آتش گردان ذهن را نچرخانید!

آتش گردان

زمانی هم که به سرعت فکر میکنید، به نظر می آید موجودی خلق می شود درست مثل آن آتش گردان که به سرعت می چرخد.

 

آتش گردان ذهن

اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت
چون بریده شد رگ بیخ آورش

مولوی –  دیوان شمس – غزل 1255

می گوید آرام آرام شاخ و برگ ما هم خشک شد. شاخ و برگ ما، همان چیزهایی هستند که از آن چهار بُعد می گرفتیم. مثلا وقتی هیجانات ما به خشم و ترس تبدیل شود، فکرهای ما دیگر از خرد بارور نیست و فکرهای تکراری دیگران است برای اینکه شاخ و برگ هایمان این ها هستند و تن ما زرد شده و جان نداریم چنانکه خسته می شویم، شاد نیستیم و نمی توانیم بخندیم. مولانا میگوید این ها بخاطر آنست که رگ بیخ آورش قطع شد که روزی ریشه میآورد و به زندگی وصل بود.

در قدیم برای سماور و مانند اینها آتش گردان بود. آتش را در محفظه ای می گذاشتند و سیمی داشت که می گرداندند تا زغال بیشتر آتش بگیرد. وقتی آتش گردان را می چرخانید بصورت یک دایره آتشین دیده می شود. زمانی هم که به سرعت فکر میکنید، به نظر می آید موجودی خلق می شود درست مثل آن آتش گردان که به سرعت می چرخد.

ما در ذهن به سرعت فکر میکنیم و این فکر که می چرخد، به جسم تبدیل می شود. ما فکر میکنیم که آن هستیم اما آن همان من ذهنی است و حقیقی نیست.

اگرآتش گردان را نگه دارید، یکدفعه می بینید که این اصلا دایره آتشین نبوده است. اگر به سرعت اندیشیدن و عادت به آن را ترک کنید و آرام آرام فکر کنید و یکدفعه فکر را نگه دارید، می بینید که من ذهنی وجود نخواهد داشت.

من ذهنی درست مثل آتش گردان، توهم است و چیزی درذهن وجود ندارد که باشنده باشد.

 

دیو لاحول می گوید

اندک اندک دیو شد لاحول گو
سست شد در عاشقی بال و پرش

مولوی-دیوان شمس

 

 

بتدریج هوشیاری که مسئولیتش این بود که هوشیار بماند و خرد زندگی از آن بیان گردد و به زندگی زنده باشد، به دیو تبدیل شد که این دیو «لاحول» میگوید.

لاحول یعنی چه؟

یک عبارت عربی است که بعضی از افراد، موقع ترس میگویند.

«لاحول و لا قوه الا بالله» یعنی نیرو و قدرتی خارج از وجود خدا نیست.

اگر من میگویم نیرویی غیر از نیروی خدا نیست و به آن زنده شوم پس نباید بترسم.

اگر هنوز می ترسم معنایش آنست که این یک عبارت سطحی است و به آن چیزی که می گویم، زنده نمی شوم، این همان دیویَّت است.

ما میگوییم نیرویی غیر از نیروی خدا نیست ولی به آن زنده نمی شویم و این فایده ای ندارد.
«اندک اندک دیو شد» یعنی ما دیو شدیم ولی لاحول میگوییم، چون رگ بیخ آورمان را به علت معتاد بودن به ذهن قطع کردیم.

این اتفاقی است که برای هوشیاری می افتد و نباید آنرا شخصی کنیم. اگر ایرانی ها یاد بگیرند که چگونه از من ذهنی بیرون بیایند، چینی ها، آمریکایی ها و… هم از آن ها می آموزند. در واقع نوعی هوشیاری و بیرون آمدن و زنده شدن است.

استادی می باشد که اسمش خدا یا زندگی است و در درون همه هست. دیگر از این ساده تر نمی شود. شما باید اشتباهات تان را ببینید و از آن ها برگردید.

اگر بترسیم یعنی داریم از من ذهنی قوت میگیریم.

الان ما جذب بافت ذهن هستیم که آن یک «من تصنعی» است و کارش ترسیدن و خواستن است.
البته معنایش این نیست که هیچ چیز نخواهید بلکه مقصود آنست که میخواهید چیزی را به خودتان اضافه کنید.

زمانی هست که نیازهای اصیل داریم؛ مثلا باید غذا بخوریم، مسکن داشته باشیم و… ولی مراد خواستنی است که میخواهید به خودتان اضافه کرده و خود را با دیگران مقایسه نمایید و خودتان را بزرگ نشان دهید.

ما به زبان میگوییم که فقط یک انرژی به عنوان خدا وجود دارد ولی به آن زنده نمی شویم و می ترسیم برای همین دیو هستیم.

میگوید: «اندک اندک دیو شد لاحول گو» یعنی به آنچه که می گوید عمل نمی کند و به آن زنده نمی شود. بنابراین چون می ترسد دیگر نمی تواند عشق بورزد.

 

خرقه درویشی

اندک اندک گشت صوفی خِرقه دوز رفت وَجد و حالتِ خرقه دَرش

 

بتدریج خرقه دوز شده ایم

اندک اندک گشت صوفی خِرقه دوز
رفت وَجد و حالتِ خرقه دَرش

مولوی- دیوان شمس

 

بتدریج چیزهای این جهانی را جزء خودمان نمودیم:

باورها را از پدر،مادر، معلم، جامعه ،دین و … گرفتیم و بتدریج آن ها را بافتیم و مثل یک خرقه پوشیدیم.

اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز یعنی یک صوفی خرقه دوز شد. خرقه همانند عبایی بود که در قدیم مردم می پوشیدند.

در اینجا بطور سمبلیک باورهایی است که دور این هوشیاری تنیدیم و در زندان آن قرار گرفتیم. اندک اندک خرقه دوختیم و در آن رفتیم

و حالا وجد و حالت خرقه بجای زندگی زنده در ما آمد.

الان در واقع وجد و حالت خرقه را داریم یعنی هر وقت مردم بگویند چه باورهای خوبی داریم یا مطابق میل ما رفتار کنند و به حرفمان گوش دهند و ما را تایید نمایند، خوشمان می آید.
این همان وجد و حالت است .

وجد یعنی شادی. «حالت» هم، حالت گنج حضور نیست، حالت جسم و چیزی است که شما میتوانید ببینیدوبشناسید. حالت این است که می گویید الان من حالم خوب است برای اینکه امروز روز خوبی بوده است یا اینکه با دوستان هم عقیده خود می نشینیم و باورهای همدیگر را تایید میکنیم و از همدیگر خوشمان می آید ولی اگر زنده به زندگی باشید، از وجد و حالت باور جدا می شوید در نتیجه اصل خود و هوشیاری حضور و فضای یکتایی این لحظه می باشید و با همه چیز حس وحدت می کنید.

{صوفی یا انسان رسته از من ذهنی، بخاطر اشتغال به تصورات و القائات ذهنی گرفتارخرقه دوزی شد. این خرقه دوزی و تنیدن پیله تعلقات و دلبستگی ها به دور هوشیاری، سبب شده است تا وجد و حالت از بین برنده خرقه در او ناپدید شود. شادمانی و کیفیت هایی مرتبط با خرقه دری در او ازبین برود.}

 

تمرین:

نکات بیان شده در  مورد غزلیات را سعی کنید درمورد شخص خودتان شناسایی کنید و آنها را در جدولی مشابه این یادداشت نمائید

 

منبع:

کتاب گنج حضور، تالیف پرویز شهبازی، جلد نخست،انتشارات نقطه طلایی

ادامه دارد…

شور و شر عشق چیست؟!(2)

نظر شما چیست؟ ( بدون نظر )

تایید کنید که ربات نیستید !!!