برنامه شماره ۵۸۹ گنج حضور،دیوان شمس غزل شماره ۱۶۶۱

?سخت‌گیری و تعصب خامی است

?تا جنینی کار خون‌آشامی است

?چیز دیگر ماند اما گفتنش

?با تو روح القدس گوید بی مَنَش

?نی تو گویی هم به گوش خویشتن

?نی من و نی غیرمن ای هم تو من

 

برنامه شماره ۵۸۹ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۴ تاریخ اجرا: ۴ ژانویه ۲۰۱۶ ـ ۱۵ دی  

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Qazal) # 1661, Divan e Shams

سالکان راه را محرم شدم

ساکنان قدس را همدم شدم

طارمی(۱) دیدم برون از شش جهت

خاک گشتم، فرش آن طارم شدم

خون شدم جوشیده در رگ‌های عشق

در دو چشم عاشقانش نم شدم

گه چو عیسی جملگی گشتم زبان

گه دل خاموش چون مریم شدم

آنچ از عیسی و مریم یاوه(۲) شد

گر مرا باور کنی آن هم شدم

پیش نشترهای(۳) عشق لَم یَزَل(۴)

زخم گشتم صد ره و مرهم شدم

هر قدم همراه عزرائیل بود

جان مبادم گر از او درهم شدم

رو به رو با مرگ کردم حرب‌ها

تا ز عین مرگ من خرم شدم

سست کردم تنگ هستی را تمام

تا که بر زین بقا محکم شدم

بانگ نای لم یزل بشنو ز من

گر چو پشت چنگ اندر خم شدم

رو نمود الله اعلم مر مرا

کشته الله و پس اعلم شدم

عید اکبر شمس تبریزی بود

عید را قربانی اعظم شدم

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1259

پیل اندر خانهٔ تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود(۵)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1269

چشم حس همچون کف دست است و بس

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1271

جنبش کفها ز دریا روز و شب

کف همی‌بینیّ و دریا نی عجب

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1274

آب را آبی ست کو می‌رانَدَش

روح را روحی ست کو می‌خواندش

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۸۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1284

شیر خواره چون ز دایه بگسلد

لوت‌خواره(۶) شد مرورا می‌هلد(۷)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1295

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان(۸)

سست گیرد شاخها را بعد از آن

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1297

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون‌آشامی است

چیز دیگر ماند اما گفتنش

با تو روح القدس گوید بی مَنَش

نی تو گویی هم به گوش خویشتن

نی من و نی غیرمن ای هم تو من

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۰۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1303

آن تو زفتت که آن نهصد تو است

قُلزم ست(۹) و غرقه گاه صد تو است

خود چه جای حد بیداری ست و خواب

دم مزن وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب(۱۰)

دم مزن تا بشنوی از دم زنان

آنچه نامد در زبان و در بیان

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1307

دم مزن تا دم زند بهر تو روح

آشنا(۱۱) بگذار در کشتی نوح

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1323

جز خضوع و بندگی و اضطرار(۱۲)

اندرین حضرت ندارد اعتبار

گفت: بابا سالها این گفته‌ای

باز می‌گویی به جهل آشفته‌ای

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1334

گفت: او از اهل و خویشانت نبود

خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟(۱۳)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1359

ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و تو مَنظَرم(۱۴)

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1361

عاشق صنع(۱۵) خدا با فر(۱۶) بود

عاشق مصنوع(۱۷) او کافر بود

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Qazal) # 2029, Divan e Shams

بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1362

دی سؤالی کرد سائل(۱۸) مر مرا

زانکه عاشق بود او بر ماجرا

گفت: نکتهٔ اَلرّضا بِالْکُفر کُفْر*

این پیمبر گفت و گفت اوست مُهر(۱۹)

باز فرمود او که اندر هر قضا

مر مسلمان را رضا باید رضا

نه قضای حق بود کفر و نفاق؟

گر بدین راضی شوم باشد شِقاق(۲۰)

ور نیم راضی بود آن هم زیان

پس چه چاره باشدم اندر میان؟

گفتمش: این کفر مَقضی(۲۱) نه قضاست(۲۲)

هست آثار قضا این کفر راست

پس قضا را خواجه از مقضی بدان

تا شکالت دفع گردد در زمان

راضیم در کفر زان رو که قضاست

نه ازین رو که نزاع و خُبثِ(۲۳) ماست

کفر از روی قضا هم کفر نیست

حق را کافر مخوان اینجا مَایست

کفر جهل ست و قضای کفر علم

هر دو کی یک باشد آخر حِلم خِلم(۲۴)؟

زشتی خط زشتی نقاش نیست

بلکه از وی زشت را بنمودنی است

قوت نقاش باشد آنکه او

هم تواند زشت کردن هم نکو

گر گشایم بحث این را من به ساز

تا سؤال و تا جواب آید دراز

ذوق نکتهٔ عشق از من می‌رود

نقش خدمت نقش دیگر می‌شود

*حدیث نبوی

راضی شدن به کفر پس از در

آمدن به اسلام جایز نیست.

هر که به قضای من رضا ندهد و

بر بلای من نشکیبد باید خدایی جز من بجوید.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۷۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 1376

مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرت است

آن یکی مرد دو مو(۲۵) آمد شتاب

پیش یک آیینه دار(۲۶) مُستَطاب(۲۷)

گفت: از ریشم سپیدی کن جدا

که عروس نو گزیدم ای فَتی(۲۸)

ریش او ببرید و کل پیشش نهاد

گفت: تو بگزین مرا کاری فتاد

این سؤال و آن جواب است آن گزین

که سر اینها ندارد درد دین

آن یکی زد سیلیی مر زید را

حمله کرد او هم برای کید را

گفت سیلی‌زن: سؤالت می‌کنم

پس جوابم گوی و آنگه می‌زنم

بر قفای تو زدم آمد طَراق(۲۹)

یک سؤالی دارم اینجا در وِفاق(۳۰)

این طراق از دست من بودست یا

از قفاگاه تو ای فخر کیا؟(۳۱)

گفت: از درد این فراغت نیستم

که درین فکر و تفکر بیستَم(۳۲)

تو که بی‌دردی همی اندیش این

نیست صاحب‌درد را این فکر هین

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poems (Mathnavi), Book # 3, Line # 2396

تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام

سجده کرد و گفت کای دانای سوز

در دل داود انداز آن فروز

در دلش نه آنچه تو اندر دلم

اندر افکندی به راز ای مُفْضِلم(۳۳)

این بگفت و گریه در شد های های

تا دل داود بیرون شد ز جای

گفت: هین امروز ای خواهان گاو

مهلتم ده وین دعاوی را مکاو

تا روم من سوی خلوت در نماز

پرسم این احوال از دانای راز

خوی دارم در نماز آن التفات

معنی قُرَّهُ عَینی فِی الصَّلات(۳۴)

روزن جانم گشاده ست از صفا

می‌رسد بی واسطه نامهٔ خدا(۳۵)

نامه و باران و نور از روزنم

می‌فتد در خانه‌ام از معدنم

دوزخ ست آن خانه کان بی روزن است

اصل دین ای بنده روزن کردن است

تیشهٔ هر بیشه‌ای کم زن بیا

تیشه زن در کندن روزن هلا

یا نمی‌دانی که نور آفتاب

عکس خورشید برون است از حجاب

نور این دانی که حیوان دید هم

پس چه کَرَّمْنا** بُوَد بر آدمم؟

من چو خورشیدم درون نور غرق

می‌ندانم کرد خویش از نور فرق

رفتنم سوی نماز و آن خَلا(۳۶)

بهر تعلیم ست ره مر خلق را

کژ نهم تا راست گردد این جهان

حَرْب(۳۷) خُدْعه(۳۸) این بود ای پهلوان

نیست دستوری و گر نه ریختی

گرد از دریای راز انگیختی

همچنین می‌گفت داود این نَسَق(۳۹)

خواست گشتن عقل خلقان مُحْتَرَق(۴۰)

پس گریبانش کشید از پس یکی

که ندارم در یکیی‌اش شکی

با خود آمد گفت را کوتاه کرد

لب ببست و عزم خلوتگاه کرد

** قرآن کریم، سوره اسراء (١٧) ، آیه ٧٠

Quran, Sooreh Esraa (#17), Line # 70

وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ 

مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلً

ترجمه فارسی

Farsi Translation

و ما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی 

و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم.

و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌.

ترجمه انگلیسی

English Translation

We have honoured the sons of Adam; provided them

with transport on land and sea 

given them for sustenance things good and pure 

and conferred on them special favours, 

above a great part of our creation

(۱) طارم: آسمان

(۲) یاوه: تلف شده، بیهوده

(۳) نشتر: ابزار نوک‌تیز که با آن رگ می‌زنند، وسیلۀ رگ‌ زدن

(۴) لَم یَزَل: جاودان، فنا ناپذیر

(۵) هنود: هندیان

(۶) لوت‌خواره: غذاخوار

(۷) هلیدن: گذاشتن، رها کردن

(۸) لب‌گزان: لب گزنده، بسیار شیرین، میوه ای از فرط شیرینی 

لب را بگزد.

(۹) قُلزم: دریا

(۱۰) وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: خداوند به درستی داناتر است.

(۱۱) آشنا: شنا

(۱۲) اضطرار: اظهار درماندگی

(۱۳) کبود: سیاه

(۱۴) مَنظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

(۱۵) صنع: آفرینش

(۱۶) فر: شکوه و جلال

(۱۷) مصنوع: آفریده و مخلوق

(۱۸) سائل: سؤال کننده

(۱۹) مُهر: نگین و خاتم، در اینجا به معنی مسلّم و صحیح است.

(۲۰) شِقاق: مخالفت با خدا

(۲۱) مقضی: رویداد حاصل از اجرای قضا در این لحظه، رویداد این لحظه

(۲۲) قضا: فرمان الهی در این لحظه، ( قدر: اجرای فرمان الهی )

(۲۳) خُبث: خباثت، پلیدی

(۲۴) خِلم: خشم و غضب

(۲۵) دو مو: کسی که موی سیاه و سفید دارد

(۲۶) آیینه دار: آرایشگر

(۲۷) مُستَطاب:‌ تمیزکار و ماهر

(۲۸) فَتی: جوانمرد

(۲۹) طَراق: صدا و آوازی که از کوفتن و شکستن چیزی مانند چوب و استخوان و جز آن بر آید.

(۳۰) وِفاق: همراهی کردن

(۳۱) کیا: بزرگ، سرور

(۳۲) بیستَم: مخفّف بایستم

(۳۳) مُفْضِل: بسیار بخشنده

(۳۴) قُرَّهُ عَینی فِی الصَّلات: نور چشم من نماز است. اشاره به حدیثی قدسی

(۳۵) نامهٔ خدا: منظور پیام و وحی الهی است.

(۳۶) خَلا: خلوت

(۳۷) حَرْب: جنگ

(۳۸) خُدْعه: نیرنگ

(۳۹) نَسَق: شیوه، نظم و ترتیب

(۴۰) مُحْتَرَق: سوزان، آتش گرفته

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!