برنامه شماره ۶۰۵ گنج حضور تفسیر اشعار مولانا

hozor-87628765826582754

جاءَ الْرَّبیعُ وَ الْبَطَر، زالَ الْشِّتاءُ وَ الْخَطَر

 

برنامه صوتی شماره ۶۰۵ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۵ تاریخ اجرا: ۲ می ۲۰۱۶ ـ ۱۴ اردیبهشت   

 
 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

جاءَ الْرَّبیعُ وَ الْبَطَر، زالَ الْشِّتاءُ وَ الْخَطَر

مِنْ فَضْلِ رَبِّ عِنْدَهُ کُلُّ الْخَطایا تُغْتَفَر

بهار و شادی آمد، زمستان و خطر رفع شد، 

از فضل پروردگاری که همه گناهان پیشش بخشوده می شود.

آمد تُرُش رویی(۱) دگر، یا زمهریرست(۲) او مگر

برریز جامی بر سرش، ای ساقی همچون شکر

اَوْحی’ اِلَیْکُمْ رَبُّکُمْ، اِنّا غَفَرْنا ذَنْبَکُم

فَارضَوا بِما یُقْضی لَکُمْ اِنَّ الرِّضا خَیْرُ الْسِّیَر

پروردگارتان به شما وحی می کند که ماگناهتان را بخشیدیم، 

بر آنچه شما را مقدّر شده است راضی باشید که رضا بهترین خصلت هاست.

یا می دهش از بُلبُله(۳) یا خود به راهش کن هله

زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت(۴)، ای پسر

وَ قایِلٍ یَقُولُ لی اِنَّا عَلِمْنا بِرَّه

فَاحْکِ لَدَیْنَا سِرَّهُ، لا تَشْتَغِلْ فِیما اشْتَهَر

ای بسا گوینده یی که به من می گویدکه ما احسان او را 

hozor-87628765826582746

اُنْظُرْ اِلی’ اَهْلِ الرَّدی، کَمْ عایِنُوا نَورَ الْهُدی’

می دانیم، سرّ او را به ما بگو، به آنچه مشهور است مپرداز.

درده می پیغامبری تا خر نماند در خری

خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر

اَلسِّرُّ فِیکَ یافَتی، لا’ تَلْتَمِسْ فِیما اَتی’

مَنْ لَیْسَ سِرٌّ عِنْدَهُ لَمْ یَنْتَفِعْ مِمّا’ ظَهَر

ای جوان، راز در توست، از آنچهمی آید، مجو و آن که سرّی 

نزد او نیست، از آنچه ظاهر می شود، سودی نمی برد.

در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مَهِل(۵)

دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر

اُنْظُرْ اِلی’ اَهْلِ الرَّدی، کَمْ عایِنُوا نَورَ الْهُدی’

لَمْ تُرْتَفَعْ اَسْتارُهُمْ مِنْ بَعْدِ ما اَنْشَقَّ الْقَمَر*

هلاک شدگان را بنگر که چند نورهدایت را دیدند، 

اما بعد از شکافتن ماه هم پرده غفلت آنان رفع نشد.

ای پاسبان بر در نشین، در مجلس ما ره مده

جز عاشقی آتش دلی کاید از او بوی جگر

یا رَبَّنَا رَبَّ الْمِنَنْ، اِنْ اَنْتَ لَمْ تَرْحَمْ فَمَن؟

مِنْکَ الْهُدی’ مِنْکَ الْرَّدی’ ما غَیْرُ ذَا اِلَّا غَرَر

پروردگارا، ای صاحب احسانها، اگر تو رحم نکنی چه کسی 

رحم خواهد کرد؟ هدایت از توست، گمراهی از توست،

همه چیز جز این غیر فریب نیست.

hozor423895273820154251215408

عِنْدِی صِفاتٌ صَافِیَه فِی جَنْبِها نُطْقِی کَدَر

جز عاشقی، عاشق کنی، مستی، لطیفی، روشنی

نشناسد از مستی خود او سرکُلَه را از کمر

یا شَوقُ، اَیْنَ الْعَافِیَه، کَیْ اِضْطَفِر بِالقافِیَه؟!

عِنْدِی صِفاتٌ صَافِیَه فِی جَنْبِها نُطْقِی کَدَر

ای شوق، رستگاری کجاست؟ کی بر قافیه چیره خواهم شد، 

مرا صفات باصفایی است که نطق من در کنار آنها تیره است.

گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد

ور بیل خواهی عاریت(۶) بر جای بیل آرد تبر

اِنْ کَانَ نُطْقِی مُدْرِسی قَد ظَلَّ عِشْقِی مُخْرِسِی

وَالْعِشْقُ قِرْنٌ غَالِبٌ فِینَا وَ سُلْطانُ الْظَّفَر

اگر سخنم پیر کننده و فرساینده من باشد، بی گمان عشق 

لال کننده من است. عشق همنشین پیروز میان ما و سلطان ظفرمند است.

ای خواجه من آغشته‌ام، بی‌شرم و بی‌دل گشته‌ام

اِسپَر(۷) سلامت نیستم، در پیش تیغم چون سپر

سِرٌّ کَتِیمٌ لَفْظُهُ، سَیْفٌ حَسِیمٌ لَحْظُهُ

شَمْسُ الْضُحَی لا تَخْتَفِی اِلّا بِسَحّارٍ سَحَر

لفظش رازی پنهان و نگاهش شمشیری برّان است آفتاب نیمروز 

جز به جادوی جادوگران نهان نمی ماند.

خواهم یکی گوینده‌ای، مستی، خرابی، زنده‌ای

کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر

یَا سَاحِراً اَبْصَارَنا بالَغْتَ فِی اَسْحَارِنا

فَارْفُقْ بِنا اَوْدَارِنا’ اِنّا’ حُبِسْنَا فِی السَّفَر

hozor18920200139480260

یَا سَاحِراً اَبْصَارَنا بالَغْتَ فِی اَسْحَارِنا

ای جادو کننده چشمان ما، در سحر ما مبالغه کردی، 

با ما موافقت یا مدارا کن، ما در سفر زندانی شدیم.

اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش

چون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شُمَر

یَا قَوْمَ مُوسی’ اِنَّنا’ فِی الْتّیهِ تِهْنَا مِثْلَکُم

کَیْفَ اهْتَدَیْتُم فَاخْبِرُوا لا تَکْتُمُوا عَنَّا الْخَبَر

ای قوم موسی ما نیز چون شما در تیه سرگردان شدیم، 

چگونه هدایت یافتید، ما را آگاه کنید و خبر را از ما پنهان مکنید.

آن‌ها خراب و مست و خوش وین‌ها غلام پنج و شش

آن‌ها جدا وین‌ها جدا، آن‌ها دگر وین‌ها دگر

اِنْ عَوَّقُوا تَرْحَالَنا فَالْمَنُّ وَ السَّلْوَی لَنا’

اَصْلَحْتَ رَبِّی بَالَنا’ طَابَ السَّفَر طَابَ الْحَضَر

اگر کوچ ما را به تعویق انداختند، پس منّ و سَلوی از آن ماست، 

پروردگارا تو حال ما را نیکو کردی که سفر و حضر برای ما نیکو شد.

گفتن همه جنگ آورد، در بوی و در رنگ آورد

چون رافضی(۸) جنگ افکند هر دم علی را با عمر

اُسْکُتْ وَ لَا تُکْثِر اَخِی اِنْ طُلْتَ تُکْثِرْ تَرْتَخِی

اَلْحَیْلُ فِی رِیح ِالْهَوی’ فَاحْفَظْهُ “کَلّا لا وَزَر”**

ای برادر خاموش باش، زیاده حرف مزن، اگر طول دهی و پرحرفی کنی، سست می شوی. 

hozor423895273820154251210021

اِنَّ الْهَوی’ قَدْ غَرَّنا’ مِنْ بَعْدِ مَا قَدْ سَرَّنا

قدرت در هوای عشق است، نگه دارش، هرگز پناهگاهی نیست.

خامش کن و کوتاه کن، نظاره آن ماه کن

آن مه که چون بر ماه زد از نورش “اِنْشَقَّ الْقَمَر” 

اِنَّ الْهَوی’ قَدْ غَرَّنا’ مِنْ بَعْدِ مَا قَدْ سَرَّنا

فَاکْشِفْ بِلُطْفٍ ضُرَّنا’ قَالَ النَّبِیُّ: ” لا ضَرَر”***

عشق پس از آنکه ما را شادمان کرد، فریب داد، با لطف ضرر 

ما را رفع کن، پیامبر گفت که ضرر زدن (در اسلام) نیست.

ای میر مه، روپوش کن، ای جان عاشق، جوش کن

ما را چو خود بی‌هوش کن، بی‌هوش خوش در ما نگر

قَالُوا: « نُدَبِّرْ شَأنَکُمْ، نَفْتَحْ لَکُمْ آذانَکُم

نَرْفَعْ لَکُم اَرْکانَکُمْ اَنْتُمْ مَصابِیحُ الْبَشَر»

گفتند که در کار شما می اندیشیم (تامل می کنیم) گوشهایتان 

را باز می کنیم، پایه هایتان را بلند می کنیم، شما چراغهای بشری هستید.

ز اندازه بیرون خورده‌ام، کاندازه را گم کرده‌ام

شُدُّوا یَدِی شُدُّوا فَمِی هَذا دَواءُ مَنْ سَکَر

(دستم را ببندید، دهانم را محکم کنید که این علاج مست است.)

هاکُمْ مَعاریجَ الْلِّقا فِیهَا تَداریِجُ الْبَقَا

اَنْعِمْ بِهِ مِنْ مُسْتَقَی اَکْرِمْ بِهِ مِنْ مُسْتَقَر

این نردبانهای دیدار است که پله های جاودانگی در آن است، 

از سرچشمه نعمت بخش آن و آن جایگاه اکرام کن.

هین، نیش ما را نوش کن، افغان(۹) ما را گوش کن

ما را چو خود بی‌هوش کن، بی‌هوش سوی ما نگر

اَلْعَیْشُ حَقّاً عَیْشُکُمْ وَ الْمَوْتُ حَقّاً مَوْتُکُم

وَ الدّینُ وَ الدُّنیا لَکُم هَذا جَزاءُ مَنْ شَکَر

در واقع زندگی، زندگی شما و مرگ، مرگ شماست، دین و دنیا آن شماست، این پاداش کسی است که شاکر باشد.

hozor423895273820154251215426

ِاقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ

* قرآن کریم، سوره قمر (۵۴)، آیه ۱

ِاقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ

ترجمه فارسی

رستاخیز نزدیک شد و ماه بشکافت.

ترجمه انگلیسی

The Hour (of Judgment) is nigh, and the moon is cleft asunder.

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۷

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا

دست خود بر سر رنجور بنه که چونی

از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا(۱۰)

آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست

گستران بر سر او سایه احسان و رضا

** قرآن کریم، سوره قیامه (۷۵)، آیه ۱۰-۱۲

یَقُولُ الْإِنْسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ 

کَلَّا لَا وَزَرَ.

إِلَىٰ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ.

ترجمه فارسی

در آن روز انسان گوید: کجا مفرّ و پناهی خواهد بود؟

هرگز مفرّ و پناهگاهی نیست.

آن روز جز درگاه خدا پناهگاهی نیست.

ترجمه انگلیسی

That Day will Man say: “Where is the refuge”?

By no means! No place of safety!

Before thy Lord (alone), that Day will be the place of rest.

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست

جز بخلوتگاه حق آرام نیست

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶

تا کنی مر غیر را حَبْر(۱۱) و سَنی(۱۲)

خویش را بدخُو و خالی می‌کنی

متصل چون شد دلت با آن عَدَن(۱۳)

هین بگو مَهراس(۱۴) از خالی شدن

امر قُل(۱۵) زین آمدش کای راستین

کم نخواهد شد بگو دریاست این

اَنْصِتوا(۱۶) یعنی که آبت را به لاغ(۱۷)

هین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغ

***حدیث

لا ضَرَر ولا ضِرارَ فی الاسلام

ضرر زدن (در اسلام) نیست

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۹۱

نکته‌ها چون تیغ پولادست تیز

گر نداری تو سپر وا پس گریز

پیش این الماس بی اِسپَر میا

کز بریدن تیغ را نبود حیا

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۶۰

به خدایی که در ازل بوده‌ست

حی(۱۸) و دانا و قادر و قیوم(۱۹)

نور او شمع‌های عشق فروخت

تا بشد صد هزار سر معلوم

(۱) تُرُش رو: عبوس، بداخم، بدخو، دردمند،غصه دار

(۲) زمهریر: سرمای سخت، زمستان

(۳) بُلبُله: صُراحی، نوعی ظرف لوله‌دار شراب که هنگام ریختن می صدایی از آن خارج می‌شد

(۴) عفریت: دیو، در اینجا به معنی انسان دردمند

(۵) مَهِل: مگذار، هلیدن به معنی گذاشتن، رها کردن

(۶) عاریت: قرضی، آنچه به شرط برگرداندن گرفته یا داده می‌شود

(۷) اِسپَر: سپر

(۸) رافضی:  من ذهنی، کسی که به جای هوشیاری حضور، گفتگوهای ذهنش را اصل می داند و از آن راهنمایی می گیرد. کسی که عقل من ذهنی اش را به جای خرد زندگی گرفته و بر اساس تفاوت های سطحی جنگ و ستیز راه می اندازد. کسی که عمق زندگی و بی نهایت خدا را تجربه نکرده و آرامش ندارد و با چسبیدن به باورهای ذهنی و سطحی، از طریق ستیزه و جنگ می خواهد به آرامش برسد.

(۹) افغان: فغان، ناله، زاری

(۱۰) دست مخا: دست خاییدن به معنی دست گزیدن ، به دندان گرفتن دست به علامت حسرت و پشیمانی، اظهار پشیمانی کردن

(۱۱) حَبْر: دانشمند، دانا

(۱۲) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

(۱۳) عَدَن: عالم قدس و جهان حقیقت

(۱۴) مَهراس: نترس، فعل نهی از مصدر هراسیدن

(۱۵) قُل: بگو

(۱۶) اَنْصِتوا: خاموش باشید

(۱۷) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است

(۱۸) حی: زنده

(۱۹) قیوم: قائم‌به‌ذات، پاینده

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!