برنامه شماره ۵۸۷ گنج حضور،تفسیرغزل شماره ۲۷۱۳

🌻تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی

🌼تو بس خوبی ولیکن در نقابی

🌻به سوی شه پری باز سپیدی

🌼وگر پری به گورستان، غرابی

🌻جوان بختا بزن دستی و می‌گو

🌼شبابی یا شبابی یا شبابی

برنامه شماره ۵۸۷ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

۱۳۹۴ تاریخ اجرا: ۲۱ دسامبر ۲۰۱۵ ـ ۱ دی  

 
 

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۱۳

چنان گشتم ز مستی و خرابی

که خاکی را نمی‌دانم ز آبی

در این خانه نمی‌یابم کسی را

تو هشیاری، بیا، باشد بیابی

همین دانم که مجلس از تو برپاست

نمی‌دانم شرابی یا کبابی

به باطن جان جان جان جانی

به ظاهر آفتاب آفتابی

از آن رو خوش فسونی که مسیحی

از آن رو دیوسوزی که شهابی

مرا خوش خوی کن، زیرا شرابی

مرا خوش بوی کن، زیرا گلابی

صبایی، که بخندانی چمن را

اگر چه تشنگان را تو عذابی

بیا، مستان بی‌حد بین به بازار

اگر تو محتسب(۱) در احتسابی(۲)

چو نان خواهان، گهی اندر سؤالی

چو رنجوران، گهی اندر جوابی

مثال برق، کوته خنده تو

از آن محبوس ظلمات سحابی(۳)

درآ در مجلس سلطان باقی

ببین گردان جِفانٍ کَالْجَوابی*(۴)

تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی

تو بس خوبی ولیکن در نقابی

به سوی شه پری باز سپیدی

وگر پری به گورستان، غرابی(۵)

جوان بختا بزن دستی و می‌گو

شبابی یا شبابی یا شبابی

مگو با کس سخن ور سخت گیرد

بگو وَاللهِ اَعْلَمْ بِالصَّوابی

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۵۳

ترک جَلْدی کن کزین ناواقفی(۶)

لب ببند، اللُه اعلَمْ بِالْخَفی(۷)

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۳

بند گوش او شده هم هوش او

هوش با حق دار ای مدهوش او

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳

هر چه صورت می وسیلت(۸) سازدش

زان وسیلت بحر دور اندازدش

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۸

کیمیایی بود صحبتهای تو

کم مباد از خانهٔ دل پای تو

تو یکی شاخی بدی از نخل خُلد(۹)

چون گرفتم او مرا تا خُلد بُرد

سیل بود آنکه تنم را در ربود

برد سیلم تا لب دریای جود(۱۰)

من به بوی آب رفتم سوی سیل

بحر دیدم دُر گرفتم کَیل کَیل(۱۱)

طاس(۱۲) آوردش که اکنون آب‌ گیر

گفت: رو شد آبها پیشم حقیر

شربتی خوردم ز الله اشْتَری’(۱۳)

تا به محشر تشنگی ناید مرا

آنکه جوی و چشمه‌ها را آب داد

چشمه‌ای در اندرون من گشاد

این جگر که بود گرم و آب‌خوار

گشت پیش همت او، آب، خوار

کافِ کافی آمد او بهر عِباد(۱۴)

صدقِ وعدهٔ کهیعص

(کاف، ها، یا، عین، صاد)

کافیم بدهم ترا من جمله خیر

بی‌سبب بی‌واسطهٔ یاری غیر

کافیم بی‌نان ترا سیری دهم

بی‌سپاه و لشکرت میری دهم

بی‌بهارت نرگس و نسرین دهم

بی‌کتاب و اوستا تلقین دهم

کافیم بی داروت درمان کنم

گور را و چاه را میدان کنم

 قرآن کریم، سوره مریم (١٩) ، آیه ١

کهیعص (١)

حروف کهیعص (مفتاح)

حقیقت وعده حق تعالى است.

در توضیح « کهیعص »

ک، رمز کافی بودن خدا یا زندگی.

ه، رمز هدایت زندگی.

ی، رمز یَد یا گشاده دستی و فراوانی زندگی.

ع، رمز علیم، دانایی زندگی، برعکس جهل من ذهنی.

ص، رمز صادقُ الوَعد بودن زندگی- خوش قولی خدا در مقابل 

دروغین بودن وعده های من ذهنی.

 قرآن کریم، سوره سبا (۳۴) ، آیه ۱۳

براى او هر چه مى‌خواست از قبیل معابد و تندیسها

و ظروف بزرگ به اندازه حوضچه‌ها و دیگ‌هاى بزرگ

و استوار فراهم می آوردند. اى خاندان داود شکربگزارید

و حال آنکه فقط اندکی از بندگانم شکرگزارند.

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۹۹

مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

گفت: امر آمد برو مهلت تو را

من بجای خود شدم رستی ز ما

او همی‌شد و اژدها اندر عقب

چون سگ صَیّاد دانا و مُحبّ(۱۵)

چون سگ صَیّاد جنبان کرده دم

سنگ را می‌کرد ریگ او زیر سُم

سنگ و آهن را به دَم در می‌کشید

خرد می‌خایید(۱۶) آهن را پدید

در هوا می‌کرد خود بالای برج

که هزیمت می‌شد از وی روم و گُرج(۱۷)

کفک(۱۸) می‌انداخت چون اشتر ز کام

قطره‌ای بر هر که زد می‌شد جُذام

ژَغ ژَغ(۱۹) دندان او دل می‌شکست

جان شیران سیه می‌شد ز دست

چون به قوم خود رسید آن مجتبی

شِدْقِ(۲۰) او بگرفت باز او شد عصا

تکیه بر وی کرد و می‌گفت: ای عجب

پیش ما خورشید و پیش خصم شب

ای عجب چون می‌نبیند این سپاه

عالمی پر آفتاب چاشتگاه؟

چشم باز و گوش باز و این ذَکا(۲۱)**

خیره‌ام در چشم‌بندی خدا

من از ایشان خیره، ایشان هم ز من

از بهاری خار، ایشان، من سَمَن(۲۲)

پیششان بردم بسی جام رَحیق(۲۳)

سنگ شد آبش به پیش این فریق

دسته گل بستم و بردم به پیش

هر گلی چون خار گشت و نوش، نیش

آن نصیب جان بی‌خویشان بود

چونکه با خویش‌اند پیدا کی شود؟

خفتهٔ بیدار باید پیش ما

تا به بیداری ببیند خوابها

دشمن این خواب خوش شد فکر خلق

تا نخسپد فکرتش بسته ست حلق

حیرتی باید که روبد فکر را

خورده حیرت فکر را و ذکر را

هر که کاملتر بود او در هنر

او بمعنی پس بصورت پیشتر

راجعون*** گفت و رجوع این سان بود

که گله واگردد و خانه رود

چونکه واگردید گله از ورود(۲۴)

پس فتد آن بز که پیشآهنگ بود

پیش افتد آن بز لنگ پسین

اَضْحَکَ الرُّجْعی’ وُجوهَ العابِسین

(آن بز لنگ که به گاه رفتن از همه عقبتر می رفت، 

اینک به هنگامبازگشت پیشاپیش همه می آید.

این بازگشت چهره اخم آلود و غمزده

آنان را شادمان و خندان میکند.)

از گِزافه کی شدند این قوم لنگ؟

فخر را دادند و بخْریدند ننگ؟

پا شکسته می‌روند این قوم حج

از حَرَج(۲۵) راهی ست پنهان تا فَرَجْ(۲۶)

دل ز دانشها بشستند این فریق

زانک این دانش نداند آن طریق

دانشی باید که اصلش زآن سَر است

زانکه هر فرعی به اصلش رهبر است

هر پری بر عرض دریا کی پَرَد؟

تا لَدُنْ علم لَدُنّی(۲۷) می‌برد

پس چرا علمی بیاموزی به مرد

کش بباید سینه را زان پاک کرد؟

پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش

وقت واگشتن تو پیشآهنگ باش

آخِرونَ السّابِقُون باش ای ظریف(۲۸)

بر شَجَر سابق بود میوهٔ طریف(۲۹)

(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، 

زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)

گرچه میوه آخر آید در وجود

اول ست او زانک او مقصود بود

چون ملایک گوی: لا عِلْمَ لَنا’****

تا بگیرد دست تو عَلَّمْتَنا’

(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا

«جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)

گر درین مکتب ندانی تو هِجا(۳۰)

همچو احمد پری از نور حِجی’(۳۱)

گر نباشی نامدار اندر بلاد

کم نه‌ای الله اَعْلَم بِالْعِباد

(اگر در شهر به علم ظاهر نامدار و مشهور نشوی خداوند 

به حال بندگانش داناتر است.)

اندر آن ویران که آن معروف نیست

از برای حفظ گنجینهٔ زری ست

موضع معروف کی بنهند گنج؟

زین قِبَل آمد فرج در زیر رنج

خاطر آرد بس شِکال(۳۲) اینجا ولیک

بِسْکُلد اِشکال(۳۳) را اُستور(۳۴) نیک

هست عشقش آتشی اشکال‌سوز

هر خیالی را بروبد نور روز

هم از آن سو جو جواب ای مرتضى

کین سؤال آمد از آن سو مر ترا

گوشهٔ بی گوشهٔ دل، شه‌ رهی ست

تاب لا شرقی و لا غرب از مهی ست

تو ازین سو و از آن سو چون گدا

ای کُه معنی چه می‌جویی صَدا؟

هم از آن سو جو که وقت درد تو

می‌شوی در ذکر یا ربی دو تُو(۳۵)

وقت درد و مرگ از آنسو می‌نمی(۳۶)

چونکه دردت رفت، چونی اَعْجَمی؟(۳۷)

وقت محنت(۳۸) گشته‌ای الله گو

چونکه محنت رفت، گویی: راه کو؟

این از آن آمد که حق را بی گمان

هر که بشناسد، بود دایم بر آن

وانکه در عقل و گمان هستش حجاب

گاه پوشیدست و گه بدریده جَیب(۳۹)

عقل جزوی گاه چیره، گَه نگون

عقل کلی، ایمن از رَیْبُ الَمنون(۴۰)

عقل بفروش و هنر حیرت بخر

رو به خواری نه بخارا ای پسر

** قرآن کریم، سوره اعراف (۷) ، آیه ۱۷۹

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا

وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِکَ کَالْأَنْعَامِ

بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ.

ترجمه فارسی

همانا بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‌ایم[چرا که‌] 

دل‌هایى دارند که بدان نمی فهمند و چشم‌هایى دارند که بدان

نمى‌بینند، و گوش‌هایى دارند که بدان نمى‌شنوند. آنها چون

چهارپایانند بلکه گمراه‌ترند، آنان همان غفلت پیشگانند.

*** قرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۱۵۶

… إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

ترجمه فارسی

…ما از خدا پدید شده ایم و به سوی او باز رویم.

**** قرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲

قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا

عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (٣٢)

ترجمه فارسی

فرشتگان گفتند: پاکى تو راست خداوندا، ما را دانشى جز 

آنچه به ما آموخته‌اى نیست، که تویى داناى حکیم.

(۱) محتسب: حساب کننده

(۲) احتساب: حساب کردن

(۳) سحاب: ابر

(۴) جِفانٍ کَالْجَواب: کاسه هایی به بزرگی حوض

(۵) غراب: زاغ، کلاغ سیاه

(۶) ناواقفی: معلومات و دانش من ذهنی

(۷) اللُه اعلَمْ بِالْخَفی: فقط خدا داناست به مسائل پنهان 

(۸) وسیلت: وسیله

(۹) خُلد: بهشت

(۱۰) جود: بخشش، کرم

(۱۱) کَیل: پیمانه

(۱۲) طاس: کاسه

(۱۳) الله اشْتَری’: اشاره به آیه ۱۱۱ سوره توبه: خداوند همه 

هم هویت شدگی ها را در ازای بهشت خریده است.

(۱۴) عِباد: بندگان، جمع عبد

(۱۵) مُحبّ: دوستدار

(۱۶) می‌خایید: می جوید

(۱۷) گُرج: اقوام ساکن گرجستان، در بیت فوق رومیان و گرجیان

مظهر دلاوری و زورمندی به شمار رفته اند.

(۱۸) کفک: کف

(۱۹) ژَغ ژَغ: آواز و صدایی که در وقت خوردن چیزی و

یا بر اثر سرما از دندانها برآید.

(۲۰) شِدْقِ: کنج لب، گوشه دهان

(۲۱) ذَکا: هوشیاری، تیزی طبع

(۲۲) سَمَن: گل یاسمن

(۲۳) رَحیق: شراب ناب و خوشبو

(۲۴) ورود: مصدر فعل وَرَدَ یَرِدُ به معنی وارد شدن به

سرچشمه و یا مطلق وارد شدن و حاضر شدن است.

در این بیت منظور چراگاه است.

(۲۵) حَرَج: تنگی، تنگنا

(۲۶) فَرَجْ: گشایش

(۲۷) علم لَدُنّی: علم الهی

(۲۸) ظریف: زیرک و دانا، لطیف و خوش نما، نجیب

(۲۹) طریف: تر و تازه

(۳۰) هِجا: هجی کردن

(۳۱) حِجی: عقل، جمع آن اَحجاء

(۳۲) شِکال: مخفف اِشکال عربی به معنی دشواری

(۳۳) اِشکال: از کلمه عربی شِکال به معنی پای بند ستور

(۳۴) اُستور: ستور، اسب

(۳۵) دو تُو: خمیده، دولا

(۳۶) می‌نمی: از نمیدن به معنی میل کردن، توجه نمودن

(۳۷) اَعْجَمی: بی تدبیر و بیچاره

(۳۸) محنت: رنج، بلا

(۳۹) جَیب: گریبان، یقه

(۴۰) رَیْبُ الَمنون: حوادث ناگوار

برنامه شماره ۵۸۹ گنج حضور،دیوان شمس غزل شماره ۱۶۶۱

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!