برنامه شماره ۳۲۷ گنج حضور،تفسیر غزلیات دیوان شمس

گنجشک

طبیب درد بی درمان کدامست

رفیق راه بی پایان کدامست

 

برنامه شماره ۳۲۷ گنج حضور با توضیحات جناب آقای پرویز شهبازی

مولانا سئوالی را مطرح میکند و خود پیشنهاد می دهد که برای یافتن جواب، هوشیاری ذهنی شما باید به هوشیاری حضور تبدیل شود.همان هوشیاریی که اگر با زندگی یکی شوید، راه را به شما نشان خواهد داد. نخست پی پرسد طبیب درد بی درمان کیست؟

البته اول باید بدانیم درد بی درمان چه چیزی است و ما چه داروهایی برایش برگزیده ایم. سپس میگوید راهی بی پایان وجود اما رفیق ما انسان ها در راه بی پایان کیست؟

درد بی درمان، درد بشر است، بنابراین در من و شما هم می باشد. دردی که نوعی ناخوشی است و به علت قطع ما از آنرژی زنده زندگی بوجود آمده زیرا این لحظه و هر لحظه سراغ ذهنمان می رویم و با چیزهای ذهنی هم هویت می شویم یعنی جذب آن می گردیم و یا اجازه میدهیم تمام توجه زنده ما یعنی زندگی زنده، جذب فرم این لحظه در ذهن شود.

ما خودمان را از زندگی قطع میکنیم که انگار یک مکانیسم چرخشی است. وقتی ما این لحظه فکری میکنیم و با آن هم هویت می شویم و لحظه بعد فکر دیگری به سراغمان می آید و بازهم با آن هم هویت می شویم یعنی اجازه میدهیم آن فکر تمام توجه زنده ما را جذب کند. بنابراین مثل آتش گردان می چرخد و با سرعت انجام می شود و هرچه سریعتر بپرخد، بیشتر از زندگی قطع می شویم که این همان من ذهنی است.

*{دو نوع «مَن» وجود دارد: «مَن طبیعی»- «مَن ذهنی». انسان از هر دوی اینها هویت میگیرد و در راستای الگوهای ذهنی،عاطفی و رفتاری و قوانین و فرض هایی که هرکدام از آنها وضع میکنند،زندگی میکنیم. من طبیعی، کاملا ساده است.پیچیدگی خاصی ندارد.خاموش و کاملا پنهان می باشد.

قابل تجربه با هیچ حسی نیست، اما همه حواس بوسیله نیروی ناشی از من طبیعی کار میکنند.ریشه در طبیعت زندگی دارد و از نیروی ابدی برخوردار می باشد.ممد حیات است و مفرح ذات.نقص و کاستی برنمیدارد، مشمول تغییرات زمان نمی شود،عمق بی نهایت دارد و فضای در برگیرنده همه ابعاد و صور زندگی می باشد.

من ذهنی، همان چیزیست که در کتاب گنج حضور بطور مکرر با خصوصیات آن آشنا می شویم}

هرچه من ذهنی در راه خویش زرنگ تر و فعال تر باشد، خودش را بیشتر از زندگی قطع میکند در نتیجه انرژی زنده زندگی در این لحظه وارد ما نمی شود و آن را تجربه نمی کنیم تا بگوییم خلاق هستیم و ذهنمان هم در اختیار ماست. بنابراین نوعی ناخوشی به ما دست میدهد که ترس از گم شدن در فکر است.

مثل بچه ای می شویم که از مادرش جدا شده و گم گشته است برای اینکه هرچه کاریم نتیجه نمیدهد و هرچه که به ما میدهند یا به خودمان اضافه میکنیم،خوشحالمان نمی کند.آن ها موزون نیستند و با هم همخوانی ندارند. در واقع چیزی زیاد و چیزی کم است، مثلا پولمان زیاد و بدنمان بیمار است.

 

گل

تنها یک درمان وجود دارد و آن تولد از شکم دنیا و رها کردن من و یکی شدن با فضای پذیرش این لحظه می باشد

 

این ناخوشی به علت قطع شدن از زندگی است. باید تلاش کنیم وقتی اولین ناخوشی و درد در ما تولید شد، متوجه آن شویم و آن را برطرف نماییم اما به علت عدم آگاهی و دانش و عدم حمایت جامعه یا بی اطلاعی بشراولیه، بیشتر با چیزهای این جهانی خودمان را هم هویت کرده و این استنباط را نموده ایم که هرچه بیشتر به خودمان اضافه کنیم، بهتر است.

کارمان آنست که ثروت دنیا، دانش و چیزهای خوب را به خودمان اضافه کنیم، در حالیکه امکان دارد هیچ موزونی ای در آن ها وجود نداشته باشد پس دردی که دچارش شده ایم به لحاظ درمانی و پزشکان امروزی بی درمان است.

*{جناب شهبازی اشاره کردند به چیزهای خوب دنیا، اما بهتر است بطور دقیقتر بگوییم که چیزهای خوب از نظر من ذهنی. بطوریقین آنچه که برای من ذهنی خوب و پسندیده محسوب می شود و به انباشتن و جذب آنها به خود تلاش میکند، هرگز از نظر من طبیعی، چیزخوبی محسوب نمی شود. یا اگرخوبیتی درآن باشد، بسیار نازل و مختصر و برای رفع یک نیازجسمی جهت حفظ حیات مطرح  است.

مثلا داشتن لباس برای من ذهنی خوب است اگر بتواند با آن پوز بدهد،جلوه گری، و یک درجه نسبت به دیگری برتر قرار گیرد، ولی داشتن لباس برای من طبیعی خوب است چون میتواند برای رعایت آداب و حسن سلوک اجتماعی و محافظت از سرما و گرما، از آن استفاده کند.لباس برای من طبیعی هیچ رنگ هویتی ندارد.

بنابراین انباشتن و جذب چیزها که عمدتا برای پاسخ به نیازهای روانی  و نقص و کمبود های ذهنی صورت میگیرد، جزو خصایص سیستم من ذهنی بوده و برای او خوب محسوب می شود.}

پس دردی که دچارش شده ایم به لحاظ درمانی و پزشکان امروزی بی درمان است. شما با این درد چه میکنید؟ تنها راهش این است که راه را باز کنید. این آتش گردان و ذهن می چرخد و فکر میکنیم ما همان چیز ذهنی هستیم و بنابراین خودمان را از خدا یا زندگی قطع میکنیم پس باید تلاش کنیم آن را نچرخانیم و درذهن، من درست نکنیم. این یک مکانیسم علمی است و ارتباطی به مذهب ندارد.

مولانا می پرسد آیا با افزودن چیزها به بیمار، این درد بی درمان مداوا می شود؟نه، تنها دارویش این است که راه را باز کنیم تا زندگی دوباره از ما عبور کند و تنها چاره اش تولد از شکم دنیا یا ذهن است.

از شکم مادرمان متولد می شویم و به ذهنمان می رویم و با چیزهای ذهنی این جهان هم هویت میگردیم. این هم هویت شدگی درد می آورد و از آن، من بوجود می آید. درد باعث می شود ما از شکم ذهن زاییده گردیم.

*{هم هویت شدن یا هم ذات پنداری با تصاویر ذهنی از جهان و چیزهای آن، مهمترین گیرافتادگی بشر می باشد. این موضوع آنقدر اهمیت دارد که انسان تمام لحظه لحظه عمر خویش را به رهایی از آن و مواظبت و مراقبت از چسبیدن مجدد برآن صرف کند.

در ابتدای این راه(هنگام تولد) من طبیعی ما کاملا تحت سلطه من ذهنی قرار میگیرد و این نقشه خلقت نیست، بلکه ضعف وکاستی در ساختار تربیتی و پرورشی قرار دارد. چون اکثر ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که متولی تربیت و آموزش انسان ها هستند،بلااستثناء قبلا در سیر تاریخی خودشان به سلطه قوانین و مقررات من ذهنی در آمده اند.

بنابراین هرکودکی که متولد می شود، به درون فضایی داخل میگردد که  من ذهنی جمعی برای او تدارک دیده است. به ندرت پیش می آید که کودکی در فضایی پرورش یابد که زیر چترمن طبیعی واقع شده است و اطرافیان او ازجمله والدینش، فاقد من ذهنی باشند.

به این ترتیب ذهن نوزاد کاملا به جهان و اتفاقات آن شرطی می شود. از کم و زیاد شدن آنها، اثر می پذیرد. مخصوصا هرگونه کمبود یا نقص در رفع نیازهای مادی طفل، می تواند اسباب انحرافات روانی عمیق دراوبشود، آسیب هایی که گاهی اوقات از این ناحیه برانسان وارد می شود،جبران ناپذیر است.این موضوع در روانکاوی مکتب فروید بسیار مورد بحث قرار گرفته است.

در نتیجه مکانیسم های درمان روانی و حتی جسمی در حالیکه همچنان قوانین من ذهنی بر زندگی فردی و جمعی حاکم باشد، تاثیر بسیار کوتاه مدت و ضعیف خواهد داشت. فقط زمانی میتوان به اثرات عمیقتر این درمان ها امید بست که، هر انسانی به تنهایی، و بشر بعنوان یک کل، برای کم رنگ کردن اصل بدی و ریشه بیماری و درد  که حاکمیت من ذهنی می باشد، اقدام نماید.

درمان یعنی کشف مجدد من طبیعی و جاری ساختن نیروی شگفت انگیز و معجزه آسای آن برکالبد و روح و روان انسان می باشد. این درمان به یک پروسه هدفمند در آینده نیاز ندارد. هم اکنون در اختیار شماست. منتظر شماست! به یک اراده و اشاره شما بستگی دارد. حضور در لحظه اکنون. تنها داروی واقعی بشر همین است و بس! }

 

گنجشکان

ما تشویق می کنیم خانواده های پر از عشق تشگیل گردد تا از فرزند خود مراقبت کنند و به او درد ندهند.

 

حال ما اشتباه کرده و متوجه درد نشدیم. درد را آن قدر زیاد نمودیم که از جنس درد شدیم و اکنون طبق قانون جاذبه، بسوی درد کشیده می شویم. اگر شما این حالت را دارید، به خودتان نگاه کنید و بیدار شوید.

اگر تمایل دارید هرچند روز یکبار در خانواده یا محیط کارتان اوقات تلخی بوجود آورید و تصور نمایید این اوقات تلخی برای تذکر یا تنبیه عده ای لازم است، این کار را نکنید؛ این همان درد است که میخواهد درد بیشتری ایجاد کند پس خشمگین نشوید، نرنجید و انتظار نداشته باشید. آیا شما می دانستید همه ما درد بی درمان داریم؟ حالا بعضی از اصطلاحات را مولانا بکار می برد تا ما واقعا شوکه شده و بیدار گردیم.

برخی از ما انسان ها از خود می پرسیم ما را چه شده است؟ خشمگین هستیم، می ترسیم و رنجش، کدورت،کینه،هوشیاری کدرذهنی و منیت های کوچک و بزرگ زیادی داریم اما درجواب میگوییم چیزی نیست، فقط بی حوصله شده ایم اما حالا که متوجه درد شدید،

 

چه درمانی را می شناسید؟

تنها یک درمان وجود دارد و آن تولد از شکم دنیا و رها کردن من و یکی شدن با فضای پذیرش این لحظه می باشد که گاهی اسمش را فضای یکتایی و وحدت می گذاریم بدین ترتیب از ذهن خارج شده و همه آنچه را که به آن چسبیده بودیم، به دور می افکنیم. درمان های دیگری که انسان ها پیدا کرده اند، اثر نمیکند و مصنوعی است.

ما باید به فضای یکتایی قدم بگذاریم و بدانیم که طبیب این درد، عشق است. مولانا میگوید عشق در واقع شناخت خودتان است پس باید بگوییم من در اصل یک هوشیاری بی فرم هستم و با خدا یکی می باشم و میخواهم آن را هوشیارانه تجربه کنم. عشق در این لحظه که وحدت شما و خداست، بصورت انرژی خلاق خرد و زیبایی و انرژی زنده کننده از شما ساطع می شود.

 

انسان خشمگین، انرژی خشم پخش میکند حتی اگر چیزی نگوید.

زن و شوهری که با هم جدل میکنند، انرژی بی سامان و مسموم کننده را درخانه پخش و فرزندان را مسموم می نمایند، راستی شما چه چیزی را جایگزین این انرژی زنده زندگی در این لحظه کرده اید؟

مثلا اینکه من ناخوش باشم و فکر کنم اگر همدم و همسری بیابم، مرا خوشبخت خواهد کرد و برایم شادی خواهد آورد اما چنین چیزی نیست. اگر شما زن یا مرد جوانی هستید و این لحظه با زندگی موازی نیستید و انرژی زنده زندگی از شما عبور نمیکند و هوشیارانه آن را تجربه نمی کنید، پس ناخوش هستید و درد بی درمان دارید؛

این درد بی درمان را همسر نمیتواند دوا کند. وقتی همسر هم انتخاب کردید و آن ناخوشی غالب شد، میگویید او نمیتواند مرا خوشبخت کند و جوابگوی نیازهای روحی من نیست و درکم نمیکند. آیا شما خودتان درک میکنید؟ تا زمانیکه از جنس زندگی نشوید، درکی وجود نخواهد داشت.

من ذهنی برای ایجاد درد هزار بهانه می آورد و هیچ انسانی بر روی کره زمین نیست که از مادر متولد شود و با ذهن هم هویت نگردد و درد بی درمان نگیرد. این درد مثل بیماری مسری است و هر انسانی که وارد شود، به او سرایت میکند و با ذهنش هم هویت میگردد.

 

چه زمانی امکان دارد ما دچار درد بی درمان نشویم؟

دانشمندان میگویند، اگر سی یا چهل درصد مردم کره زمین به هوشیاری حضور برسند، باعث می شود که یکدفعه همه مردم نیز به هوشیاری حضور برسند.بنابراین این زمین شفا پیدا میکند و به اصطلاح حیل می شود. همه ما مقداری خشم و رنجش و انرژی بد با خودمان حمل میکنیم که اگر انباشته نماییم همه روی کره زمین  است و حیل می شود و شفا می یابد ولی تا آن زمان هر بچه ای به دنیا می آید، به این کدری دچار میگردد.

حال هر انسانی که وارد آن فضای درد می شود، باید از آن زاییده گردد.

ما تشویق می کنیم خانواده های پر از عشق تشگیل گردد تا از فرزند خود مراقبت کنند و به او درد ندهند.

با هم دعوا نکنند و با فرزندشان برخورد بدی نداشته باشند. به او نگاه کنند و بدانند این زندگی است و جسم نیست و بگویند تو موجود پذیرفته شده هستی و ما تو را دوست داریم و چقدر خوب است که به این جهان آمدی. حالا آن جایگزین های مصنوعی یا هرچیز دیگری که شما انتخاب کنید، کار نخواهد کرد.

ادامه دارد…

 

*توضیحات داخل کروشه متعلق به بهمن ابراهیمی می باشد.

منبع: کتاب گنج حضور(تفسیر غزلیات مولانا)، تالیف پرویز شهبازی، انتشارات نقطه طلایی، جلداول.سال ۱۳۹۳

 

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!