اگو یا من تقلبی؟بخش-۱

 

اگو چیست؟ تشخیص دادن اگوی درون خودتان ودرون دیگران شیوه مطمئنی است برای یافتن آرامش درون. تشخیص دادن اگو بدان معناست که  شما درچنگال آن نیستید،درکنترل آن نیستید. برای اینکه بتوانید اگو را تشخیص بدهید، باید اول بفهمید که آن چیست.
اگو(ego) چیست؟
در باب ضرورت و اهمیت شناخت نفس یا اگو، یا خود تقلبی و جعلی،در بیان و کلام بزرگان دینی و اهل معرفت، آنقدر تاکید شده است که من فکر میکنم، با اندکی جستجو فقط در اینترنتی به مطالب زیادی دسترسی خواهید داشت. من در اینجا فقط به توصیه کوتاه، ساده و روشنگر اشاره میکنم و بحث خود را دنبال میکنیم:

 

ego-132461857684543252345003
“من عرفه نفس فقد عرفه ربه”
“فقط کسی که نفس یا خود یا اگوی خویش را شناخت، خدایش را خواهد شناخت.”
نفس،خود،من یا اگو همگی موید یک وضعیت خاص می باشند. یعنی هم هویت شدگی(Identification) یا یکی شدن با فرم یا شکل می باشد که  درک و فهم نادرست از خود را بوجودمی آورد.
کلمه اگو یا نفس یا من ذهنی برای افراد مختلف، معانی متفاوتی میتواند داشته باشد، ما دراینجا روی الفاظ و عبارت های زبانی کار نمیکنیم، از منظرتعلیمات روحانی و معنوی به اگو می پردازیم که  به معنای هم هویت شدگی با فرم(هر فرمی ازجمله فرم فکری، فرم عاطفی یا هیجانی و فرم جسمی) می باشد. و تمام مصیبت ها و درد ها و رنج هاو پلیدی های بشر از همینجا سرچشمه میگیرد.
اجازه دهید برای درک بهتر این مفهوم از یک مثال کمک بگیریم:
در میان قبایل آفریقایی و آمریکای لاتین مرسوم است که برای شکار میمون و به تله انداختن آن، ازیک شیوه خیلی ساده بهره می گیرند. شکارچیان  میمون  داخل تنه درخت سوراخی را ایجاد میکنند ودر داخل حفره درخت، چند گردو میگذارند.

شکارچیان وقتی از آنجا دور می شوند، میمون به سراغ گردوها می رود، دست خود را  داخل سوراخ درخت میکند تا گردو رابردارد.اما فروبردن دست داخل سورخ خیلی راحت است، اما بیرون کشیدن آن غیر ممکن. چون وقتی میمون گردو را به دست میگیرد و آنرا مشت میکند، دیگر نمی تواند دست خود را از سوراخ بیرون بکشد و در آنجا به تله می افتد.
شاید شما فکر کنید، خوب چرا گردو را نمی اندازد؟
ولی میمون که بزعم خود خیلی با هوش است، نمیداند برای رهایی از این تله باید گردو را بیاندازد، تا دست خود را از سوراخ بیرون بکشد. شکارچیان هم به این موضوع کاملاً واقف هستند، لذا برای گرفتن میمون به تله افتاده هیچ عجله ای بخرج نمیدهند و در سرفرصت به سراغش می روند. آنها می دانند که وقتی میمونی گردویی را به چنگ بگیرید، هرگز آن را رها نمی سازد! و هرچقدر میمون گرسنه تر باشد یا گرسنه تر بشود، گردو را محکمتر خواهد گرفت.
شاید این حالت میمون غریزی او باشد مثل بسیاری از غرایز دیگر در همه گونه های حیوانی ازجمله ما انسانها. امااگر مثل ما انسانها دارای قوه تشخیص و آگاهی بود، خیلی زود می فهمید که برای رها شدن از این تله، چاره ای ندارد جز اینکه این گردو را بیاندازد.
اگر میمون میتوانست با خدا صحبت کند و از او کمک بخواهد، احتمالاً اینطور خواسته خودش را بیان میکرد: ای خدای بزرگ و مهربان، ای رهاننده هر زندانی، لطفاً کمکم کنم تا از این دام رهایی بیابم. تو که خوب میدانی من با این گردو یکی شده ام، آن جزوی از من شده است  و من تا لحظه مرگ هم آنرا رها نمیکنم، لطفاً کاری بکن که این سوراخ درخت بزرگتر شود تا من از این تله رهایی پیدا کنم. و احتمالاً پاسخ خدا به میمون این میتوانست باشد که ای حیوان تو هیچ راهی نداری مگر اینکه گردو را بیانداری تا خودت را خلاص کنی و آزاد شوی.
این گرفتن گردو توسط میمون یعنی هم هویت شدن با گردو. یکی شدن با گردو. یعنی بین میمون و گردو هیچ جدایی و فاصله ای نیست. گردو یعنی میمون و میمون یعنی گردو! به این می گویند هم هویت شدگی با فرم، که یک هویت خطا، یک درک خطا ازخود را بوجود می آورد. این وضعیت را خود توهمی(اغفال کننده و فریبنده) می نامند.
این درک توهمی از خود را همچنین بعنوان “خود اگوئیک” یا اغلب “اگو” می شناسند.
در خود توهمی  یا من ذهنی، انسان خودش را با محصول ذهنش یکسان می پندارد و می بیند. یعنی چیزی را که ذهن او ساخته و پرداخته است و هیچ هویت واقعی و حقیقی ندارد را بخودش می گیرد و بخشی از خودش می سازد. یعنی  خود اگوئیک یا اگو یا من، محصول یا سازه ذهنی است، و اصالت وماهیت وجودی ندارد. اساساً هیچ گونه موجودیتی ندارد. توهم است، خیال است،فکر است. فکریا خیالی که به سازنده خودش یعنی ذهن چسبیده و با آن یکی شده است.
پذیرش توهمی بودن این گردو در این مرحله شاید برای شما سخت باشد، ولی وقتی ماهیت واقعی و اصیل را معرفی کردیم، خواهید دید که گردوها همگی ساخته ذهن هستند.
داستانی هست از زندگی حضرت آدم که نشان میدهد اولین بشر چگونه شروع کرد به ایجاد من ذهنی یا اگوی خود و آنرا برای کل بشریت به ارث نهاد.
تصور کنید از همان روز نخستی که اجداد ما یعنی آدم و حوا به انسان یا بشر تبدیل شدند، این اگو یا من همینطور بدون توقف یکسره در حال چاق شدن و فربه شدن است تا زمانی که انسان بعنوان انسان حیاتش پایان یابد. خودتان فکر کنید، ما بعنوان نوادگان آدم و حوا، هم اکنون چقدرباید صاحب هویت توهمی داشته باشیم. تا چه اندازه اکنون همه ما صاحب سوپراگوپوشالی باشیم!!
آدم و حوا قبل از بشر بودن  در فضای وحدت وجود و یکتایی زندگی میکردند. در واقع بین خود و دیگرمخلوقات هستی هیچ گونه جدایی تجربه و احساس نمی کردند تا اینکه آن لحظه مهم رسید که خداوند به آنها حکم کرد ازمیوه آن درخت (به تعبیر بزرگان این درخت همان دانش ذهن بود و میوه اش نیز قضاوت)نخورند. ولی آدم، میوه درخت ممنوعه را خورد(یعنی وارد دنیای فکرو ذهن شد و با فکر خودش تصمیم گرفت و قضاوت کرد). وقتی این اتفاق افتاد درحقیقت انسان صاحب اگو یا من شد. من ذهنی آدم متولد گردید. و او از فضای یکتایی و وحدت وجود بیرون افتادیعنی بین او و خداوند فاصله ایجاد گردید.  هنگامی که خداوند از آدم سئوال کرد چرا از این میوه ممنوعه خوردی او پاسخ داد که تقصیر او یعنی حوا بود که مرا وسوسه کرد. در اینجا آدم که صاحب اگو یا من ذهنی  شده بود وازوحدت حضور بیرون افتاده بود، بین خودش و حوا نیز فاصله ایجاد کرد و مشغول قضاوت کردن راجع به او نیز شدو به سرزنش حوا پرداخت وسعی کرد گناه خود را توجیه کند و به دوش حوا بیاندازد. به این ترتیب هرلحظه که می گذاشت من توهمی او بیشتر میوه میداد. دستگاه اگوی آدم شروع به کار کرده بود. فلذا دیگر حریم الهی که بری از هرگونه هویت های شکلی و فرمی می باشد، جایی برای او نداشت.
وقتی انسان متولد می شود و از درون جهان یکتایی بیرون می آید، بدون من یا اگو می باشد. و این ویژگی را بتدریج در رابطه با مادر و پدر، و اطرافیان و جامعه فرا میگیرد. و اندک اند ک پس از سپری کردن دوران کودکی  به یک سوپراگو مثل هرکدام از ما تبدیل می گردد.
کودک بتدریج می آموزد که بجز افکار، احساسات، اسم، بدن، تعلقات و متصرفاتش چیز دیگری نیستند. می آموزد که خودش و دیگران را فقط به صورت یک فرم و و شکل ذهنی ببیند. و درک او ازخودش، یا من او با همه این چیزها آمیخته شده و او را اشغال کرده اند.
کودک میداند که بجز تایید وتحسین پدر و مادرش چیزی نیست، او بامشاهده و تجربه می آموزد که او بجز مداد رنگیها و دفتر نقاشی، اسباب بازی های چیز دیگری نیست. او می آموزد بجز نمره خوب، صدآفرین و… چیزی نیست. بتدریج اگوی این طفل معصوم فربه تر و بزرگتر می شود و چیزهای بیشتر را می بلعد و با خودش هم هویت و یکسان میکند. او بتدریج می آموزد که راجع به خودش، دیگران میتواند قضاوت کند و نظر بدهد. دوستم دختر بدی است چون عروسک مرا بدون اجازه برداشته است، بابام خیلی خوب و مهربان است چونکه برایم آب نبات خرید، و…..
کودک می آموزد که می تواند راجع به هرچیزی قضاوت کند و حکم صادر نماید،حکمی از جنس خوب و بد و سپس با این افکارخودش یکی شود. هم هویت شود.

 

einstein-ego-132461857684543252345001

 

دوستم دختر بدی است، هرچه میگم تو بدی، او قبول نمیکند!

انسان در درون کاسه سرش صدایی هایی رادائماً تولید میکند که ناشی از صحبت کردن و حرف زدن با خود ودیگران است، یک لحظه از قصاوت کردن و حکم راندن براین و آن متوقف نمی شود، برهرچیزی و برهراتفاقی که می افتد، یا افتاده است، یا اصلاً خواهد افتاد، حتماً رای و نطری دارد که بدهد.
و بعد شما باور می کنید که فقط همین “صداهای درون سرتان”(یا گاهی اوقات میشود گفت فقط “صدا”) هستید.زندگی کاملاً جنبه مفهومی پیدا میکند. ندایی که در سرم من هست میگوید ” من اینم که حرف می زنم”.
به این ترتیب ما به درون ذهن ما رانده شده  و درآنجا محبوس می شویم. ذهنی که انباشته از افکار و احساسات و هیجانات است.  اما افکار ما چگونه هستند؟
اساساً افکار ما یا اسیر گذشته است یاآینده. بعد ازمدتی یک رشته الگوهای فکری- عاطفی که بوسیله گذشته مشروط و مقید شده اند، و درجستجوی آینده می باشند، کل عملکرد ذهن ما را به تصرف خود در می آورند.
به این ترتیب فقط اسیر یک سری الگوی های تفکر مشخصی گرفتار می آئیم. این الگوها بصورت غربالی می باشند که هریک با طوری های مشخصی فقط به سرند کردن و الک کردن افکار مرده و تاریخ گذشته یا آرزوها و امیدهای واهی  به درون ذهن ما مشغول می شوند. یعنی در قید و بند افکارگذشته خود هستیم. دائماً افکاری که مربوط به گذشته هستند، خواه گذشته خودمان یا دیگران، در ذهن ما به چرخش می افتد و ما را با احساس ترس، احساس گناه و پشیمانی، احساس خشم و نفرت، شعله ور می سازند.
یک اتفاقی در یک روز از روزهای ۲۰ سال پیش افتاده و تمام شده است. اما بوسیله این غربال های یا الگوهای فکری هیستوری یا تاریخچه ذهن به جستجو پرداخته و آنرا همیشه در وضعیت آنلاین و زنده حفظ میکند: آن خاطره را با تمام جزئیات حسی، صداها، تصاویر و احساسات فرا خوانی میکند و همان احساس تلخ و دردنانک و داغ را به جسم و جان خود می اندازد. بیست سال پیش در عروسی دخترش که هم اکنون صاحب نوه و نتیجه است، خواهر شوهرش بدون کادو در مجلس عروسی شرکت کرده است، چنان این قصه را بخودش گره زده و خود را با عجین ویکی ساخته است که هروقت خواهر شوهر خود را می بیند، یا هرچیزی هرکجا او را بیاد می آورد، خاطره مربوطه زنده می شود.
یا افکارمان محصولی از آینده تولید میکنند که با الگوی “اگر… چی میشه؟” می توان آنرا شناسایی کرد. “اگر بچه ام از رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول نشود، پیش فک و فامیل که همه بچه هاشون پزشک و مهندسن سرافکنده و خار می شوم.”
اگر بچه ام یه موقع از مهد بزن بیرون…. چیه میشه؟ اگر نتوانم سئوالات کنکور درست جواب بدهم… چه میشه؟
همینطور ذهن ما مشغول تولید افکاری درآینده می شود، طبق معمول نیز اکثریت قاطع این افکار بجزمحصولات فکری منفی و سیاه بینی چیز مهم و ارزشمندی نیستند. درنتیجه همیشه مضطرب و نگران از اتفاقات ریز و درشتی زندگی میکنیم که قرار است درآینده بیفتند و ما را یا یکی، یا چند از گردوهایی که با آنها هم هویت شده ایم،و خود را به آنها چسبانده ایم، جدا سازند.
بگونه ای ما با افکار خودمان هم هویت می شویم که گویی آن اتفاق که بوسیله ذهن مان ساخته و پرداخته می شود، صد در صد و قطعاً واقع خواهد شد. به همین دلیل وجودمان را اضطراب و نگرانی فرا میگیرد و حتی هنگام شب با کابوس اتفاقات بد ازخواب می پریم.
منشاء همه ترس ها و دردهای ما، اینجاست. این همان نقطه ایست که حتی ترس از مرگ یا مردن را نیز به ما هدیه کرده است.
این هم هویت شدگی یا هم ذات پنداری با شکلها یا فرمها، مخصوصاً فرم های فکری و عاطفی، نقطه ایست که کانون رنج و محنت همه بشریت می باشد و از اینرو سرچشمه “کردارهای شرو ناپاک” به حساب می آید.
اکنون این سئوال مطرح می شود که اگراین اگو یا نفس یا من ذهنی که با فرم ها ازجمله افکار و احساسات هم هویت شده است، خود واقعی و ناب من نیست، در اینصورت من کی و چی هستم؟
اجازه دهید در اینجا کام خویش به کلام مولانا شیرین کنیم:

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا
بر من خسته کرده‌ای روی گران چرا چرا
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی‌زنی زخم سنان چرا چرا
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی‌بری جان و جهان چرا چرا
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی‌نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا

بهمن ابراهیمی

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!