برنامه شماره ۶۹۸ گنج حضور

برنامه شماره ۶۹۸ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۶ تاریخ اجرا: ۱۲ فوریه ۲۰۱۸ ـ ۲۴ بهمن

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۸۱

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2981, Divan e Shams

ای سیرگشته از ما، ما سخت مُشتَهی(۱)

وی پاکشیده از ره، کو شرطِ هَمرَهی؟

مغزِ جهان تویی تو و باقی همه حَشیش

کی یابد آدمی ز حَشیشات(۲) فَربِهی؟

هر شهر کاو خراب شد و زیرِ او زبر

زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی

چون رفت آفتاب، چه مانَد؟ شبِ سیاه

از سر چو رفت عقل، چه مانَد جز ابلهی؟

ای عقل، فتنه‌ ها همه از رفتن تو بود

وآنگه گناه بر تنِ بی‌عقل می‌نهی

آنجا که پشت آری، گمراهی است و جنگ

و آنجا که رو نمایی مستی و والهی

هجده هزار عالم، دو قِسم بیش نیست

نیمش جَمادِ مرده و نیمیش آگهی

دریای آگهی که خردها همه ازوست

آنست منتهای خردهای منتهی

ای جانِ آشنا، که در آن بَحر می‌روی

وی آنکه همچو تیر ازین چرخ(۳) می‌جهی

از خَرگهِ تنِ تو جهانی مُنَوَّر(۴) است

تا تو چگونه باشی، ای روحِ خَرگهی

ای روح، از شرابِ تو مستِ ابد شده

وی خاک در کفِ تو شده زَرِّ دَه دَهی(۵)

وصفِ تو بی‌مثال نیاید به فهمِ عام

وافزاید از مثال خیالِ مُشَبِّهی(۶)

از شوقِ عاشقی اگرت صورتی نهد

آلایشی نیابد بَحرِ مُنَزَّهی(۷)

گر نسبتی کنند(۸) به نعل آن هلال را

زان ژاژِ(۹) شاعران، نفتد ماه از مَهی

دریا به پیشِ موسی، کی ماند سدِّ راه؟

و اندر پناهِ عیسی کی ماند اَکمَهی(۱۰)؟

او خواجه همه‌ست، گرش نیست یک غلام

آن سروِ او سَهیست، گرش نشمری سَهی

تو موسیی، ولیک شبانی دری هنوز

تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چَهی

زان مزدِ کار می‌نرسد مر تو را که تو

پیوسته نیستی تو درین کار، گه گهی

خامش که بی‌طعامِ حق و بی‌ شرابِ غیب

این حرف و صوت هست دو سه کاسه تهی

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۶۴

کُنتُ کَنزاً رَحْمَهً مَخْفِیَّهً

فَابْتَعَثْتُ اُمَهً مَهدیَّهً

من گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۶۴۰

کُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَاْنٌ جَدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحید

هر صبح (هر لحظه) برای ما کاری تازه هست. هیچ چیزی از مراد (از میل) من سر نپیچد.

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۲۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۲۹۲۸

زآنکه بی حق، باطلی ناید پدید

قلب را ابله به بوی زَر خرید

گر نبودی در جهان، نقدی روان

قلب ها را خرج کردن کی توان؟

تا نباشد راست، کی باشد دروغ؟

آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ

بر امیدِ راست، کَژ را می‌خرند

زهر در قندی رود، آنگه خَورند

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۰۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۰۱

حق ستونِ این جهان از ترس ساخت

هر یکی از ترس، جان در کار باخت

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۰۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۰۳

این همه ترسنده‌اند از نیک و بد

هیچ ترسنده نترسد خود ز خَود

پس حقیقت بر همه حاکم کسی است

که قریب است او، اگر محسوس نیست

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۱۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۱۲

چون نبیند اصلِ ترسش را عُیون

ترس دارد از خیالِ گونه‌گون

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۱۱۳۶

صورت از معنی، چو شیر از بیشه دان

یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آواز، از اندیشه خاست

تو ندانی بَحرِ اندیشه کجاست

لیک چون موجِ سخن دیدی لطیف

بَحرِ آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش، موجِ اندیشه بتاخت

از سخن و آواز، او صورت بساخت

از سخن، صورت بزاد و باز مُرد

موج، خود را باز اندر بَحر بُرد

صورت از بی‌صورتی آمد برون

باز شد که انّا اِلَیهِ راجِعُون*

صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.

* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶

Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156

الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

کسانى که به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گردیم.

عطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۶۱

 Attar Poem(Qazal)# 61, Divan e Ashaar

هرچه در فهم تو آید آن بُوَد مفهومِ تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۱۰۶

دوزخ و جَنَّت همه اجزای اوست

هرچه اندیشی تو، او بالای اوست

هرچه اندیشی، پذیرای فناست

آنکه در اندیشه ناید، آن خداست

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۹۷۷

مرغِ جانش، موش شد، سوراخ‌جو

چون شنید از گُربگان او عَرِّجُوا(۱۱)

زان سبب جانش وطن دید و قرار

اندرین سوراخِ دنیا موش‌وار

هم درین سوراخ بَنّایی گرفت

درخورِ سوراخ، دانایی گرفت

پیشه‌هایی که مرورا در مَزید(۱۲)

کاندرین سوراخ کار آید، گزید

ز آنکه دل بر کَند از بیرون شدن

بسته شد راهِ رهیدن از بدن

عنکبوت ار طَبعِ عَنقا داشتی

از لُعابی(۱۳) خیمه کی افراشتی؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۴۵۳

چون پیمبر نیستی، پس رو به راه

تا رسی از چاه روزی سوی جاه

تو رَعیّت(۱۴) باش، چون سلطان نه‌ای

خود مَران، چون مردِ کشتیبان نه‌ای

چون نه‌ای کامل، دکان تنها مگیر

دست‌خوش(۱۵) می‌باش، تا گردی خمیر

اَنْصِتوا(۱۶) را گوش کن، خاموش باش

چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش

ور بگویی، شکلِ اِستِفسار(۱۷) گو

با شهنشاهان، تو مسکین‌وار گو

ابتدای کِبر و کین از شهوت است

راسِخیِّ شهوتت از عادت است

چون ز عادت گشت محکم خوی بد

خشم آید بر کسی کِت(۱۸) واکشد

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۷۲۶

اَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ تو

آید از جانان، جزای اَنْصِتُوا

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۳۴۱

ای خُنُک زشتی که خوبش شد حَریف

وایِ گُل‌رویی که جفتش شد خَریف(۱۹)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۹۶

چون از آن اقبال، شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی مُلکِ جهان

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۵۸۲

هر که از دیدار برخوردار شد

این جهان در چشم او مردار شد

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۳۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۳۸

کامتحان کردیم و ما را کی رسد

امتحانِ تو اگر نبود حسد؟

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۶۸۴

چون کند دعویِّ(۲۰) خیاطی خَسی(۲۱)

افکند در پیش او شه، اطلسی

که بِبُر این را بَغَلطاق(۲۲) فراخ

ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ

گر نبودی امتحان هر بدی

هر مُخَنَّث(۲۳) در وَغا(۲۴) رُستم بدی

خود مُخَنَّث را زره پوشیده گیر

چون ببیند زخم، گردد چون اسیر

مستِ حق، هشیار چون شد از دَبور؟(۲۵)

مستِ حق، ناید به خود از نَفخِ صُور

بادهٔ حق راست باشد، نی دروغ

دوغ خوردی، دوغ خوردی دوغ دوغ

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۲۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۲۶

گفت پیغمبر که خسپد چشمِ من

لیک کی خسپد دلم اندر وَسَن(۲۶)؟

شاه بیدارست، حارِس(۲۷) خفته گیر

جان فدای خفتگانِ دل‌بصیر

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۰۵

زین دو رَه گرچه همه مقصد تویی

لیک خود جان کندن آمد این دویی

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۸۳۶

چونکه غم ‌بینی تو، استغفار کن

غم به امر خالق آمد، کار کن

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۷۷۱

عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بُوَد

بی‌خدا آبِ حیات آتش بُوَد

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۲۶۹۴

می‌ شناسا، هین بچش با احتیاط

تا میی یابی مُنَزَّه(۲۸) ز اختلاط

هر دو مستی می‌دهندت، لیک این

مستی‌ات آرَد کشان تا ربِّ دین

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۷

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2937, Divan e Shams

از بهرِ مرغِ خانه گر خانه‌ای بسازی

اشتر درو نگنجد، با آن همه درازی

آن مرغِ خانه عقل است و آن خانه این تنِ تو

اشتر جمالِ عشق است، با قدّ و سرفرازی

رطلِ گرانِ شه را چون مرغ برنتابد

بویی کزو بیابی، صد مغز را ببازی

از ما مجوی جانا، اسرارِ این حقیقت

زیرا که غرقِ غرقم، از نکته مجازی

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۳۳۷

پس دو چشمِ روشن ای صاحب‌نظر

مر تو را صد مادرست و صد پدر

خاصه چشمِ دل که آن هفتاد توست

وین دو چشمِ حسّ، خوشه‌چینِ اوست

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۹۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۵۹۵

دیدهٔ حسّی زبونِ آفتاب

دیدهٔ ربّانیی جو و بیاب

تا زبون گردد به پیشِ آن نظر

شَعشَعاتِ(۲۹) آفتابِ با شَرَر(۳۰)

کآن نظر نوری و این ناری بُوَد

نار، پیشِ نور، بس تاری بُوَد

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۳۵۷۴

تاجِ کَرَّمْناست** بر فرقِ سرت

طوقِ اَعطَیناکَ*** آویزِ برت

تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزان

تو خوش و خوبی و کانِ هر خوشی

تو چرا خود منتِ باده کشی؟

جوهرست انسان و چرخ او را عَرَض

جمله فرع و پایه‌اند و او غَرَض

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش

چون چنینی خویش را ارزان فروش؟

خدمتت بر جمله هستی مُفتَرَض(۳۱)

جوهری چون نَجدَه(۳۲) خواهد از عَرَض؟

علم جویی از کتب ها ای فسوس

ذوق جویی تو ز حلوا، ای فسوس

بحرِ علمی، در نَمی پنهان شده

در سه گَز تن عالـَمی پنهان شده

می چه باشد یا سَماع و یا جِماع(۳۳)؟

تا بجویی زو نشاط و اِنتِفاع(۳۴)

آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه

زُهره‌ای از خُمره‌ای شد جام‌خواه

جانِ بی‌کیفی شده محبوسِ کیف

آفتابی حبسِ عُقده، اینت حیف

** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰

Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70

وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلً

به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.

*** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)، آیه ۱

Quran, Sooreh Kosar(#108), Line #1

إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ

ما کوثر(۳۵) را به تو عطا کردیم

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۹۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۱۹۰

گر جهان، فرعون گیرد شرق و غرب

سرنگون آید، خدا، آنگاه حَرب(۳۶)؟

این نشانِ راست دادم، جانِ باب

بر نویس، اَللهُ اَعلَم بِالصَّواب

جانِ پدر، این نشانه ای که دادم درست است. این نشانی را بر صحیفه قلبت بنگار که خداوند به راستی و درستی داناتر است.

جانِ بابا چون بِخُسپَد ساحری

سحر و مکرش را نباشد رهبری

چونکه چوپان خفت، گرگ ایمن شود

چونکه خفت، آن جهدِ او ساکن شود

لیک حیوانی که چوپانش خداست

گرگ را آنجا امید و رَه کجاست؟

جادوی که حق کند، حق است و راست

جادویی خواندن مر آن حق را، خطاست

جانِ بابا این نشانِ قاطِع است

گر بمیرد نیز، حقش رافِع است

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۱۴۵

عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگون

عقلِ کلی، ایمن از رَیبُ الـْمَنُون****(۳۷)

**** قرآن کریم، سوره طور(۵۲)، آیه ۳۰

Quran, Sooreh Tour(#52), Line #30

أَمْ یَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ

یا مى‌گویند: شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاریم

مولوی، دیوان شمس، رباعیات، شماره ۹۰۸

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 908, Divan e Shams

گر در سر و چشم عقل داری و بَصَر(۳۸)

بفروش زبان را و سر از تیغ بخر

ماهی طمع از زبان گویا ببُرید

ز این رو نبُرند از تن ماهی سر

(۱) مُشتَهی: رغبت کننده به چیزی، دارای اشتها

(۲) حَشیشات: جمع حَشیش، گیاهان خشک

(۳) چرخ: کمان، در اینجا به معنی دنیای در حال تغییر است.

(۴) مُنَوَّر: نورانی، درخشان

(۵) دَه دَهی: طلای ناب و کامل عیار

(۶) مُشَبِّه: مانند شونده

(۷) مُنَزَّه: پاک و پاکیزه، بی‌ آلایش

(۸) نسبت کردن: مانند کردن، تشبیه کردن

(۹) ژاژ: سخن بیهوده و بی‌معنی، یاوه

(۱۰) اَکمَه: نابینای مادرزاد

(۱۱) عَرِّجُوا: عروج کنید

(۱۲) مَزید: افزونی و زیادتی

(۱۳) لُعاب: آب دهان

(۱۴) رَعیّت: عامۀ مردم

(۱۵) دست‌خوش: کنایه از مغلوب و زبون بودن

(۱۶) اَنْصِتوا: خاموش باشید

(۱۷) اِستِفسار: پرسیدن، توضیح و تفسیر خواستن

(۱۸) کِت: که تو را

(۱۹) خَریف: خزان، پاییز، در اینجا به معنی انسان بد و تباه

(۲۰) دعوی: ادعا کردن

(۲۱) خَس: انسان پست، فرومایه

(۲۲) بَغَلطاق: ‌قبا، لباس

(۲۳) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد

(۲۴) وَغا: جنگ و پیکار

(۲۵) دَبور: بادی است که از جهت مغرب می وزد و مضر است.

(۲۶) وَسَن: چُرت، خواب

(۲۷) حارِس: نگهبان

(۲۸) مُنَزَّه: پاک و پاکیزه، بی‌ آلایش

(۲۹) شَعشَعات: جمع شَعشَعه به معنی پراکنده شدن نور

(۳۰) شَرَر: پاره آتش که به هوا پرد

(۳۱) کوثر: بی نهایت فراوانی خدا، چشمه ای در بهشت

(۳۲) مُفتَرَض: فرض‌کرده‌شده، واجب و لازم

(۳۳) نَجدَه: یاری

(۳۴) جِماع: آمیزش جنسی

(۳۵) اِنتِفاع: نفع گرفتن، سود بردن

(۳۶) حَرب: جنگ، نبرد

(۳۷) رَیبُ الـْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار

(۳۸) بَصَر: بینایی

************************

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۸۱

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2981, Divan e Shams

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی

وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش

کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی

هر شهر کاو خراب شد و زیر او زبر

زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی

چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه

از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی

ای عقل فتنه‌ ها همه از رفتن تو بود

وآنگه گناه بر تن بی‌عقل می‌نهی

آنجا که پشت آری گمراهی است و جنگ

و آنجا که رو نمایی مستی و والهی

هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست

نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی

دریای آگهی که خردها همه ازوست

آنست منتهای خردهای منتهی

ای جان آشنا که در آن بحر می‌روی

وی آنکه همچو تیر از این چرخ می‌جهی

از خرگه تن تو جهانی منور است

تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی

ای روح از شراب تو مست ابد شده

وی خاک در کف تو شد زر ده دهی

وصف تو بی‌مثال نیاید به فهم عام

وافزاید از مثال خیال مشبهی

از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد

آلایشی نیابد بحر منزهی

گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را

زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی

دریا به پیش موسی کی ماند سد راه

و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی

او خواجه همه‌ست گرش نیست یک غلام

آن سرو او سهیست گرش نشمری سهی

تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز

تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی

زان مزد کار می‌نرسد مر تو را که تو

پیوسته نیستی تو درین کار گه گهی

خامش که بی‌طعام حق و بی‌شراب غیب

این حرف و صوت هست دو سه کاسه تهی

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۶۴

کنت کنزا رحمه مخفیه

فابتعثت امه مهدیه

من گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۶۴۰

کل اصباح لنا شان جدید

کل شیء عن مرادی لا یحید

هر صبح (هر لحظه) برای ما کاری تازه هست. هیچ چیزی از مراد (از میل) من سر نپیچد.

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۲۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۲۹۲۸

زآنکه بی حق باطلی ناید پدید

قلب را ابله به بوی زر خرید

گر نبودی در جهان نقدی روان

قلب ها را خرج کردن کی توان

تا نباشد راست کی باشد دروغ

آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ

بر امید راست کژ را می‌خرند

زهر در قندی رود آنگه خورند

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۰۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۰۱

حق ستون این جهان از ترس ساخت

هر یکی از ترس جان در کار باخت

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۰۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۰۳

این همه ترسنده‌اند از نیک و بد

هیچ ترسنده نترسد خود ز خود

پس حقیقت بر همه حاکم کسی است

که قریب است او اگر محسوس نیست

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۱۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۲۱۲

چون نبیند اصل ترسش را عیون

ترس دارد از خیال گونه‌گون

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۱۱۳۶

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان

یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آواز از اندیشه خاست

تو ندانی بحر اندیشه کجاست

لیک چون موج سخن دیدی لطیف

بحر آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت

از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مرد

موج خود را باز اندر بحر برد

صورت از بی‌صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون*

صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.

* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶

Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156

الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

کسانى که به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گردیم.

عطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۶۱

 Attar Poem(Qazal)# 61, Divan e Ashaar

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۱۰۶

دوزخ و جنت همه اجزای اوست

هرچه اندیشی تو او بالای اوست

هرچه اندیشی پذیرای فناست

آنکه در اندیشه ناید آن خداست

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۳۹۷۷

مرغ جانش موش شد سوراخ‌جو

چون شنید از گربگان او عرِجوا

زان سبب جانش وطن دید و قرار

اندرین سوراخ دنیا موش‌وار

هم درین سوراخ بنایی گرفت

درخور سوراخ دانایی گرفت

پیشه‌هایی که مرورا در مزید

کاندرین سوراخ کار آید گزید

ز آنکه دل بر کند از بیرون شدن

بسته شد راه رهیدن از بدن

عنکبوت ار طبع عنقا داشتی

از لعابی خیمه کی افراشتی

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۳۴۵۳

چون پیمبر نیستی پس رو به راه

تا رسی از چاه روزی سوی جاه

تو رعیت باش چون سلطان نه‌ای

خود مران چون مرد کشتیبان نه‌ای

چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیر

دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر

انصتوا را گوش کن خاموش باش

چون زبان حق نگشتی گوش باش

ور بگویی شکل استفسار گو

با شهنشاهان تو مسکین‌وار گو

ابتدای کبر و کین از شهوت است

راسخی شهوتت از عادت است

چون ز عادت گشت محکم خوی بد

خشم آید بر کسی کت واکشد

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۷۲۶

انصتوا بپذیر تا بر جان تو

آید از جانان جزای انصتوا

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۳۴۱

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف

وای گل‌رویی که جفتش شد خریف

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۹۶

چون از آن اقبال شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی ملک جهان

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۵۸۲

هر که از دیدار برخوردار شد

این جهان در چشم او مردار شد

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۳۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۳۸

کامتحان کردیم و ما را کی رسد

امتحان تو اگر نبود حسد

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۶۸۴

چون کند دعوی خیاطی خسی

افکند در پیش او شه اطلسی

که ببر این را بغلطاق فراخ

ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ

گر نبودی امتحان هر بدی

هر مخنث در وغا رستم بدی

خود مخنث را زره پوشیده گیر

چون ببیند زخم گردد چون اسیر

مست حق هشیار چون شد از دبور

مست حق ناید به خود تا نفخ صور

بادهٔ حق راست باشد نی دروغ

دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۲۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۲۲۶

گفت پیغمبر که خسپد چشم من

لیک کی خسپد دلم اندر وسن

شاه بیدارست حارس خفته گیر

جان فدای خفتگان دل‌بصیر

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۲۰۵

زین دو ره گرچه همه مقصد تویی

لیک خود جان کندن آمد این دویی

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۸۳۶

چونکه غم‌ بینی تو استغفار کن

غم به امر خالق آمد کار کن

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۷۷۱

عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود

بی‌خدا آب حیات آتش بود

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۲۶۹۴

می‌ شناسا هین بچش با احتیاط

تا میی یابی منزه ز اختلاط

هر دو مستی می‌دهندت لیک این

مستی‌ات آرد کشان تا رب دین

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۷

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2937, Divan e Shams

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی

اشتر درو نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو

اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی

رطل گران شه را این مرغ برنتابد

بویی کزو بیابی صد مغز را ببازی

از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت

زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۳۳۷

پس دو چشم روشن ای صاحب‌نظر

مر تو را صد مادرست و صد پدر

خاصه چشم دل آن هفتاد توست

وین دو چشم حس خوشه‌چین اوست

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۹۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۵۹۵

دیدهٔ حسی زبون آفتاب

دیدهٔ ربانیی جو و بیاب

تا زبون گردد به پیش آن نظر

شعشعات آفتاب با شرر

کآن نظر نوری و این ناری بود

نار پیش نور بس تاری بود

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۳۵۷۴

تاج کرمناست** بر فرق سرت

طوق اعطیناک*** آویز برت

تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزان

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی

تو چرا خود منت باده کشی

جوهرست انسان و چرخ او را عرض

جمله فرع و پایه‌اند و او غرض

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش

چون چنینی خویش را ارزان فروش

خدمتت بر جمله هستی مفترض

جوهری چون نجده خواهد از عرض

علم جویی از کتب ها ای فسوس

ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس

بحر علمی در نمی پنهان شده

در سه گز تن عالمی پنهان شده

می چه باشد یا سماع و یا جماع

تا بجویی زو نشاط و انتفاع

آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه

زهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه

جان بی‌کیفی شده محبوس کیف

آفتابی حبس عقده اینت حیف

** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰

Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70

وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلً

به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.

*** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)، آیه ۱

Quran, Sooreh Kosar(#108), Line #1

إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ

ما کوثر(۳۵) را به تو عطا کردیم

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۹۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۱۹۰

گر جهان فرعون گیرد شرق و غرب

سرنگون آید خدا آنگاه حرب

این نشان راست دادم جان باب

بر نویس الله اعلم بالصواب

جانِ پدر، این نشانه ای که دادم درست است. این نشانی را بر صحیفه قلبت بنگار که خداوند به راستی و درستی داناتر است.

جان بابا چون بخسپد ساحری

سحر و مکرش را نباشد رهبری

چونکه چوپان خفت گرگ ایمن شود

چونکه خفت آن جهد او ساکن شود

لیک حیوانی که چوپانش خداست

گرگ را آنجا امید و ره کجاست

جادوی که حق کند حق است و راست

جادوی خواندن مر آن حق را خطاست

جان بابا این نشان قاطع است

گر بمیرد نیز حقش رافع است

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۱۴۵

عقل جزوی گاه چیره گه نگون

عقل کلی ایمن از ریب المنون****

**** قرآن کریم، سوره طور(۵۲)، آیه ۳۰

Quran, Sooreh Tour(#52), Line #30

أَمْ یَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ

یا مى‌گویند: شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاریم

مولوی، دیوان شمس، رباعیات، شماره ۹۰۸

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 908, Divan e Shams

گر در سر و چشم عقل داری و بصر

بفروش زبان را و سر از تیغ بخر

ماهی طمع از زبان گویا ببرید

ز این رو نبرند از تن ماهی سر

منبع:‌گنج حضور

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!