برنامه شماره ۶۵۳ گنج حضور، تفسیر غزلیات دیوان شمس و مثنوی معنوی

?گفت آن درویش: یا رب با تو من

?عهد کردم زین نچینم در زَمَن

?جز از آن میوه که باد انداختش

?من نچینم از درختِ مُنتَعَش

?مدتی بر نذرِ خود بودش وفا

?تا در آمد امتحانات قضا

برنامه شماره ۶۵۳ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۶تاریخ اجرا: ۳ آوریل ۲۰۱۷ ـ ۱۵ فروردین

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۳۰

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1730, Divan e Shams

چه روز باشد کاین جسم و رسم بِنْوَردیم(١)

میانِ مجلسِ جان حلقه حلقه می گردیم

همی‌خوریم میِ جان به حضرت سلطان

چنانکه بی‌لب و ساغر نخست می خوردیم

خراب و مست به ساقیِّ جان همی‌گوییم

برآر دست که ما دست‌ها برآوردیم

بیار نُقل که ما نَقل کرده‌ایم این سو

بیار باده اَحمَر(۲) که زار و رُخ زردیم

بکن سلام که تسلیم اِبتِلایِ(۳) توییم

بپرس گرم که افسرده دَمِ سردیم

جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید

که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم(۴)

تو مُلک کَد کُن(۵) و هَبْ لی(۶)(*۱) بگو سلیمان وار

که ما به منعِ عطا مور را نیازردیم

ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم

درآی در برِ ما، ما دوای هر دردیم

دل آر خسته به خار جفا و گل بستان

چه تحفه آری ماوَرد(۷) را؟ که ما وَردیم(۸)

اگر ز مونس و جفتان(۹) خود جدا ماندی

بیا که در کرم و حُسن لطف ما فردیم

اگر تو کار نکردی و مُفلسی(۱۰) از خیر

بیا که کارِ چو تو صد هزار ما کردیم

بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان

که روی ماه نبینیم تا در این گردیم

خمش، گزاف مینداز مهره اندر طاس(۱۱)

به ما گذار که ما اوستاد این نَردیم(۱۲)

(*۱) قرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۳۵

Quran, Sooreh Saad(#38), Ayeh #35

قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

عرض کرد: بار الها، به لطف و کرمت از خطای من در گذر و مرا ملک و سلطنتی عطا فرما که پس از من احدی را نسزد، که تو تنها بخشنده بی عوضی.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۱۶۳۴

بخش ۷۰ – بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی که نذر کرده بود که میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت که: بیفشان، آن خورم که باد افکنده باشد از درخت

اندر آن کُه بود اَشجار(۱۳) و ثِمار(۱۴)

بس مُرودِ(۱۵) کوهی آنجا، بی‌شمار

گفت آن درویش: یا رب با تو من

عهد کردم زین نچینم در زَمَن

جز از آن میوه که باد انداختش

من نچینم از درختِ مُنتَعَش(۱۶)

مدتی بر نذرِ خود بودش وفا

تا در آمد امتحانات قضا

زین سبب فرمود: استثنا کنید

گر خدا خواهد به پیمان بر زنید

هر زمان دل را دگر میلی دهم

هر نفس بر دل دگر داغی نهم

کُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحید(*۲)

در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.

در حدیث آمد که دل همچون پری ست

در بیابانی اسیر صَرصَری ست(۱۷)(*۳)

باد، پر را هر طرف رانَد گزاف

گه چپ و، گه راست با صد اختلاف

در حدیث(*۴) دیگر این دل دان چنان

کابِ جوشان ز آتش اندر قازغان(۱۸)

هر زمان دل را دگر رایی بُوَد

آن نه از وی، لیک از جایی بُوَد

پس چرا ایمن شوی بر رایِ دل

عهد بندی تا شوی آخر خجل؟

این هم از تاثیر حکم است و قَدَر

چاه می‌بینیّ و، نتوانی حَذَر

نیست خود از مرغ پَرّان این عجب

که نبیند دام و افتد در عَطَب(۱۹)

این عجب که دام بیند هم وَتَد(۲۰)

گر بخواهد، ور نخواهد، می‌فتد

چشم باز و گوش باز و دام پیش

سوی دامی می‌پرد با پَرِّ خویش

(*۲) قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹

Quran, Sooreh Alrahman(#55), Ayeh #29

یَسْأَلُهُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ

هر که در آسمان ها و زمین است از او درخواست [حاجت] می کند، او هر روز در کاری است.

(*۲) قرآن کریم، سوره سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵

Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Ayeh #15

أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ

آیا ما از آفرینش نخستین عاجز و درمانده شدیم [تا از دوباره آفریدن عاجز و درمانده شویم؟ چنین نیست] بلکه آنان [با این همه دلایل روشن و استوار] باز در آفرینش جدید در تردیدند.

خدا هر لحظه در کاری (تجلی تازه ای) است.

(*۲) قرآن کریم، سوره ابراهیم(۱۴)، آیه ۲۲

Quran, Sooreh Ebrahim(#14), Ayeh #22

وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ ۖ وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ  لِی ۖ فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنْفُسَکُمْ ۖ مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ ۖ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ ۗ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ

و شیطان [در قیامت] هنگامی که کار [محاسبه بندگان] پایان یافته [به پیروانش] می گوید: یقیناً خدا [نسبت به برپایی قیامت، حساب بندگان، پاداش و عذاب] به شما وعده حق داد، و من به شما وعده دادم [که آنچه خدا وعده داده، دروغ است، ولی می بینید که وعده خدا تحقّق یافت] و [من] در وعده ام نسبت به شما وفا نکردم، مرا بر شما هیچ غلبه و تسلّطی نبود، فقط شما را دعوت کردم [به دعوتی دروغ و بی پایه] و شما هم [بدون اندیشه و دقت دعوتم را] پذیرفتید، پس سرزنشم نکنید، بلکه خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شمایم، و نه شما فریادرس من، بی تردید من نسبت به شرک‌ورزی شما که در دنیا درباره من داشتید [که اطاعت از من را هم چون اطاعت خدا قرار دادید] بیزار و منکرم؛ یقیناً برای ستمکاران عذابی دردناک است.

(*۳) حدیث

اِنَّ هذا الْقَلْبَ کَریشهٍ بِفَلاهٍ مِنَ الْـاَرضِ یَقیمُها الرّیحُ ظَهراً لِبَطنٍ

این قلب پَری را ماند به هامون که باد، آن را زیر و زبر کند.

(*۴) حدیث

لَقَلْبُ الْمؤمِنِ اَشَدُّ تَقَلُّباً مِنَ الْقُدورِ فی غَلَیانِها

مَثَل قلب مؤمن در دگرگونی هایش همانند دیگِ در حال جوش است

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۳۵

بخش ۲ – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

بشنوید ای دوستان این داستان

خود، حقیقت نقدِ حال(۲۱) ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین

مُلکِ(۲۲) دنیا بودش و هم مُلکِ دین

اتّفاقا، شاه روزی شد سوار

با خَواصِ(۲۳) خویش از بهر شکار(۲۴)

یک کنیزک دید شَه، بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک، جانِ شاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید

داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک، از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان، گرگ خر را در رُبود

کوزه بودش، آب می‌نامد به دست

آب را چون یافت، خود کوزه شکست

شه، طبیبان جمع کرد از چپّ و راست

گفت: جانِ هر دو در دست شماست

جانِ من سهل است، جانِ جانم اوست

دردمند و خسته‌ام، درمانم اوست

هر که درمان کرد مَر، جانِ مرا

بُرد گنج و دُرّ(۲۵) و مَرجان(۲۶) مرا

جمله گفتندش که جان بازی کنیم

فهم گرد آریم و اَنبازی(۲۷) کنیم

هر یکی از ما مسیح عالَمی است

هر اَلَم را در کفِ ما مَرهَمی است

گر خدا خواهد(۲۸)(*۵)نگفتند از بَطَر(۲۹)

پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک اِستثنا(*۶) مرادم قَسْوَتی(۳۰) است

نه همین گفتن که عارِض حالتی(۳۱) است

ای بسا ناورده اِستثنا بگفت

جان او با جان اِستثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت، ناروا

آن کنیزک از مرض، چون موی شد

چشم شه از اشکِ خون، چون جوی شد

از قضا سِرکَنگبین(۳۲)، صَفرا(۳۳) نمود

روغن بادام، خُشکی(۳۴) می‌ فزود

از هَلیله(۳۵) قَبض(۳۶) شد، اِطلاق(۳۷) رفت

آب، آتش را مدد شد همچو نفت

(*۵) قرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۲۳-۲۴

Quran, Sooreh Kahf(#18), Ayeh #23,24

وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَٰلِکَ غَدًا

…إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّه

و هرگز مگو که من این کار را به فردا خواهم کردن. 

جز آنکه بگویی: اِنْ شاءَ الله…

(*۶) قرآن کریم، سوره قلم(۶۸)، آیه ۱۸

Quran, Sooreh Ghalam(#68), Ayeh #18

وَلَا یَسْتَثْنُونَ

و ان شاء الله نگفتند یا چیزی برای مستندان کنار نگذاشتند.

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۷۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # ۳۶۷۲

گفته بودیم از سَقامِ(۳۸) آن کنیز

وز طبیبان و قُصورِ(۳۹) فهم نیز

کان طبیبان همچو اسبِ بی‌عِذار(۴۰)

غافل و بی‌بهره بودند از سوار

کامشان پر زخم از قَرعِ لِگام(۴۱)

سُمِّشان مجروح از تحویلِ گام(۴۲)

ناشده واقِف(۴۳) که نَک(۴۴) بر پشتِ ما

رایِضِ(۴۵) چُستی(۴۶) است، استادی ‌نُما(۴۷)

نیست سرگردانیِ ما زین لِگام

جز ز تَصریفِ(۴۸) سوارِ دوستکام

ما پی گُل سوی بستان‌ها شده

گُل نموده آن و، آن خاری بُده

هیچ‌شان این نی که گویند از خرد

بر گلوی ما، که می‌کوبد لگد؟

آن طبیبان آنچنان بندهٔ سبب

گشته‌اند از مکرِ یزدان مُحْتَجَب(۴۹)

گر ببندی در صِطَبلی(۵۰) گاوِ نر

باز یابی در مقام گاو، خر

از خری باشد تَغافُل(۵۱) خفته‌وار

که نجویی تا کی است آن خُفیه(۵۲) کار؟

خود نگفته کین مُبَدِّل(۵۳) تا کی است؟

نیست پیدا او مگر اَفلاکِی(۵۴) است

تیر، سوی راست پَرّانیده‌ای

سویِ چپ رفته ست تیرت، دیده‌ای

سوی آهویی به صیدی تاختی

خویش را تو صید خوکی ساختی

در پی سودی دویده بهر کَبْس(۵۵)

نارسیده سود، افتاده به حَبس

چاه ها کَنده برای دیگران

خویش را دیده فتاده اندر آن

در سبب چون بی‌مرادت کرد رَب

پس چرا بَدظَن(۵۶) نگردی در سَبَب؟

بس کسی از مَکْسَبی(۵۷) خاقان(۵۸) شده

دیگری زآن مَکْسَبه عُریان شده

بس کس از عقد زنان قارون شده

بس کس از عقد زنان مدیون شده

پس سبب، گَردان(۵۹) چو دُمِّ خر بود

تکیه بر وی کم کنی، بهتر بود

ور سبب گیری، نگیری هم دلیر

که بس آفتهاست پنهانش به زیر

سِرِّ اِسْتِثْناست(*۵) این حَزْم(۶۰) و حَذَر(۶۱)

زآنکه خر را بُز نماید این قَدَر

تأمل و دوری کردن راز «اِنْ شاءَ الله» گفتن است، زیرا که مثلاً گاه تقدیر الهی، خر را بز جلوه می دهد.

آنکه چشمش بست، گرچه گُربُز(۶۲) است

ز اَحْوَلی(۶۳) اندر دو چشمش خر، بُز است

چون مُقَلِّب(۶۴)(*۷) حق بُوَد اَبصار(۶۵) را

که بگرداند دل و افکار را

چاه را تو خانه‌ای بینی لطیف

دام را تو دانه‌ای بینی ظریف

این تَسَفْسُط(۶۶) نیست، تَقْلیبِ(۶۷) خداست

می‌نماید که حقیقت ها کجاست

آنکه اِنکار حقایق می‌کند

جملگی او بر خیالی می‌تند

او نمی‌گوید که حِسْبانِ(۶۸) خیال

هم خیالی باشدت، چشمی به مال

(*۷) یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْـأَبْصَارِ ….حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ

ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ ها …بگردان حال ما را به نیکوترین حال

(۱) بِنْوَردیم: از مصدر نَوَردیدن به معنی طی کردن، پیمودن

(۲) باده اَحمَر: شراب سرخ رنگ

(۳) اِبتِلا: امتحان کردن، دچار شدن به بیماری، در بلا افتادن

(۴) جوامرد: تلفّظی از جوانمرد

(۵) کَد کُن: بخواه، کَد کردن: خواستن، خواهش کردن از کسی، کَد: رنج و سختی بردن در کار، کوشش در طلب رزق

(۶) هَبْ لی: مرا عطا کن

(۷) ماوَرد: مخفف ماءالوَرد، گلاب

(۸) وَرد: گل سرخ

(۹) جفتان: جمع جفت، اقران، زنان

(۱۰) مُفلس: ندار، بی‌چیز

(۱۱) مهره در طاس انداختن: کنایه از خبردار کردن، آگاهانیدن

(۱۲) نَرد: تخته‌ نرد، نوعی بازی شبیه شطرنج

(۱۳) اَشجار: درختان، جمع شَجَر

(۱۴) ثِمار: جمع ثمر، میوه ها

(۱۵) مُرود: امرود به معنی گلابی

(۱۶)‌ مُنتَعَش: سالم، خوش و سرزنده

(۱۷) صَرصَر: بادی سرد و سخت

(۱۸) قازغان: دیگ بزرگ، پاتیل

(۱۹) عَطَب: هلاک شدن، تباهی

(۲۰) وَتَد: میخ، جمع: اوتاد

(۲۱) نقدِ حال: سخن یا قصّه یا هر چیزی که مناسب حال گوینده یا شنونده باشد

(۲۲) مُلک: پادشاهی، سلطنت

(۲۳) خَواص: جمع خاصّ به معنی خدمتکاران و پرستاران ممتاز

(۲۴) بهر شکار: برای شکار

(۲۵) دُرّ: مروارید درشت

(۲۶) مَرجان: مروارید ریز، مروارید خوب و روشن

(۲۷) اَنبازی: شرکت، رفاقت، همراهی و همفکری

(۲۸) گر خدا خواهد: همان  اِنْ شاءَ الله گفتن است.

(۲۹) بَطَر: خودبینی، بزرگ منشی، خود پسندی

(۳۰) قَسْوَتی: قساوت، سخت دلی 

(۳۱) عارِض حالت: حالتی سطحی و غیر ذاتی، حالت بی دوام

(۳۲) سِرکَنگبین: شربتی است که معمولاً از شکر(یا عسل) و سرکه می پزند

(۳۳) صَفرا: ماده ای است سرخ روشن و گاه سبز رنگ که در کبد تولید می شود و در کیسه صفرا جمع می شود و برای آسانی هضم غذا بکار می رود.

(۳۴) خُشکی: یبوست، خشک شدن مزاج که اطبّای قدیم آنرا با روغن بادام مداوا می کردند.

(۳۵) هَلیله: میوه درختی است بزرگ دارای برگهای بلند و باریک که میوه آن به شکل خوشه است که از داروهای روان کننده مزاج است.

(۳۶) قَبض: گرفتگی و خشکی روده، یبوست

(۳۷) اِطلاق: روانی شکم، رها کردن، از بند گشادن

(۳۸) سَقام: بیماری

(۳۹) قُصور: کوتاهی کردن

(۴۰) عِذار: افسار، مقداری از افسار که از دو طرف بر صورت حیوان قرار می گیرد. جمع: عُذُر

(۴۱) قَرعِ لِگام: کوبیدن، کوفتن. اینجا مراد از قَرعِ لِگام اینست که دهنه افسار بر دهانشان ضربه می زد.

(۴۲) تحویلِ گام: جا به جا کردن پا، راه رفتن و دویدن

(۴۳) واقِف: آگاه

(۴۴) نَک: اینک

(۴۵) رایِض: رام کننده ستوران، سوارکار

(۴۶) چُست: چابک، چالاک

(۴۷) استادی ‌نُما: نماینده مهارت و استادی

(۴۸) تَصریف: تغییر دادن، گردانیدن، تصرّف کردن

(۴۹) مُحْتَجَب: در پرده شده و پنهان گشته، حجاب‌دار 

(۵۰) صِطَبل: اِصطَبل، طویله

(۵۱) تَغافُل: خود را به غفلت زدن

(۵۲) خُفیه: پنهانی

(۵۳) مُبَدِّل: بدل کننده، تغییر دهنده

(۵۴) اَفلاکِی: آسمانی، غیر زمینی

(۵۵) کَبْس: انباشتن کیسه و جیب و بغل از زر و سیم

(۵۶) بَدظَن: بَد گمان

(۵۷) مَکْسَب: کسب و پیشه

(۵۸) خاقان: عنوانی که به پادشاهان چین و ترک می دادند. جمع: خَواقین

(۵۹) گَردان: گردننده

(۶۰) حَزْم: تأمل، احتیاط

(۶۱) حَذَر: دوری، خویشتن داری

(۶۲) گُربُز: زیرک و هوشیار، حیله گر

(۶۳) اَحْوَلی: لوچی، دو بینی

(۶۴) مُقَلِّب: دگرگون‌کننده، برگرداننده

(۶۵) اَبصار: جمع بَصَر، چشم ها، دیده ها

(۶۶) تَسَفْسُط: سَفسَطه کردن و انکار حقیقت

(۶۷) تَقْلیب: تغییر دادن، واژگون ساختن

(۶۸) حِسْبان: گمان کردن، پنداشتن

منبع:‌گنج حضور

برنامه شماره ۶۵۲ گنج حضور،برتبسم های شیرایمن مباش

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!