلسفی

(۶۴) اَلْحَذَر: حذر کنید

(۶۵) بِلیس: مخفف ابلیس، شیطان

(۶۶) بازگونه: واژگونه

(۶۷) واوَیْلی‘: کلمۀ افسوس که در نوحه و ماتم استعمال می‌کنند، مصیبت

(۶۸) ستّار: بسیار پوشاننده، از نامهای خداوند

(۶۹) مُجیر: پناه دهنده، از نامهای خداوند

(۷۰) قلب: وارونه کردن، به زر و سیم ناسره نیز گویند

(۷۱) ذَهَب: طلا، زر

(۷۲) مُزَوِّر: تزویرکننده، دورو، دروغ‌گو

(۷۳) سِرگین: فضلۀ چهارپایان از قبیل اسب و الاغ و استر، مدفوع

(۷۴) چاشت: اول روز، ساعتی از آفتاب گذشته

(۷۵) سَبَق: درس و مقداری از کتاب که هر روز به شاگرد بیاموزند، درس روزانه

(۷۶) رافع: بردارنده، بلندکننده، بالابرنده

(۷۷) بیش و کم‌ کن: تحریف کننده، آنکه طبق غرض خود بر کلامی مب افزاید و از آن می کاهد

(۷۸) طاعِن: طعنه‌زننده، سرزنش‌کننده

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!