آیا شما هم فکر میکنید برخر مراد سوارید؟

رفتن به ذهن

همین که به ذهنمان برویم، از زندگی قطع شده و وقتی از آن قطع شدیم

 

رفتن به ذهن مساوی با قطع ارتباط با زندگی

عشق داد و دل براین عالم نهاد
دربرش زین پس نیاید دلبرش

مولوی، دیوان شمس

 

همه ما صوفی هستیم و دین خرقه مان را داریم. اگر دیندار و مذهبی هم هستیم، احتمالاً با آن دین کاری نداریم و به همین باورهای خود چسبیده ایم یعنی دین شخصی خود را داریم که آن هم تفسیرخودمان است.

قبلاً گفتیم یک نفر می ترسد ولی به زبان میگوید نیرویی غیر از نیروی خدا نیست یعنی هیچ هوشیاری دیگری بجز هوشیاری خدایی در جهان وجود ندارد. مدام این را میگوییم و تکرار میکنیم ولی باز هم می ترسیم.

اگر هیچ هوشیاری دیگری در جهان نیست پس چطور من آن نیستم؟ برای چه می گفتم؟ برای اینکه به آن تبدیل شوم. ما با این کارها، عشق و حس وحدت با زندگی در این لحظه را از دست دادیم و به زمان رفتیم و این جهان دل ما شد:دل براین عالم نهاد

می گوید بعد از این دیگر دلبرش به آغوش او نمی آید. وقتی هرلحظه توجه ما به بیرون است و مثل فرفره در ذهنمان می رویم و می ترسیم که اگر در ذهنمان نرویم، یکدفعه بمیریم و اعتیاد به فکر کردن داریم، معلوم است که از دلبرمان می گریزیم.

دلبرمان زمانی در بر ما می آید که این حالت نباشد. اصلا مثل فرفره در ذهن رفتن یعنی ما هر لحظه میخواهیم به چیزی در عالم توجه کنیم و چیزی توجه ما را بطور کامل جذب کند.

آیا شما اجازه نمیدهید یک چیز بیرونی هر لحظه توجه شما را جذب نماید؟ اگر اجازه ندهید، در اینصورت دلبرتان که زندگی است، شما را در آغوش می کشد.

همین که به ذهنمان برویم، از زندگی قطع شده و وقتی از آن قطع شدیم، زندگی باید به ماکمک کند ولی اگر هرلحظه عمداً و با تمام کوشش، خودمان را از بیخ و ریشه زندگی قطع کنیم، دیگر نمیتواند به ما کمک کند. این حالتی است که ما داریم یعنی در برش زین پس نیاید دلبرش.

 

 

آیا شما هم فکر میکنید برخر مراد سوارید؟

 

زان همی جنباند سر او سست سست
که آمد اندر پا و افتاد اکثرش

مولوی، دیوان شمس

می گوید سرمان را همین طور بی جهت تکان میدهیم که بله، بله،! خیر، خیر! انکار و تاییدمان اثر گذار نیست برای اینکه فقط در ذهن این کار را انجام میدهیم و به معنای آن توجهی نمی کنیم .

سست سست یعنی بی جهت سرمان را تکان میدهیم. بدین خاطر این کار را می کنیم که روی پا آمدیم؛کدام پا؟ پای ذهنی.
که آمد اندر پا و افتاد اکثرش، یعنی موقعی که روی پای ذهن ایستاده ایم، قسمت عمده مهم ترین سرمایه ما افتاده است.
قبلاً روی پای زندگی و قائم به ذات بودیم و الان نیز باید قائم به ذات خودمان شویم و از این دنیا جدا گردیم.

میگوید به این دلیل هوشیاری سرخودش را بیهوده می جنباند که فکر میکند زندگی را می شناسد و موفق است وخلاصه برخرمراد سوار است.

اما در حقیقت در این ها معانی و زندگی نیست. بنابراین سرش را سست می جنباند چون روی پای فکر و ذهن ایستاده و آن مروارید که عشق، حضور، هوشیاری اصیل و ذاتش بود، از او افتاد.

البته زمانی که میگوییم ذاتش افتاده یعنی در ما وجود دارد، فقط پوشیده شده زیرا الان روی پای ذهن ایستاده ایم.

امیدوارم این غزل ها را بارها بخوانید و خودتان در آن تامل کنید و معنایش در شما زنده گردد . مولانا میگوید شرابی برای انسان ها پر میکنم که اگرهرانسانی آن را بخورد، او را از این حالت بر می جهاند یعنی این شراب سبب می شود از آن حالت بپرد و خودش را بشناسد و آزاد کند

ادامه دارد…

منبع:

کتاب گنج حضور، تالیف پرویز شهبازی، جلد نخست،انتشارات نقطه طلایی

آتش گردان ذهن را نچرخانید!

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!