برنامه شماره ۶۳۵ گنج حضور،تفسیر غزلیات دیوان شمس

آنچه تو در آینه بینی عیان

?پیر، اندر خشت بیند بیش از آن

?پیر، ایشان اند کین عالم نبود

?جان ایشان بود در دریای جود

?پیش ازین تن عمرها بگذاشتند

?پیشتر از کشت بُر برداشتند

 

IMG_20160207_191911

 

برنامه شماره ۶۳۵ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۲۸ نوامبر ۲۰۱۶ ـ ۹ آذر

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۷۰

 Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1670, Divan e Shams

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم

جانب شه همچو شهباز آمدیم

سیر گشتیم از غریبی و فراق

سوی اصل و سوی آغاز آمدیم

وارهیدیم از گدایی و نیاز

پای کوبان جانب ناز آمدیم

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۶۵

گر بدیدی حسّ حیوان شاه را

پس بدیدی گاو و خر الله را

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۶۹

نا مُصَوَّر یا مُصَوَّر پیش اوست

کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۷۳

هم ببینی نقش و هم نقاش را

فرش دولت را و هم فرّاش(۱) را

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۷۹

او جمیل(۲) است و مُحِبٌ لِلْجَمال

کی جوان نو گزیند پیر زال(۳)؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۸۶

چشم، باز ار تاسه گیرد مر تو را

دان که چشم دل ببستی، بر گُشا

آن تقاضای دو چشم دل شناس

کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۹۰

IMG_20160207_191354

او چو می‌خواند مرا، من بنگرم

لایق جذبم و یا بد پیکرم؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۹۶

آینهٔ جان نیست الا روی یار

روی آن یاری که باشد ز آن دیار

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۹۹

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد

شد دل نادیده، غرق دیده شد

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد

دیدم اندر چشم تو، من نقش خود

گفتم: آخر خویش را من یافتم

در دو چشمش، راه روشن یافتم

گفت وهمم: کان خیال تو ست هان

ذات خود را از خیال خود بدان

نقش من از چشم تو آواز داد

که منم تو، تو منی در اتحاد

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۱۱

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس

تا بدانی تو عیان را از قیاس

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۲۲

هم ترازو را ترازو راست کرد

هم ترازو را ترازو کاست کرد

هر که با ناراستان هم‌سنگ(۴) شد

در کمی افتاد و، عقلش دَنْگ(۵) شد

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۲۸

جان بابا گویدت ابلیس هین

تا به دم بِفْریبَدَت دیو لعین

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۳۲

در گلو ماند خَس(۶) او، سال ها

چیست آن خَس؟ مِهر جاه و مال ها

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۳۴

IMG_20160207_191418

گر برد مالت عَدُوّی پر فنی

ره‌زنی را برده باشد ره‌زنی

دزدکی از مارگیری مار بُرد

ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۳۹

شکر حق را، کان دعا مردود شد

من زیان پنداشتم، و آن سود شد

بس دعاها کان زیان است و هلاک

وز کَرَم می‌نشنود یزدان پاک

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۴۸

گفت: اگر من نیستم اَسرارخوان

هم تو بر خوان نام را بر استخوان

گفت عیسی: یا رب این اَسرار چیست؟

میل این ابله درین بیگار(۷) چیست؟

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۵۱

مردهٔ خود را رها کرده ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو(۸)

گفت حق: اِدْبارگر(۹)، اِدْبارجوست

خار روییده جزای کِشت اوست

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۱۵۶

اندرز کردن صوفی، خادم را در تیمار داشت بَهیمه و لا’ حَوْل گفتن خادم

صوفیی می‌گشت در دور افق

تا شبی در خانقاهی شد قُنُق(۱۰)

یک بَهیمه(۱۱) داشت، در آخر ببست

او به صدر صُفّه(۱۲) با یاران نشست

پس مراقب گشت با یاران خویش

دفتری باشد حضور یار، پیش

دفتر صوفی سواد و حرف نیست

جز دل اِسپید همچون برف نیست

زادِ دانشمند، آثار قلم

زادِ صوفی چیست؟ آثار قدم

همچو صیادی سوی اِشکار شد

گام آهو دید و بر آثار شد

چند گاهش گام آهو در خورست

بعد از آن خود ناف آهو رهبرست

چونکه شُکر گام کرد و، ره برید

لاجرم زان گام، در کامی رسید

رفتن یک منزلی بر بوی ناف

بهتر از صد منزل گام و طواف

آن دلی کو مَطْلَع مهتاب هاست

بهر عارف، فُتِحَتْ اَبْواب* هاست

با تو دیوارست و با ایشان در است

با تو سنگ و، با عزیزان، گوهرست

آنچه تو در آینه بینی عیان

پیر، اندر خشت(۱۳) بیند بیش از آن

پیر، ایشان اند کین عالم نبود

جان ایشان بود در دریای جود

پیش ازین تن عمرها بگذاشتند

پیشتر از کشت بُر(۱۴) برداشتند

پیشتر از نقش جان پذرفته‌اند

پیشتر از بحر درها سفته‌اند

* قرآن کریم، سوره زمر(٣٩)، آیه ٧٣

Quran, Sooreh Zomar(#39), Ayeh #73

وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّهِ زُمَرًا ۖ حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا…

و کسانی که از پروردگارشان پروا کردند گروه گروه به بهشت رانده می شوند، چون به آن رسند در حالی که درهایش از پیش گشوده شده است…

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۲۰۳

IMG_20160207_190952

 التزام کردن خادم تعهد بَهیمه را و تخلف نمودن

حلقهٔ آن صوفیان مُستَفید(۱۵)

چونکه بر وجد و طرب آخر رسید

خوان بیاوردند بهر میهمان

از بَهیمه(۱۶) یاد آورد آن زمان

گفت خادم را که در آخُر برو

راست کن بهر بَهیمه کاه و جو

گفت: لا حَوْل(۱۷)، این چه افزون گفتن است؟

از قدیم این کارها کار من است

گفت: تر کن آن جُوَش را از نخست

کان خر پیرست و دندانهاش سست

گفت: لا حَوْل، این چه می‌گویی مِها

از من آموزند این ترتیب ها

گفت: پالانش فرو نِه پیش پیش

داروی مَنْبَل(۱۸) بنه بر پشتِ ریش

گفت: لا حَوْل، آخر ای حکمت‌گزار

جنس تو مهمانم آمد صد هزار

جمله راضی رفته‌اند از پیش ما

هست مهمان، جان ما و، خویش ما

گفت: آبش ده، ولیکن شیر گرم(۱۹)

گفت: لا حَوْل از توم بگرفت شرم

گفت: اندر جو تو کمتر کاه ‌کن

گفت: لا حَوْل، این سخن کوتاه کن

گفت: جایش را بروب از سنگ و پُشک(۲۰)

ور بود تر، ریز بر وی خاک خشک

گفت: لا حَوْل، ای پدر لا حَوْل کن

با رسول اهل، کمتر گو سَخُن

گفت: بِستان شانه، پشت خر بخار

گفت: لا حَوْل، ای پدر شرمی بدار

خادم این گفت و میان را بست(۲۱) چُست

گفت: رفتم کاه و جو آرم نخست

رفت، و از آخُر نکرد او هیچ یاد

خواب خرگوشی بدان صوفی بداد

رفت خادم جانب اوباشِ(۲۲) چند

کرد بر اندرز صوفی، ریش‌خند

صوفی از ره مانده بود و، شد دراز

خواب ها می‌دید با چشم فراز(۲۳)

کان خرش در چنگ گرگی مانده بود

پاره‌ها از پشت و رانش می‌ربود

گفت: لا حَوْل این چه سان ماخولیاست(۲۴)؟

ای عجب آن خادم مُشفق(۲۵) کجاست؟

باز می‌دید آن خرش در راه‌رَو

گه به چاهی می‌فتاد و گه به گَو(۲۶)

گونه‌گون می‌دید ناخوش واقعه

فاتحه می‌خواند او وَالْقارعه

گفت: چاره چیست؟ یاران جسته‌اند

رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند

باز می‌گفت: ای عجب آن خادمک

نه که با ما گشت هم‌نان و نمک؟

من نکردم با وی الا لطف و لین(۲۷)

او چرا با من کند برعکس، کین؟

هر عداوت را سبب باید سند

ورنه جنسیّت وفا تلقین کند

باز می‌گفت: آدم با لطف و جود

کی بر آن ابلیس جوری کرده بود؟

آدمی مر مار و کزدم را چه کرد

کو همی‌خواهد مر او را مرگ و درد؟

گرگ را خود خاصیت بدریدن است

این حسد در خلق، آخر روشن است

باز می‌گفت این گمان بد خطاست

بر برادر این چنین ظنّم چراست؟

باز گفتی حَزْم(۲۸)، سؤُ الظَّنِّ توست

هر که بدظن نیست کی مانَد درست؟

صوفی اندر وسوسه و، آن خر چنان

که چنین بادا جزای دشمنان

آن خر مسکین میان خاک و سنگ

کژ شده پالان، دریده پالْهَنگ(۲۹)

کشته از ره، جملهٔ شب بی علف

گاه در جان کندن و، گه در تلف

خر همه شب ذکر می‌کرد: ای اله

جو رها کردم، کم از یک مشت کاه

با زبان حال می‌گفت: ای شیوخ

رحمتی، که سوختم زین خامِ شوخ(۳۰)

آنچه آن خر، دید از رنج و عذاب

مرغ خاکی بیند اندر سیل آب

پس به پهلو گشت آن شب تا سحر

آن خر بیچاره از جُوعُ الْبَقَر(۳۱)

روز شد، خادم بیامد بامداد

زود پالان جست، بر پشتش نهاد

خر فروشانه، دو سه زخمش بزد

کرد با خر آنچه زان سگ می‌سزد

خر، جهنده گشت از تیزی نیش

کو زبان، تا خر بگوید حال خویش؟

 مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line # ۲۶۷

IMG_20160207_190709

حَزْم آن باشد که ظنِّ بَد بری

تا گریزیّ و، شوی از بد، بَری(۳۲)

حَزْم، سُؤ الظن(۳۳) گفته ست آن رسول

هر قدم را دام می‌دان ای فضول(۳۴)

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # ۲۴۴

گمان بردن کاروانیان که بَهیمهٔ صوفی رنجورست

چونکه صوفی بر نشست و شد روان

رو در افتادن گرفت او هر زمان

هر زمانش خلق بر می‌داشتند

جمله رنجورش همی‌پنداشتند

آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت

وان دگر در زیر کامش جُست لَخت

و آن دگر در نعل او می‌جُست سنگ

و آن دگر در چشم او می‌دید زنگ

باز می‌گفتند: ای شیخ، این ز چیست؟

دی نمی‌گفتی که شکر، این خر قویست؟

گفت: آن خر کو به شب لا حَوْل خَورد

جز بدین شیوه نداند راه کرد

چونکه قوت خر، به شب لا حَوْل بود

شب مُسَبِّح(۳۵) بود و، روز اندر سجود

آدمی خوارند اغلب مردمان

از سلام عَلّیکِ شان کم جو امان

خانهٔ دیو است دل های همه

کم پذیر از دیو مردم دَمْدَمه(۳۶)

از دم دیو آنکه او لا حَوْل خَورد

هم چو آن خر در سر آید در نبرد

هر که در دنیا خورد تلبیس دیو

وز عدوِّ دوست‌رو تعظیم و ریو(۳۷)

در ره اسلام و بر پول صراط

در سر آید همچو آن خر از خُباط(۳۸)

عشوه‌های یار بد مَنیوش(۳۹) هین

دام بین، ایمن مرو تو بر زمین

صد هزار ابلیس لا حَوْل آر بین

آدما، ابلیس را در مار بین

دم دهد گوید تو را: ای جان و دوست

تا چو قصابی کشد از دوست، پوست

دم دهد(۴۰)، تا پوستت بیرون کشد

وای او کز دشمنان، افیون چشد

سر نهد بر پای تو، قصاب‌وار

دم دهد تا خونت ریزد زارِ زار

همچو شیری، صید خود را خویش کن

ترک عشوهٔ اجنبیّ و خویش کن

همچو خادم دان مراعات خَسان

بی‌کسی بهتر، ز عشوهٔ ناکسان

در زمین مردمان، خانه مکن

کار خود کن، کار بیگانه مکن

کیست بیگانه؟ تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

جوهر خود را نبینی فَربِهی

گر میان مُشک تن را جا شود

روز مردن گَند او پیدا شود

مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال

مشک چه بْوَد؟ نام پاک ذُوالْجَلال(۴۱)

آن منافق مُشک بر تن می‌نهد

روح را در قعر گُلخَن(۴۲) می‌نهد

بر زبان، نام حق و، در جان او

گندها از فکر بی ایمان او

IMG_20160207_190637

(۱) فراش: گسترنده فرش و بساط

(۲) جمیل: زیبا

(۳) پیر زال: پیر سفید مو، پیر فرتوت

(۴) هم‌سنگ: هم وزن، همتا، هم مرتبه، در اینجا مصاحب

(۵) دَنْگ: احمق، بیهوش

(۶) خَس: خار و خاشاک

(۷) بیگار: کار بی مزد

(۸) رَفو: دوختن پارگی جامه یا فرش 

(۹) اِدْبار: بخت‌ برگشتگی، تیره‌بختی، تیره‌روزی 

(۱۰) قُنُق: میهمان

(۱۱) بَهیمه: چهارپا

(۱۲) صُفّه: ایوان سقف دار

(۱۳) خشت: آجر خام و ناپخته

(۱۴) بُر: گندم

(۱۵) مُستَفید: آنکه طلب فایده می کند

(۱۶) لا حَوْل: لا حَوْلَ و لا قُوَّهَ الّا بِاللهِ. نیرویی و قدرتی نیست مگر خدا را.

(۱۷) مَنْبَل: نام گیاهی که جهت بهبود زخم ها و جراحت های تازه بکار برند

(۱۸) شیر گرم: ملایم، گرم به اندازه گرمی شیر تازه دوشیده

(۱۹) پُشک: پشکل بز و گوسفند و امثال آن

(۲۰) میان بستن: کنایه از آماده شدن

(۲۱) اوباش: فرومایگان، مردم پست، جمع وَبَش

(۲۲) فراز: بلندی، پستی، در اینجا به معنی بسته

(۲۳) ماخولیا: مالیخولیا، یک نوع بیماری عصبی که باعث خیالات بیهوده می شود و گمان می کند که خیالاتش حقیقت دارد.

(۲۴) مُشفق: مهربان، دلسوز

(۲۵) گَو: گودال

(۲۶) لین: نرمی، نرم شدن

(۲۷) حَزْم: دور اندیشی

(۲۸) پالْهَنگ: رشته، ریسمان یا تسمه‌ای که بر افسار اسب یا الاغ  می‌بستند.

(۲۹) خامِ شوخ: نادان گستاخ و بی شرم

(۳۰) جُوعُ الْبَقَر: از بیماری های معده است و مبتلای بدان هر چه می خورد سیر نمی شود.

(۳۱) بَری: بیگناه، پاک از گناه

(۳۲) سُؤ الظن: بدگمانی

(۳۳) فضول: زیاده گو، یاوه گو

(۳۴) مُسَبِّح: تسبیح کننده

(۳۵) دَمْدَمه: سخن فریبنده گفتن، گول زدن

(۳۶) ریو: حیله

(۳۷) خُباط: حالت شبیه دیوانگی، شوریدگی مغز

(۳۸) مَنیوش: گوش مکن

(۳۹) دم دادن: دمیدن، افسون خواندن بر مار، در اینجا فریب دادن

(۴۰) ذُوالْجَلال: دارنده شکوه

(۴۱) گُلخَن: اجاق و آتشدان حمام های قدیم که جای بسیار کثیف و دود آلودی بوده است.

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!