برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور،تفسیر مثنوی معنوی و غزلیات دیوان شمس

?می‌رهند ارواح هر شب زین قفس

?فارغان از حکم و گفتار و قِصَص

?شب ز زندان بی‌خبر زندانیان

?شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان

?نی غم و اندیشه سود و زیان

?نی خیالِ این فلان و آن فلان

?حالِ عارف این بُود بی‌خواب هم

 

برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور

برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۶ مارچ ۲۰۱۷ ـ ۱۷ اسفند

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۱

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 951, Divan e Shams

هر آن نوی که رسد سویِ تو قَدید(۱) شود

چو آبِ پاک که در تن رود، پلید شود

ز شیرِ دیو مَزیدی(۲)، مَزیدِ تو هم از اوست

که بایزید از این شیردان(۳) یزید شود

مَرید(۴)* خواند خداوند دیوِ وسوسه را

که هر که خورد دمِ(۵) او چو او مرید شود

چو مشرقست و چو مغرب مثالِ این دو جهان

بدین قریب(۶) شود مرد، زان بعید(۷) شود

هر آن دلی که بشورید و قی(۸) شدش آن شیر

ز شورش(۹) و قیِ آن شیر بوسعید شود

هر آنکه صَدر(۱۰) رها کرد و خاکِ این در شد

هزار قفلِ گران را دلش کلید شود

تُرُش تُرُش تو به خسرو مگو که: شیرین کو؟

پدید آید، چون خواجه ناپدید شود

چو غوره رَست ز خامیِّ خویش، شد شیرین

چو ماهِ روزه به پایان رسید، عید شود

خموش، آینه منما تو در ولایتِ زنگ(۱۱)

نما به قیصرِ رومش که تا مُرید شود

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۰

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2510, Divan e Shams

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی(۱۲)

عجب، امسال ای عاشق بدان اِقبالگَه(۱۳) آیی؟

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۲۰

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1020, Divan e Shams

ای تو نگارِ خانگی، خانه درا از این سفر

پسته لَعل(۱۴) برگشا تا نشود گران شِکَر

* قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۳و۴

Quran, Sooreh Haj(#22), Ayeh #3,4

وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ (٣)

و برخی از مردم اند که [همواره] بدون هیچ دانشی [بلکه از روی جهل و نادانی] درباره خدا [با اصرار بر یک اعتقاد بی پایه] برخورد خصمانه و گفتگوی ستیزآمیز می کنند، و از هر شیطان سرکشی پیروی می نمایند.

کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَىٰ عَذَابِ السَّعِیرِ (۴)

بر آن شیطان، لازم و مقرّر شده است که هر کس که او را به سرپرستی و دوستی خود گیرد، حتماً او گمراهش می کند، و به آتش سوزنده راهنمایی اش می نماید.

* قرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱۱۷

Quran, Sooreh Nesaa(#4), Ayeh #117

إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِنَاثًا وَإِنْ یَدْعُونَ إِلَّا شَیْطَانًا مَرِیدًا (١١٧)

مشرکان به جای خدا جز جماداتی را [که هیچ اثری ندارند، و همیشه محکوم تأثیر عوامل دیگرند] نمی پرستند، و در حقیقت جز شیطانِ سرکشِ گمراه را اطاعت نمی کنند.

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۲۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۲۷۲۴

حُبُّکَ الْـاَشْیاءِ یُعْمِیکَ یُصِمّ

نَفْسُکَ السَّوْدا جَنَتْ لا تَخْتَصِم

عشق تو به اشیاء، تو را کور و کر می کند، با من ستیزه مکن زیرا که نفس سیاهکار تو چنین گناهی مرتکب شده است.

حدیث:

حُبُّکَ الْـاَشْیاءِ یُعْمِی و یُصِمّ

عشق تو به اشیاء، تو را کور و کر می کند.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۶۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۳۶۲

کوری عشق ست این کوریِّ من

حُبِّ یُعْمی وَ یُصِمّ است ای حَسَن(۱۵)

کورم از غیر خدا، بینا بدو

مقتضایِ(۱۶) عشق این باشد بگو

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۳۲۳۰

پوزبندِ(۱۷) وسوسه عشق است و بس

ورنه کی وسواس را بسته ست کَس

عاشقی شو، شاهدی، خوبی بجو

صیدِ مرغابی همی‌کن جُو به جُو

کی بری زآن آب کان آبت بَرَد؟

کی کنی زآن فهم فهمت را خورد؟

غیر این معقول ها، معقول ها

یابی اندر عشقِ با فَرّ(۱۸) و بها

غیر این عقل تو حق را عقل هاست

که بدان تدبیرِ اسبابِ سماست(۱۹)

که بدین عقل آوری اَرزاق(۲۰) را

زآن دگر مَفرَش(۲۱) کنی اَطباق(۲۲) را

چون ببازی عقل در عشقِ صَمَد(۲۳)

عَشْرُ اَمْثالَت**(۲۴) دهد یا هفتصد

آن زنان چون عقل ها درباختند

بر رواقِ(۲۵) عشقِ یوسف تاختند

عقل شان یک ‌دم سِتَد ساقیِّ عمر

سیر گشتند از خرد، باقیِّ عمر

اصلِ صد یوسف جمال ذُوالْجَلال(۲۶)

ای کم از زن شو فدای آن جمال

عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس

کو ز گفت و گو شود فریاد رس

حیرتی آید ز عشق آن نُطق را

زَهره(۲۷) نبود که کند او ماجرا

که بترسد، گر جوابی وا دهد

گوهری از لُنجِ(۲۸) او بیرون فتد

لب ببندد سخت او از خیر و شر

تا نباید کز دهان افتد گُهَر

همچنانکه گفت آن یارِ رسول

چون نَبی بر خوانَدی بر ما فُصول

آن رسولِ مُجتَبی(۲۹) وقت نثار

خواستی از ما حضور و صد وقار

آنچنانکه بر سرت مرغی بود

کز فَواتَش(۳۰) جان تو لرزان شود

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا

تا نگیرد مرغِ خوبِ تو هوا

دَم نیاری زد، ببندی سُرفه را

تا نباید که بِپَرَّد آن هما

ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش(۳۱)

بر لب انگشتی نهی، یعنی خَمُش

حیرت آن مرغ است، خاموشت کند

بر نهد سَردیگ(۳۲) و پر جوشت کند

برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور

** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰

Quran, Sooreh Anaam(#6), Ayeh #160

مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا….

هر که نیکی کند ده چندان پاداش گیرد….

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # ۲۵۰۸

روزی بی رنج او موقوف چیست؟

آنکه بکشد گاو را، کاصلِ بدی ست

نفس گوید: چون کُشی تو گاو من؟

ز آنکه گاوِ نفس باشد نقشِ تن

خواجه‌زادهٔ عقل مانده بی‌نوا

نفسِ خونی خواجه گشت و پیشوا

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۳۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۲۹۳۴

بندهٔ این دیو می‌باید شدن

چونکه غالب اوست در هر انجمن

تا مبادا کین کشد شیطان ز من

پس چه دستم گیرد آن جا ذُوالـْمِنَن(۳۳)

آنکه او خواهد، مراد او شود

از که کارِ من دگر نیکو شود؟

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢٩٣٧ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۲۹۳۷

بخش ۱۲۹ – مَثَل شیطان بر درِ رحمان

حاشَ لـِلَّه اَیشْ(۳۴) شاءَ اللهُ کانْ

حاکم آمد در مکان و لامکان

پناه بر خدا. هر چه خدا بخواهد واقع شده (یا می شود). او در مکان و لا مکان( در جهان فرم و بی فرمی) حاکمِ تعیین کننده بی مدعی است.

هیچ کس در مُلکِ(۳۵) او بی‌امرِ او

در نیفزاید سرِ یک تایِ مو

مُلک، مُلکِ اوست، فرمان آنِ او

کمترین سگ بر در، آن شیطانِ او

تُرکَمان را گر سگی باشد به دَر

بر درش بنهاده باشد رو و سر

کودکانِ خانه دُمَّش می‌کشند

باشد اندر دستِ طفلان خوارْمَند(۳۶)

باز اگر بیگانه‌ای مَعْبَر(۳۷) کند

حمله بر وی هم‌چو شیرِ نر کند

که اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار*** شد

با ولی گُل، با عَدُو چون خار شد

زیرا آنان بر کافران سخت گیرند. با دوست همچون گُل اند و با دشمن مانند خار.

ز آبِ تُتْماجی(۳۸) که دادش تُرکَمان

آن چنان وافی(۳۹) شده ست و پاسبان

پس سگِ شیطان(۴۰) که حق هستش کند

اندر او صد فِکرَت(۴۱) و حیلَت(۴۲) تَنَد

آبِ روها را غذای او کند

تا بَرَد او آبِ رویِ نیک و بد

آبِ تُتْماج ست آبِ رویِ عام

که سگِ شیطان از آن یابد طعام

بر درِ خرگاهِ قدرت جانِ او

چون نباشد حکم را قربان؟ بگو

گلّه گلّه از مُرید و از مَرید(۴۳)

چون سگِ باسِط(۴۴) ذِراعَیْ(۴۵) بِالْوَصید****(۴۶)

بر درِ کَهفِ(۴۷) اُلُوهیَّت چو سگ

ذرّه ذرّه اَمرْجُو بر جَسته رگ

ای سگِ دیو امتحان می‌کن که تا

چون درین ره می‌نهند این خلق پا

حمله می‌کن، منع می‌کن، می‌نگر

تا که باشد ماده اندر صِدق و نَر

پس اَعُوذ از بهر چه باشد؟ چو سگ

گشته باشد از تَرَفُّع(۴۸) تیزتَک(۴۹) 

پس چه موقع می گویند: اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؟ پناه می برم به خدا از دست شیطانی که از درگاه الهی رانده شده است. موقعی که سگ (شیطان) در حمله چابک باشد.

این اَعُوذ آن است کای تُرکِ خطا

بانگ بر زن بر سگت، ره بر گشا

تا بیایم بر درِ خرگاه تو

حاجتی خواهم ز جُود(۵۰) و جاه تو

چونکه تُرک از سَطوَتِ(۵۱) سگ عاجز است

این اَعُوذ و این فَغان(۵۲) ناجایز است

تُرک هم گوید: اَعُوذ از سگ، که من

هم ز سگ در مانده‌ام اندر وطن

تو نمی‌یاری(۵۳) بر این در آمدن

من نمی‌آرم ز در بیرون شدن

خاک اکنون بر سر تُرک و قُنُق(۵۴)

که یکی سگ هر دو را بندد عُنُق(۵۵)

حاشَ لـِلَّه(۵۶)، تُرک بانگی بر زند

سگ چه باشد، شیرِ نر خون قی(۵۷) کند

ای که خود را شیر یزدان خوانده‌ای

سال ها شد، با سگی در مانده‌ای

چون کند این سگ برای تو شکار؟

چون شکارِ سگ شده ستی آشکار

برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸۶۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # ۳۸۶۵

مَرکَبِ عشقش دریده صد لِگام

نعره می‌زد لا اُبالِی بِالْحِمام(۵۸)

أَیشْ اُبالی بِالْخَلیفَه فِی‌الْهَوی’؟

اِسْتَوی’ عِنْدی وُجُودی وُالتَّوی’

در طریق عشق به چه سبب از خلیفه بترسم؟ در حالی که هستی و نیستی ام در نظرم یکسان است.

*** قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹

Quran, Sooreh Fath(#48), Ayeh #29

… أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ …. 

… بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند….

****‌ قرآن کریم، سوره کهف(۱۸)، آیه ۱۸

Quran, Sooreh Kahf(#18), Ayeh #18

وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ ۚ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ ۖ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ ۚ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا

و تو می پنداشتی که آنان بیدارند در حالی که خفتگان اند، و ما آنان را به سمت راست و چپ می گرداندیم. و سگشان بر آستانه غار دو دست خویش گسترده بود. اگر به سراغ آنان می رفتی قهراً می گریختی و از آنان سخت می ترسیدی.

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۴۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۳۶۴۳

بس بُود خورشید را، رویش گواه

اَیُّ شَیْءٍ***** اَعْظُمُ الشّاهِد؟ اِله

روی خورشید گواه وجود خورشید است. کدام چیز بزرگترین گواه است؟ مسلماً خدا بزرگترین گواه است.

*****قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۹

Quran, Sooreh Anaam(#6), Ayeh #19

قُلْ أَیُّ شَیْءٍ أَکْبَرُ شَهَادَهً ۖ قُلِ اللَّهُ ۖ شَهِیدٌ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ …. 

بگو گواهی چه چیز از همه مهم تر است؟ بگو خدا میان من و شما گواه است…. 

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # ۳۸۹

می‌رهند ارواح هر شب زین قفس

فارغان از حکم و گفتار و قِصَص(۵۹)

شب ز زندان بی‌خبر زندانیان

شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان

نی غم و اندیشه سود و زیان

نی خیالِ این فلان و آن فلان

حالِ عارف این بُود بی‌خواب هم

گفت ایزد: هُمْ رُقُودٌ زین مَرَم(۶۰)

خفته از احوال دنیا روز و شب

چون قلم در پنجه تَقلیبِ(۶۱) رب

آنکه او پنجه نبیند در رَقَم

فعل، پندارد به جنبش از قَلَم

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۶۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # ۲۷۶۳

نردبان خَلق، این ما و منی است

عاقبت زین نردبان اُفتادنی است

هر که بالاتر رود، ابله‌تر است

کاستخوان او بَتَر(۶۲) خواهد شکست

این فُروع ست و اصولش آن بُود

که تَرَفُّع، شرکت یزدان بُود

چون نَمُردی و نگشتی زنده زُو

یاغیی(۶۳) باشی به شرکت مُلکْ‌جُو

چون بدو زنده شدی، آن خود وِی است

وحدت محض است آن، شرکت کی است؟

برنامه شماره ۶۴۹ گنج حضور

(۱) قَدید: کهنه، خشک

(۲) مَزید: چشیدن، خوردن

(۳) شیردان: جایی که شیر در آن قرار دارد، پستان

(۴) مَرید: سرکش، نافرمان

(۵) دم خوردن: فریب خوردن

(۶) قریب: نزدیک

(۷) بعید: دور

(۸) قی: استفراغ

(۹) شورش: به هم خوردن، استفراغ

(۱۰) صَدر: قسمت بالای چیزی، بالا

(۱۱) ولایتِ زنگ: ولایت زنگبار

(۱۲) سخن خایی: سخن گفتن به صورت جویده جویده

(۱۳) اِقبالگَه: محل اقبال و نیک بختی

(۱۴) لَعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت، لب معشوق

(۱۵) حَسَن: خوب، نیکو

(۱۶) مقتضا: لازمه، اقتضا‌شده

(۱۷) پوزبند: دهان بند

(۱۸) فَرّ: شکوه، شٲن‌ و شوکت

(۱۹) اسبابِ سما: امور آسمانها

(۲۰) اَرزاق: جمع رِزق، روزیها

(۲۱) مَفرَش: هر چیز گستردنی. جمع: مَفارِش.

(۲۲) اَطباق: جمع طَبَق به معنی طبقه

(۲۳) صَمَد: بی نیاز، از نامهای خدا

(۲۴) عَشْرُ اَمْثال: ده چندان

(۲۵) رَواق: سراپرده، ایوان

(۲۶) ذُوالْجَلال: صاحب جلال و بزرگواری

(۲۷) زَهره: جرأت، دلیری

(۲۸) لُنج: لب

(۲۹) مُجتَبی: برگزیده

(۳۰) فَوات: از دست رفتن، فوت شدن

(۳۱) تُرُش: عبوس، تند و تیز، درشت

(۳۲) بر نهد سَردیگ: سر دیگ را می گذارد

(۳۳) ذُوالـْمِنَن: خداوند، صاحب نیکویی ها، صاحب نعمت ها، مِنَن: جمع مِنَّت

(۳۴) اَیْش: هر چه

(۳۵) مُلک: سرزمین، مملکت

(۳۶) خوارْمَند: خوار و نرم خو، متواضع و فروتن

(۳۷) مَعْبَر: عبور کردن

(۳۸) تُتماج: نوعی آش که از آرد می پختند. در این جا مراد غذایی است که من ذهنی از دنیا می گیرد (در مقابل شادی و خرد درون).

(۳۹) وافی: با وفا

(۴۰) سگِ شیطان: شیطانی که مانند سگ است

(۴۱) فِکرَت: فکر، اندیشه

(۴۲) حیلَت: حیله، مکر، فریب

(۴۳) مَرید: نافرمان، سرکش

(۴۴) باسِط: گسترنده، گشاینده

(۴۵) ذِراعَیْ: در اصل ذِراع به معنی دست از آرنج تا انگشت است

(۴۶) وَصید: آستانه درِ خانه و غار. جمع: وُصُد

(۴۷) کَهف: غار

(۴۸) تَرَفُّع: غرور، تکبّر، بلند شدن، برتری جویی

(۴۹) تیزتَک: دونده سریع

(۵۰) جُود: بخشش، کَرَم

(۵۱) سَطوَت: حمله، تهاجم

(۵۲) فَغان: آه، ناله، زاری

(۵۳) نمی‌یاری: نمی توانی، یارِستَن: توانستن، از عهده برآمدن

(۵۴) قُنُق: مهمان، کلمه ترکی

(۵۵) عُنُق: گردن، جمع: اَعناق

(۵۶) حاشَ لـِلَّه: پناه بر خدا

(۵۷) قی: استفراغ

(۵۸) لا اُبالِی بِالْحِمام: من از مرگ هیچ باکی ندارم

(۵۹) قِصَص: قِصّه ها، جمع قِصّه

(۶۰) مَرَم: فعل نهی از مصدر رمیدن

(۶۱) تَقلیب: برگردانیدن، واژگون کردن

(۶۲) بَتَر: بدتر

(۶۳) یاغی: سرکش، نافرمان

منبع:‌گنج حضور

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!