برنامه شماره ۶۷۲ گنج حضور

هرک ازیشان گفت از عیب و گناه

وز دلِ چون سنگ، وز جانِ سیاه

وز سبک‌داریِّ فرمان های او

وز فراغت از غمِ فردای او

وز هوس، وز عشقِ این دنیایِ دون

چون زنان، مر نفس را بودن زبون

هرک ازیشان گفت از عیب و گناه  وز دلِ چون سنگ، وز جانِ سیاه

هرک ازیشان گفت از عیب و گناه وز دلِ چون سنگ، وز جانِ سیاه

 

برنامه شماره ۶۷۲ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۶ تاریخ اجرا: ۱۴ اوت ۲۰۱۷ ـ ۲۴ مرداد 

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۲۶

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3026, Divan e Shams

خیره(۱) چرا گشته‌ای، خواجه، مگر عاشقی؟

کاسه بزن کوزه خور(۲)، خواجه اگر عاشقی

کاش بدانستیی، بر چه در ایستاده‌ای

کاش بدانستیی، بر چه قمر عاشقی

چشمه آن آفتاب، خواب نبیند فلک

چشمت از او روشنست تیز نظر عاشقی

شیرِ فلک زین خطر، خون شده استش جگر

راست بگویم، مرنج، سَخته جگر(۳) عاشقی

ای گلِ تر، راست گو، بر چه دریدی قبا؟

ای مهِ لاغر شده، بر چه سحر عاشقی؟

ای دلِ دریاصفت، موجِ تو ز اندیشه‌هاست

هر دم کف می‌کنی، بر چه گهر عاشقی؟

آنکه از او گشت دَنگ(۴)، غم نخورد از خَدَنگ(۵)

ور تو سپر بفکنی، سُسته سپر(۶) عاشقی

جمله اجزایِ خاک هست چو ما عشقناک(۷)

لیک تو ای روحِ پاک، نادره‌تر(۸) عاشقی

ای خرد ار بحریی(۹)، دم مزن و دم بخور(۱۰)

چون هنرت خامشیست، بر چه هنر عاشقی؟

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۹۵

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1395, Divan e Shams

مطربِ عشقِ ابدم، زَخمه عشرت بزنم

ریشِ طرب شانه کنم، سبلتِ(۱۱) غم را بِکَنَم

آتش بدخوی بُوَد، سوزشِ هر کوی بُوَد

چونکه نکو روی بُوَد، باشد خوبِ خُتَنَم

گر تو بدین کژ نگری، کاسه زنی، کوزه خوری

سایه عدلِ صَمَدم(۱۲)، جز که مناسب نَتَنَم

حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۴۲۸

Hafez Poem(Qazal)# 428, Divan e Ghazaliat

که بندد طَرفِ وَصل از حُسنِ شاهی

که با خود عشق بازَد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیالِ آب و گِل در رَه بهانه

بده کشتیِّ می تا خوش برانیم

از این دریای ناپیدا کَرانه

وجود ما معمایی ست حافظ

که تحقیقش فُسون است و فَسانه

عطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۹۳

Attar Poem(Qazal)# 93, Divan e Ashaar

نگاهی می‌کند در آینه یار

که او خود عاشق خود جاودانه است

به خود می‌بازد از خود عشق با خود

خیالِ آب و گِل در رَه بهانه است

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۲۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1023

استخوان و باد، روپوش است و بس

در دو عالَم غیر یزدان نیست کس

مُستَمِع او، قایل او، بی‌احتجاب

زآنکه اَلـْاُذْنان مِنَ الرَّأس ای مُثاب(۱۳)

آنکه بی حجاب و واسطه می شنود و می گوید حضرت حق است، زیرا ای به پاداش رسیده! دو گوش هم جزو سر است.

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۱۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1019

همچنان کز چشمهٔ چشمِ تو نور

او روان کرده ست بی‌ بُخل(۱۴) و فُتور(۱۵)

نه ز پیه آن مایه دارد، نه ز پوست

روی‌پوشی کرد در ایجاد، دوست

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shams

هر کسی در عجبی و عجب من اینست

کو نگنجد به میان چون به میان می‌آید

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۹۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 998

مارگیر از بهر حیرانیِّ خلق

مار گیرد، اینتْ(۱۶) نادانیِّ خلق

آدمی کوهی ست، چون مَفتون(۱۷) شود؟

کوه اندر مار، حیران چون شود؟

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و، شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس، خویش بر دَلقی(۱۸) بدوخت

صد هزاران مار و کُه(۱۹)، حیرانِ اوست

او چرا حیران شدست و ماردوست؟

گل

صد هزاران مار و کُه، حیرانِ اوست او چرا حیران شدست و ماردوست؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۵۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3059

 بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمتِ وجود انبیا و اولیا علیهم السلام

هرک ازیشان گفت از عیب و گناه

وز دلِ چون سنگ، وز جانِ سیاه

وز سبک‌داریِّ فرمان های او

وز فراغت از غمِ فردای او

وز هوس، وز عشقِ این دنیایِ دون

چون زنان، مر نفس را بودن زبون

و آن فرار از نکته‌های ناصحان

و آن رمیدن از لقایِ صالحان

با دل و با اهلِ دل بیگانگی

با شهان، تزویر و روبه‌شانگی(۲۰)

سیر چشمان را گدا پنداشتن

از حسدْشان خفیه دشمن داشتن

گر پذیرد چیزِ تو، گویی: گداست

ورنه گویی: زَرق(۲۱) و مکرست و دَغاست(۲۲)

گر در آمیزد، تو گویی طامِع(۲۳) است

ورنه گویی: در تکبّر مُولِع(۲۴) است

یا منافق‌وار عُذر آری که من

مانده‌ام در نفقهٔ فرزند و زن

نه مرا پروای سر خاریدن است

نه مرا پروای دین ورزیدن است

ای فلان، ما را به همّت یاد دار

تا شویم از اولیا، پایان کار

این سخن، نه هم ز درد و سوز گفت

خوابناکی هرزه گفت و، باز خفت

هیچ چاره نیست از قوتِ عیال

از بُنِ دندان(۲۵) کنم کسب حلال

چه حلال؟ ای گشته از اهلِ ضَلال(۲۶)

غیر خون تو نمی‌بینم حلال

از خدا چاره‌ستش و، از لوت(۲۷)، نی

چاره‌ش است از دین و، از طاغوت(۲۸)، نی

ای که صبرت نیست از دنیای دون

صبر چون داری ز نِعْمَ الـْماهِدُون؟*

غروب

نه مرا پروای سر خاریدن است نه مرا پروای دین ورزیدن است

ای کسی که نمی توانی از این دنیای پست خودداری کنی، چطور می توانی بر دوری از خداوندی که بساط زمین را گسترده است صبر کنی؟

ای که صبرت نیست از ناز و نعیم

صبر چون داری ز اللهِ کریم؟

ای که صبرت نیست از پاک و پلید

صبر چون داری از آن کین آفرید؟

کو خلیلی کو بُرون آمد ز غار

گفت: هذَا رَبِّ، هان کو کردگار؟

من نخواهم در دو عالَم بنگریست

تا نبینم این دو مجلس آنِ کیست؟

بی تماشایِ صفت های خدا

گر خورم نان، در گلو مانَد مرا

چون گُوارد لقمه، بی دیدارِ او

بی تماشای گُل و گُلزار او؟

جز بر امید خدا زین آب خَور(۲۹)

کی خورد یک لحظه الا گاو و خر؟

آنکه کَالْـاَنْعام بُد، بَل هُمْ اَضَلّ

گرچه پر مکرست آن گَنده‌ بَغَل

آن کس که همچون چهارپایان است و بلکه فروتر از چهارپایان. اگر آکنده از نیرنگ هم که باشد، باز متعفّن و بویناک است.

مکر او سرزیر و، او سر زیر شد(۳۰)

روزگارک(۳۱) برد و، روزش دیر شد

فکرگاهش کُند شد، عقلش خَرِف(۳۲)

عمر شد، چیزی ندارد چون اَلِف

آنچه می‌گوید: درین اندیشه‌ام

آن هم از دستانِ(۳۳) آن نفس است هم

وآنچه می‌گوید: غفورست و رحیم

نیست آن جز حیلهٔ نفس لَئیم(۳۴)

ای ز غم مرده که دست از نان تهی است

چون غفورست و رحیم، این ترس چیست؟

* قرآن کریم، سوره ذاریات (۵۱) ، آیه ۴۸

Quran, Sooreh Zariat(#51), Ayeh #48

وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ

و زمین را بگستراندیم، پس ماییم نیکو گسترندگان

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1114

خفتهٔ بیدار باید پیشِ ما

تا به بیداری ببیند خوابها

دشمنِ این خوابِ خوش شد، فکرِ خلق

تا نخسپد فکرتش، بسته ست حلق

حیرتی باید که روبَد فکر را

خورده حیرت فکر را و ذکر را

هر که کاملتر بُوَد او در هنر

او به معنی پس، به صورت پیشتر

راجِعون** گفت و، رجوع این سان بُوَد

که گَله واگردد و، خانه رود

چونکه واگردید گلّه از ورود(۳۵)

پس فتد آن بُز که پیشآهنگ بود

پیش افتد آن بز لنگ پسین

اَضْحَکَ الرُّجْعی’ وُجوهَ العابِسین

(آن بز لنگ که به گاه رفتن از همه عقبتر می رفت، اینک به هنگام بازگشت پیشاپیش همه می آید. این بازگشت چهره اخم آلود و غمزده آنان را شادمان و خندان میکند.)

از گِزافه کی شدند این قوم لنگ؟

فخر را دادند و بخْریدند ننگ؟

پا شکسته می‌روند این قوم، حج

از حَرَج(۳۶) راهی ست پنهان تا فَرَجْ(۳۷)

دل ز دانش ها بشستند این فریق

زانکه این دانش نداند آن طریق

دانشی باید که اصلش زآن سَر است

زانکه هر فرعی به اصلش رهبر است

هر پری بر عَرضِ دریا کی پَرَد؟

تا لَدُنْ علم لَدُنّی(۳۸) می‌برد

پس چرا علمی بیاموزی به مرد

کش بباید سینه را زان پاک کرد؟

پس مجو پیشی، ازین سر، لنگ باش

وقتِ واگشتن، تو پیشآهنگ باش

آخِرونَ السّابِقُون(۳۹) باش ای ظریف(۴۰)

بر شَجَر سابق بُوَد میوهٔ طریف(۴۱)

کنارباغ

دانشی باید که اصلش زآن سَر است زانکه هر فرعی به اصلش رهبر است

(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)

گرچه میوه آخِر آید در وجود

اول ست او، زانکه او مقصود بود

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا’***

تا بگیرد دست تو عَلَّمْتَنا’

( در این لحظه، مانند فرشتگان، بگو: « نمی دانم یا مرا دانشی نیست » تا « دانشی که او (خدا) به تو میدهد » دست تو را بگیرد. )

(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)

گر درین مکتب ندانی تو هِجا(۴۲)

همچو احمد پری از نور حِجی’(۴۳)

گر نباشی نامدار اندر بلاد

کم نه‌ای الله اَعْلَم بِالْعِباد

(اگر در شهر به علم ظاهر نامدار و مشهور نشوی، کوچک نخواهی شد، که خداوند به حال بندگانش داناتر است.)

** قرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۱۵۶

Quran, Sooreh Baghareh(#2), Ayeh #156

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ

کسانی که هر گاه مصیبتی بدانان رسد گویند: ما از خدائیم و به سوی او بازمی گردیم.

*** قرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲

Quran, Sooreh Baghareh(#2), Ayeh #32

قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (٣٢)

فرشتگان گفتند: پاكى تو راست خداوندا، ما را دانشى جز آنچه به ما آموخته‌اى نيست، که تويى داناى حكيم.

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 393

خفته از احوال دنیا روز و شب

چون قلم در پنجه تَقلیبِ(۴۴) رب

(۱) خیره: سرگردان، گم شده در فکرها و دردها

(۲) کاسه بزن کوزه خور: مثلی است که در مورد آزار سخت دیدن و عقاب سخت کشیدن بجزای رنج کم رسانیدن بکار می رود.

(۳) سَخته جگر: مجازاً دارای دل مادی، دل تشکیل شده از هم هویت شدگی ها

(۴) دَنگ: نادان، احمق

(۵) خَدَنگ: تیر، تیر راست، درختی با چوب سخت

(۶) سُسته سپر: مجازاً ضعیف در پایداری، کم ثبات

(۷) عشقناک: آمیخته به عشق، عاشق

(۸) نادره: کمیاب، بی نظیر

(۹) بحری: دریایی

(۱۰) دم مزن و دم بخور: خاموش باش

(۱۱) سبلَت: سِبیل

(۱۲) صَمَد: بی‌نیاز و پاینده، از صفات خداوند

(۱۳) مُثاب: اجر و پاداش‌ گرفته

(۱۴) بُخل: بخیلی کردن، امساک، دریغ کردن

(۱۵) فُتور: سستی

(۱۶) اینتْ: این تو را

(۱۷) مَفتون: شیفته، فریفته

(۱۸) دَلق:  خرقه، پوستین، جامۀ درویشی

(۱۹) کُه:‌ کوه

(۲۰) روبه‌شانگی: حیله و تزویر

(۲۱) زَرق: حیله، تزویر

(۲۲) ‌دَغا: مکر، فریب

(۲۳) طامِع: طمع کار 

(۲۴) مُولِع: حریص

(۲۵) از بُنِ دندان: از صمیم دل

(۲۶) ضَلال: گمراهی

(۲۷) لوت: غذا، طعام

(۲۸) طاغوت: سرکش، متجاوز، هر معبودی جز خدا

(۲۹) آب خَور: آبشخور

(۳۰) سر زیر شدن: سرنگون شدن

(۳۱) روزگارک: کنایه از عمر کوتاه

(۳۲) خَرِف: پیر سبک مغز

(۳۳) دستان: حیله

(۳۴) لَئیم: ناکس، فرومایه ‌

(۳۵) ورود: مصدر فعل وَرَدَ یَرِدُ به معنی وارد شدن به سرچشمه و یا مطلق وارد شدن و حاضر شدن است. در این بیت منظور چراگاه است.

(۳۶) حَرَج: تنگی، تنگنا

(۳۷) فَرَجْ: گشایش

(۳۸) علم لَدُنّی: علم الهی

(۳۹) آخِرونَ السّابِقُون: پسینان پیشتاز

(۴۰) ظریف: زیرک و دانا، لطیف و خوش نما، نجیب

(۴۱) طریف: تر و تازه

(۴۲) هِجا: هجی کردن

(۴۳) حِجی: عقل، جمع آن اَحجاء

(۴۴) تَقلیب: برگردانیدن، واژگون کردن

منبع: گنج حضور

برنامه شماره ۶۷۱ گنج حضور

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!